میان آنچه در ذهن می گذرد تا آنچه باید در زمین بروید، فاصله ای دارد به اندازه زمین تا آسمان! این اولین گزاره ای است که به ذهنم می رسد در تماشای تئاتر «مردی مقابل فرزندانش»، اثر «ویژه»ای از سید جواد اشکذری. «ویژه» را به عنوان تعارف به کار نمی برم، بلکه به خاطر «بسیار تأمل برانگیز» بودن برای خودم می نویسم. چیزی که باعث شد تا منِ ناآشنا با صحنه و میزانسن و دکوپاژ و... قلم به دست بگیرم. این نوشته نقد هنری نیست، بلکه تقدیر از نگاهِ پرتأملی است که می تواند نگاه آدمی را به واقعیت باز کند. به همین خاطر است که با عرض تعظیم در برابر هنرمندانِ این کار، در تعریفِ دریافتِ خود کلمات را شمار کنم. من آمد و شدِ ترس و تردید را در صحنه به وضوح می دیدم. مرد با فرزندان نداشته اش حرف می زد. حرف هایی که بین این دوگزینه گرفتار بود. نظام تربیتی اسلام اما براساس «خوف و رجا» تنظیم شده است. بین ترس و امید. این اتوبان است که انسان را به حرکت وا می دارد اما میانه ترس و تردید، اگر بر آن غالب نشود، در مرداب قاب خواهد شد! تعارف بردار هم نیست که واقعیت خیلی زودتر از آنچه فکر می کنیم سختی های خود را به همه تحمیل می کند. کتاب با همه فاخر بودن و تعلیم دهندگی اش هم نمی تواند جای فرزند را در زندگی پُر کند، چه رسد به بعضی ها که در زندگی شان سگ و گربه و... جایگزین بچه هایشان می کنند. زندگی فردی، امروز و فرداهای سخت دارد؛ آیا جز انسان می تواند بر این سختی ها غلبه کند؟
حیوان، حتی اگر در اوج عاطفه هم باشد - فرض محال که محال نیست - اما آیا می تواند باری از زندگی را بر دوش کشد یا صد درصد خود باری است که بر دوش صاحب خود سنگینی می کند؟! فراتر از امروز را ببینیم؛ هم برای خود و هم برای میهنِ خویش. روزهای دشواری و غم و شادی نیازمند کنشگرانی است که غم را بتارانند و شادی را فراوانی بخشند. آیا جز فرزندان آدم را توانی چنین هست؟ نیست. اگر بود که جنگل ها هم براساس برنامه توسعه خود، شاهد پیشرفت حیوانات می شدند و از خود تمدنی ارائه می کردند. آنان حیوان اند، جایگزین خودشان می شوند. به جای فرزند قراردادنشان خلاف قاعده و قانون طبیعت است. ما از کتاب که ارجمندتر نداریم، اما همین محصولِ ارجمند هم نمی تواند جایگزینی انسان در تعامل با انسان شود. لذا بزرگان علم و کتاب هم اگر فرزند نداشته باشند، با هزار کتاب هم از تدبیر زندگی خود در می مانند؛ چه رسد به میهن. ایران برای دفاع، برای پیشرفت، برای توسعه، برای سازندگی، برای حالِ خوب، به انسان نیاز دارد. «مردی مقابل فرزندانش» می گوید به طبیعت احترام بگذاریم؛ قانون آن را به هم نزنیم. انسان، با انسان
ادامه می یابد.