غلامرضا بنیاسدی | روزنامهنگار
پیرمرد این شعر را زیاد میخواند که من از بازوی خود دارم دلی خوش/ که زور بندهآزاری ندارم... خب این هم نگاهی است اما آیا اینکه زور بندهآزاری نداشته باشد، بهخودیخود میتواند یک «ارزش» باشد یا اینکه ارزش در داشتن زور و نیازردن مردم متولد میشود؟ نکتهای که به جد باید دربارهاش تأمل کرد. فکر میکنم «نداشتن زور بندهآزاری» را میتوان با «بیسوادی» معادلسازی کرد. بیسواد هم نامه بد نمینویسد و هجویه رقم نمیزند اما آیا این یک فضیلت است؟ فکر نمیکنم جواب مثبت باشد. برتری و فضیلت در عرصه عمل شکل میگیرد، حال آنکه بیسواد نه امتحان دارد، نه ارتقا. غلط ندارد که اصلا نوشتن نمیداند، حتی در حد کشیدن یک خط و مد که بشود «الف»یا «آ». حرکت ندارد که افتادن داشته باشد و برخاستن نیز. شکست برای کسانی مقدمه پیروزی است که حرکت داشته باشند. حرکت البته مانع دارد، سنگهای سرگردان بر سرورویش مینشینند. درست گفتهاند که قطار تا حرکت نکند، سنگش نمیزنند اما به راه که افتاد، سنگها هم میرسند از راه اما لوکوموتیوران میداند که باید از دل سنگها و کوهها راه باز کند به سوی هدف. قطار میداند که اگر از حرکت بایستد، زنگ میزند، میپوسد و از ارزش میافتد. آدمی هم چنین است، از حرکت بیفتد، از ارزش افتاده است. اما هر چه حرکتش بلندتر و در مسیر هدف، محکمتر باشد، ارزشش هم مضاعف میشود. نداشتن زور بازو هنر نیست. زور داشته باشی و زور نگویی و دست بگیری هنر است. آیا ما هم میتوانیم هنرمند باشیم؟