رؤیای فروپاشی ایران، کابوس دشمنان شد

غلامرضا بنی اسدی - روزنامه نگار

یک سال از آغاز جنگی تحمیلی (دوازده روزه) می گذرد که طراحانش آن را نه یک نبرد محدود نظامی، بلکه نقطه آغاز تغییر موازنه قدرت در منطقه و حتی بازآرایی ژئوپلیتیک غرب آسیا می دانستند. آن ها تصور می کردند با ضربه ای برق آسا به ساختار فرماندهی و ظرفیت های راهبردی ایران، می توانند زنجیره ای از تحولات سیاسی، امنیتی و اجتماعی را رقم بزنند که در نهایت به تضعیف بنیادهای قدرت ملی ایران منتهی شود. ترور فرماندهان ارشد و دانشمندان برجسته کشور نیز در همین چارچوب قابل فهم بود. اقدامی که قرار بود نه فقط توان عملیاتی ایران، بلکه روحیه ملی و اعتماد عمومی به قدرت بازدارندگی کشور را هدف قرار دهد، اما آنچه در عمل رخ داد، شکاف عمیقی میان محاسبه و واقعیت را آشکار کرد. جنگ دوازده روزه، پیش از آنکه یک رویارویی نظامی باشد، آزمونی برای سنجش درک بازیگران بین المللی از ایران بود. آزمونی که نشان داد بخش مهمی از تحلیل های اتاق های فکر غربی و صهیونیستی، بر مبنای تصویری ایستا و نادرست از جامعه و ساختار قدرت در ایران شکل گرفته است. آن ها گمان می کردند حذف چند چهره کلیدی می تواند به اختلالی پایدار در سامانه تصمیم گیری و دفاعی کشور منجر شود، حال آنکه با پدیده ای روبه رو شدند که سال هاست یکی از مهم ترین ویژگی های نظام سیاسی ایران به شمار می رود؛ قابلیت بازتولید نخبگان و تداوم ساختاری قدرت. اگر بخواهیم اهمیت ۲۳خرداد ۱۴۰۴ را در یک جمله خلاصه کنیم، باید بگوییم این تاریخ، مرز میان دو دوره در سیاست منطقه ای است؛ پیش و پس از آزمون ایران. همان گونه که برخی جنگ ها تنها در میدان نبرد تعیین تکلیف نمی شوند و آثارشان فراتر از خطوط جغرافیایی امتداد می یابد، جنگ دوازده روزه نقشه ها را تغییر نداد، اما محاسبات را تغییر داد. به دیگر عبارت، جغرافیا ثابت ماند، اما تاریخ تغییر کرد. هدف مهاجمان آن بود که با نمایش قدرت، هژمونی خود را تثبیت کنند، اما نتیجه معکوس شد. آنچه آسیب دید، بیش از هر چیز اعتبار راهبردی پروژه ای بود که سال ها بر پایه تصور «آسیب پذیری نهایی ایران» بنا شده بود. پروژه ای که می گفت فشار حداکثری، عملیات ترکیبی، ترور هدفمند و جنگ روانی، سرانجام تهران را به نقطه فرسایش خواهد رساند. جنگ دوازده روزه اما نشان داد که میان آرزوهای استراتژیک و واقعیات میدانی فاصله ای بسیار بیشتر از آن وجود دارد که طراحان این سناریوها تصور می کردند. یکی از مهم ترین ابعاد این جنگ، شکست در عرصه روایت بود. در ساعات نخست، رسانه های وابسته به محور مهاجم کوشیدند از ترور فرماندهان و دانشمندان ایرانی تصویری از فروپاشی قریب الوقوع ارائه کنند. روایت غالب آن ها این بود که ایران وارد مرحله ای از سردرگمی راهبردی خواهد شد، اما با گذشت زمان، روایت دیگری شکل گرفت؛ روایتی که بر استمرار ظرفیت های دفاعی و انسجام ملی تأکید داشت و نشان داد ساختار قدرت در ایران متکی به افراد نیست، بلکه بر شبکه ای از تجربه، دانش، سازمان و سرمایه اجتماعی استوار است. در این میان، شهادت فرماندهانی چون سپهبد محمد باقری، سپهبد غلامعلی رشید و سپهبد حسین سلامی نه به خلأ قدرت، بلکه به بازتعریف مفهوم قدرت منجر شد. دشمن انتظار داشت با حذف فرماندهان، زنجیره فرماندهی از هم بگسلد، اما با پدیده ای روبه رو شد که در ادبیات راهبردی کمتر قابل اندازه گیری است، تبدیل سرمایه انسانی به سرمایه نمادین. به بیان دیگر، شخصیت هایی که قرار بود از معادله حذف شوند، پس از شهادت به بخشی از حافظه ملی و موتور محرک بازتولید انگیزه و مقاومت بدل شدند. از این منظر، شاید مهم ترین درس جنگ دوازده روزه آن باشد که ایران را نمی توان صرفا با شاخص های متعارف نظامی سنجید. قدرت ایران تنها در موشک ها، سامانه ها و تجهیزات دفاعی خلاصه نمی شود؛ بلکه در توانایی تبدیل تهدید به فرصت، رویداد به موقعیت و ضربه به انسجام نهفته است. این واقعیت بعدا هم تکرار شد در جنگ رمضان و امروز هم تکرار می شود در قاب های دیگر. دنیا فهمید ایران را می توان هدف قرار داد، اما نمی توان از معادله حذف کرد؛ می توان به آن ضربه زد، اما نمی توان آن را فروپاشاند؛ زیرا قدرت ایران، پیش از آنکه در تجهیزات و تأسیسات باشد، در ظرفیت بازتولید خود نهفته است. همین ظرفیت است که رؤیای فروپاشی را برای دشمنان ایران به کابوسی تکرارشونده تبدیل کرده است.

پربازدید
آخرین اخبار پربازدیدها چند رسانه ای عکس
Start Google Analytics Code <-- End Google Analytics Code -->