نگاهی به زنان در شاهنامه

روشنک و ازدواج با اسکندر

نفیسه زمانی
کارشناس ارشد پژوهش هنر

دارا پادشاه ایران بود. همسری داشت دلارای‌نام که از وصلت با او صاحب دختری به نام روشنک شد. هم‌زمان با حکمرانی دارا، در روم، اسکندر پادشاهی می‌کرد. روزی اسکندر عزم سفر به ایران را کرد اما فرجام آمدن جنگ و درگیری میان ایران و روم شد. در آن زمان 3 مرتبه ایران و روم با یکدیگر جنگیدن و در بار سوم، سپاه ایران شکست خورد و بسیاری از جنگاوران اسیر شدند. دارا نیز خود با 2 تن از یارانش گریخت اما در راه از طرف یارانش به او خیانت شد و او را به قصد کشت زخمی کردند و نزد اسکندر بردند. دارا در لحظات آخر عمر، دخترش را به اسکندر سپرد و از او خواست روشنک را به همسری برگزیند. اسکندر بعد از مرگ دارا، مراسم تشییع پیکر شاه را طبق نیاکان ایرانی‌اش انجام داد و قاتلان را به دار آویخت. پس از آن، نامه‌ای به مادر روشنک که در اصفهان بود نوشت و این‌چنین دلارای را از مرگ همسر باخبر ساخت و وصیت پدر روشنک را بر او ذکر کرد.
که او روشنک را به من داد و گفت / که چون او بباید تو را در نهفت
اسکندر در ادامه از مادر روشنک خواست اگر بر این وصلت رضایت دارد، اسکندر را باخبر سازد تا مراسم پیمان زناشویی برگزار شود. دلارای چون خبر مرگ همسر شنید، آه از فغان بلند کرد و خون گریست. در پاسخ اسکندر، نامه‌ای فرستاد و از او به دلیل برگزاری مراسم تدفین و مجازات قاتلان دارا سپاسگزاری، و رضایت خود را از این پیوند اعلام کرد. از طرف دیگر، اسکندر نامه‌ای نیز برای روشنک نوشت: از گوهر ارزشمند شاه ایران، بی‌شک فردی پارسا زاده شده است. من تو را از مادر خواستگاری کرده‌ام. اگر تو نیز دلت به وصلت با من رضایت دهد، تو را افسر زنان خواهم کرد.
پدر مر تو را پیش ما را سپرد / و ز آن پس شد و نام نیکو ببرد
دلارای سر احترام به خواسته شوهر تعظیم کرد و روشنک نیز به خواسته پدر و مادر دل داد و به وصلت با اسکندر مقدونی رضایت. اسکندر مادرش، ناهید، را به اصفهان فرستاد. در این سفر، بسیار هدایا و کنیز رومی با مترجم روانه کردند. چون ناهید به سرای روشنک رسید، دلارای با روی خوش او را مهمان‌نوازی کرد. همه بزرگان را برای این وصلت فراخواند و پس از طی شدن آداب و آیین، بسیار جهیزیه بار شتران کرد و شاهدخت را بر کجاوه نشاند و راهی استخر (منطقه‌ای که اسکندر در ایران سکنی داشت) کرد. خبر آمدن روشنک همه‌جا پیچید و مردم برای خوشامدگویی شاهدخت، همه شهر را آذین بستند. چون روشنک پای به استخر گذاشت، بسیار مردم به استقبال او رفتند. بعد از آن، روشنک را راهی منزلگاه اسکندر کردند. چون روشنک پای به سرای اسکندر گذاشت، شاه چشم بر رخ روشنک انداخت.
بدان برز و بالا و آن خوب‌چهر / تو گفتی خرد پروریدش به مهر
در وجود پاک روشنک جز بزرگی و شرم و خرد چیزی ندید.
نگه کرد بیداد چیزی ندید / دلش مهر و پیوند او برگزید.

پربازدید
آخرین اخبار پربازدیدها چند رسانه ای عکس
Start Google Analytics Code <-- End Google Analytics Code -->