قصه - صفحه 5

قصه
| شهرآرانیوز
آقای دارکوب دوباره خودش را به بلندترین درخت جنگل که یک سرو دویست‌ساله بود رساند.
کد خبر: ۱۰۱۳۷۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۲/۱۸

انگار کسی روی قابـلمه‌ی مســی به‌شــدت سیــــم مــــی‌کـشـــیـــد و دست‌بردار هم نبود.
کد خبر: ۱۰۱۳۶۳    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۴/۱۲

بابا از من خیلی جلو افتاده بود. هیچ حواسش نبود که مرا جا گذاشته است.
کد خبر: ۹۸۹۶۵    تاریخ انتشار : ۱۴۰۰/۱۱/۲۴

رنگ‌ها همیشه همــه‌چیـز را قشنگ و دوست‌داشتنی می‌کنند، آن‌قدر قشنگ که حتی آدم‌فضایی‌ها هم عاشقش می‌شوند.
کد خبر: ۹۸۹۶۳    تاریخ انتشار : ۱۴۰۰/۱۲/۰۲

پیچ رادیو را بستم و یک‌راست رفتم سراغ یخچال. از شدت گرسنگی، دهانم تلخ شده بود.
کد خبر: ۹۸۵۶۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۰/۱۱/۲۴

یک روز سرد زمستانی که برف زیادی آمده بود، بچه‌کلاغ‌ها تصمیم گرفتند برای خودشان یک آدم‌برفی درست کنند.
کد خبر: ۹۸۳۵۸    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۴/۲۹

تا به حال شده است از یک خیابان شلوغ رد شوید؟ کدوقلقلی هم می‌خواست همین کار را بکند.
کد خبر: ۹۷۴۳۸    تاریخ انتشار : ۱۴۰۰/۱۲/۲۵

از سر و صدای جیرینگ‌جیرینگ استکان‌نعلبکی‌ها متوجه شدم، خورشید طلوع کرده و روز آغاز شده است.
کد خبر: ۹۷۴۳۴    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۳/۲۹

در این پادکست داستان طنز «خرابکاری» اثر امیرحسین بنی‌اسدی را می‌شنوید.
کد خبر: ۹۰۶۹۹    تاریخ انتشار : ۱۴۰۰/۰۹/۱۴

چند بار به قفسش سر زدم. برایش آب تازه گذاشتم. ظرف ارزنش را پر کردم. حتی کمی با او‌ حرف زدم اما انگار فایده‌ای نداشت. بابا سگرمه‌هایش را توی هم‌کشیده بود و از دور وفا را زیر نظر داشت.
کد خبر: ۹۰۶۸۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۰/۰۹/۱۸

شما چند وقت یک بار موهایتان را شانه می‌کنید؟ چند وقت یک بار آن‌ها را تمیز و مرتب می‌کنید. فسقلی که اصلا یادش نبود! فسقلی همیشه فراموش می‌کرد موهای سرش را شانه کند.
کد خبر: ۹۰۶۷۷    تاریخ انتشار : ۱۴۰۰/۰۹/۲۰

هر سال این روزها برایم جور دیگری است. مدرسه و امتحاناتش که تمام می‌شود، خرداد که از راه می‌رسد، دوست دارم همه‌چیز عطر و بوی تعطیلات واقعی را به خود بگیرد.
کد خبر: ۹۰۶۶۱    تاریخ انتشار : ۱۴۰۰/۰۹/۲۳

مدتی‌ است ۲ تا شده‌ام، ۲ آدم عجیب و‌ غریب، ۲ آدم‌ کاملا متفاوت از هم که یکی در شرق نشسته است و یکی در غرب.
کد خبر: ۹۰۶۴۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۰/۰۹/۲۵

یک روز گرم تابستان بود و بیشتر اهالی جنگل در لانه‌های خود استراحت می‌کردند. زخم پای باجی‌سنجابه که توی تله‌ی شکارچی‌ها افتاده بود، دیگر داشت خوب می‌شد.
کد خبر: ۹۰۶۳۸    تاریخ انتشار : ۱۴۰۰/۰۹/۲۷

بعضی مشکلات را نمی‌توان از قبل پیش‌بینی کرد. چون آن‌قدر آهسته و ‌آرام اتفاق می‌افتند که متوجهشان نمی‌شوی.
کد خبر: ۹۰۶۲۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۰/۱۰/۰۵

نفس راحتی کشیدم و گفتم: «حالا می‌خواهم همه روزهایی را که نتوانسته بودم بخوابم جبران کنم.» زنگ تلفن به صدا درآمد. بابا بود.
کد خبر: ۹۰۶۲۰    تاریخ انتشار : ۱۴۰۰/۱۰/۰۶

داستان‌ سفید، این بار از صرفه جویی برایمان می‌گوید.
کد خبر: ۸۶۸۲۵    تاریخ انتشار : ۱۴۰۰/۰۹/۰۸

«درد» همیشه برایم یک کلمه بود، یک کلمه‌ی ساده‌ی سه‌حرفی، یک حسّ سبک و گذرا که مثل بیشتر انسان‌ها گاه سراغی از من می‌گرفت.
کد خبر: ۸۶۶۵۴    تاریخ انتشار : ۱۴۰۰/۰۹/۰۹

عیدها همیشه پر از نقل و شکلات و شیرینی‌های خوشمزه‌اند. مادربزرگ هم دوست داشت عید غدیر با یک عالمه شکلات خوشمزه از مردم پذیرایی کند، یک عالمه شکلات خوشمزه توی بسته‌های کوچولوی پلاستیکی.
کد خبر: ۸۶۶۵۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۰/۰۹/۰۹

اگر می‌توانستم خودم را به اتاق برسانم عالی می‌شد. بعد در را قفل می‌کردم و تا آمدن مامان همان‌جا می‌ماندم. این‌طوری عالی می‌شد.
کد خبر: ۸۶۶۴۱    تاریخ انتشار : ۱۴۰۰/۰۹/۱۱

پربازدید
آخرین اخبار پربازدیدها چند رسانه ای عکس
Start Google Analytics Code <-- End Google Analytics Code -->