آن شب تا صبح برف یکریز بارید و مدارس هم تعطیل شدند. حدود ۸ صبح از صدای گفتگوی مامان و بابا در هال از خواب پریدم.
کد خبر: ۱۴۸۵۹۱ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۱۳
با چشمانی که اندازهی گودال ماریانا باز شده بود، نگاهش کردم. نزدیکم شد. آب دهانم را قورت دادم و خودم را کمی کنار کشیدم.
کد خبر: ۷۴۰۸۰ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۰۴
پس از باران شدید و سرریز شدن رودخانه، بعضی اهالی جنگل سبز تصمیم گرفتند به جای امنتری کوچ کنند.
کد خبر: ۱۴۱۳۹۲ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۰/۱۸
روزی بهیادماندنی برای همه بود. چشم همکلاسیهایم هم مانند من از خوشحالی برق میزد.
کد خبر: ۱۴۱۸۰۲ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۰/۱۷
توی روستای ننهنقلی برف زیادی میبارید و همهجا سفیدپوش شده بود. روستای ننه یک جایی بالای کوههای شمالی قــرار داشــــت.
کد خبر: ۱۳۹۴۶۲ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۹/۳۰
مامانفیله مریض شده بود. نمیتوانست از جایش بلند شود.
کد خبر: ۱۳۷۵۲۹ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۹/۰۹
فیلاپیلا و مامانفیله توی لانه بودند. باد سردی آمد. چند برگ زرد از درخت افتاد.
کد خبر: ۱۳۶۱۵۹ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۹/۰۳
پدیدآورنده: آندریا بیتی -تصویرگر: دیوید رابرتس -مترجم: احمد تصویری -ناشر: مبتکران -سال نشر: 1397
کد خبر: ۱۳۳۷۱۹ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۸/۱۸
گیسو از وقتی بهدنیا آمد دستش از زمین و زمان کوتاه بود. آنقدر کوتاه که حتی دستش به دهانش نمیرسید.
کد خبر: ۱۳۳۴۴۱ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۸/۱۶
بعضیها، همیشه فکرهای خوب توی سرشان دارند، فکرهایی پر از رؤیا.
کد خبر: ۷۳۹۲۹ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۸/۱۵
مامان تا در خانه را باز کرد، نرگس نفس نفسزنان داد زد: «خبر دارم، خبر خبر، یک خبر خوب!»
کد خبر: ۱۳۲۷۴۵ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۸/۱۲
شما تا به حال ننهپاییز یا عموپاییز را دیدهاید؟
کد خبر: ۱۳۰۸۶۹ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۸/۰۱
نگرانی والدین با شروع سال تحصیلی البته بیشتر از هروقت دیگری میشود، اما به نظر میرسد با یک برنامه ریزی درست میتوان نه کتابهای درسی را نادیده گرفت و نه کتابهای قصه و غیردرسی را.
کد خبر: ۱۳۰۰۶۴ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۷/۲۶
از مدتی پیش کمتر کارتون میدیدم. تماشای تلویزیون با آن تصاویر تار و کدر خستهام میکرد.
کد خبر: ۱۲۷۹۰۳ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۷/۱۰
تا به خودم آمدم، متوجه شدم به جای روزهای گرم و کشدار و پرنور تابستان، در چشمبرهمزدنی سوز پاییز از راه رسیده است
کد خبر: ۱۲۷۵۵۸ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۷/۰۷
همهی محله را پرچم سیاه زده و سهچهار تا دیگ بزرگ گذاشته بودند جلوی در مسجد.
کد خبر: ۱۲۵۴۷۲ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۶/۳۱
پدر میگوید جنگ شده است و دشمن در حال نزدیک شدن به شهر ماست.
کد خبر: ۱۲۶۵۶۳ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۶/۳۰
بچهمگس روی یک پرتقال خوشبو نشست.
کد خبر: ۱۲۳۹۰۴ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۶/۱۹
بادکنکها که تمام شدند، بچهها شروع کردند به باد کردن هر چیزی که دم دستشان بود و همه را به دست من میدادند تا گره بزنم!
کد خبر: ۱۲۳۵۰۰ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۶/۰۸
در یک جنگل سرسبز و قشنگ، قاصدک کوچولو و ریزهمیزهای بود که پستچی اهالی جنگل بود.
کد خبر: ۸۰۲۰۱ تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۵/۲۵