داستان کودکان - صفحه 2

داستان کودکان

| شهرآرانیوز
آن شب تا صبح برف یک‌ریز بارید و مدارس هم تعطیل شدند. حدود ۸ صبح از صدای گفتگوی مامان و بابا در هال از خواب پریدم.
آن شب تا صبح برف یک‌ریز بارید و مدارس هم تعطیل شدند. حدود ۸ صبح از صدای گفتگوی مامان و بابا در هال از خواب پریدم.
کد خبر: ۱۴۸۵۹۱   تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۱۳

با چشمانی که اندازه‌ی گودال ماریانا باز شده بود، نگاهش کردم. نزدیکم شد. آب دهانم را قورت دادم و خودم را کمی کنار کشیدم.
با چشمانی که اندازه‌ی گودال ماریانا باز شده بود، نگاهش کردم. نزدیکم شد. آب دهانم را قورت دادم و خودم را کمی کنار کشیدم.
کد خبر: ۷۴۰۸۰   تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۰۴

پس از باران شدید و سرریز شدن رودخانه، بعضی اهالی جنگل سبز تصمیم گرفتند به جای امن‌تری کوچ کنند.
پس از باران شدید و سرریز شدن رودخانه، بعضی اهالی جنگل سبز تصمیم گرفتند به جای امن‌تری کوچ کنند.
کد خبر: ۱۴۱۳۹۲   تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۰/۱۸

روزی به‌یادماندنی برای همه بود. چشم‌ هم‌کلاسی‌هایم هم مانند من از خوشحالی برق می‌زد.
روزی به‌یادماندنی برای همه بود. چشم‌ هم‌کلاسی‌هایم هم مانند من از خوشحالی برق می‌زد.
کد خبر: ۱۴۱۸۰۲   تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۰/۱۷

توی روستای ننه‌نقلی برف زیادی می‌بارید و همه‌جا سفیدپوش شده بود. روستای ننه یک جایی بالای کوه‌های شمالی قــرار داشــــت.
توی روستای ننه‌نقلی برف زیادی می‌بارید و همه‌جا سفیدپوش شده بود. روستای ننه یک جایی بالای کوه‌های شمالی قــرار داشــــت.
کد خبر: ۱۳۹۴۶۲   تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۹/۳۰

مامان‌فیله مریض شده بود. نمی‌توانست از جایش بلند شود.
مامان‌فیله مریض شده بود. نمی‌توانست از جایش بلند شود.
کد خبر: ۱۳۷۵۲۹   تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۹/۰۹

فیلاپیلا و مامان‌فیله توی لانه بودند. باد سردی آمد. چند برگ زرد از درخت افتاد.
فیلاپیلا و مامان‌فیله توی لانه بودند. باد سردی آمد. چند برگ زرد از درخت افتاد.
کد خبر: ۱۳۶۱۵۹   تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۹/۰۳

پدیدآورنده: آندریا بیتی -تصویرگر: دیوید رابرتس -مترجم: احمد تصویری -ناشر: مبتکران -سال نشر: 1397
پدیدآورنده: آندریا بیتی -تصویرگر: دیوید رابرتس -مترجم: احمد تصویری -ناشر: مبتکران -سال نشر: 1397
کد خبر: ۱۳۳۷۱۹   تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۸/۱۸

گیسو از وقتی به‌دنیا آمد دستش از زمین و زمان کوتاه بود. آن­‌قدر کوتاه که حتی دستش به دهانش نمی‌­رسید.
گیسو از وقتی به‌دنیا آمد دستش از زمین و زمان کوتاه بود. آن­‌قدر کوتاه که حتی دستش به دهانش نمی‌­رسید.
کد خبر: ۱۳۳۴۴۱   تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۸/۱۶

بعضی‌ها، همیشه فکر‌های خوب توی سرشان دارند، فکر‌هایی پر از رؤیا.
بعضی‌ها، همیشه فکر‌های خوب توی سرشان دارند، فکر‌هایی پر از رؤیا.
کد خبر: ۷۳۹۲۹   تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۸/۱۵

مامان تا در خانه را باز کرد، نرگس نفس نفس‌زنان داد زد: «خبر دارم، خبر خبر، یک خبر خوب!»
مامان تا در خانه را باز کرد، نرگس نفس نفس‌زنان داد زد: «خبر دارم، خبر خبر، یک خبر خوب!»
کد خبر: ۱۳۲۷۴۵   تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۸/۱۲

شما تا به حال ننه‌پاییز یا عموپاییز را دیده‌اید؟
شما تا به حال ننه‌پاییز یا عموپاییز را دیده‌اید؟
کد خبر: ۱۳۰۸۶۹   تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۸/۰۱

نگرانی والدین با شروع سال تحصیلی البته بیشتر از هروقت دیگری می‌شود، اما به نظر می‌رسد با یک برنامه ریزی درست می‌توان نه کتاب‌های درسی را نادیده گرفت و نه کتاب‌های قصه و غیردرسی را.
نگرانی والدین با شروع سال تحصیلی البته بیشتر از هروقت دیگری می‌شود، اما به نظر می‌رسد با یک برنامه ریزی درست می‌توان نه کتاب‌های درسی را نادیده گرفت و نه کتاب‌های قصه و غیردرسی را.
کد خبر: ۱۳۰۰۶۴   تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۷/۲۶

از مدتی پیش کمتر کارتون می‌دیدم. تماشای تلویزیون با آن تصاویر تار و کدر خسته‌ام می‌کرد.
از مدتی پیش کمتر کارتون می‌دیدم. تماشای تلویزیون با آن تصاویر تار و کدر خسته‌ام می‌کرد.
کد خبر: ۱۲۷۹۰۳   تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۷/۱۰

تا به خودم آمدم، متوجه شدم به جای روزهای گرم و کش‌دار و پرنور تابستان، در چشم‌برهم‌زدنی سوز پاییز از راه رسیده است
تا به خودم آمدم، متوجه شدم به جای روزهای گرم و کش‌دار و پرنور تابستان، در چشم‌برهم‌زدنی سوز پاییز از راه رسیده است
کد خبر: ۱۲۷۵۵۸   تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۷/۰۷

همه‌ی محله را پرچم سیاه زده و سه‌چهار تا دیگ بزرگ گذاشته بودند جلوی در مسجد.
همه‌ی محله را پرچم سیاه زده و سه‌چهار تا دیگ بزرگ گذاشته بودند جلوی در مسجد.
کد خبر: ۱۲۵۴۷۲   تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۶/۳۱

پدر می‌گوید جنگ شده است و دشمن در حال نزدیک شدن به شهر ماست.
پدر می‌گوید جنگ شده است و دشمن در حال نزدیک شدن به شهر ماست.
کد خبر: ۱۲۶۵۶۳   تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۶/۳۰

بچه‌مگس روی یک پرتقال خوش‌بو نشست.
بچه‌مگس روی یک پرتقال خوش‌بو نشست.
کد خبر: ۱۲۳۹۰۴   تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۶/۱۹

بادکنک‌ها که تمام شدند، بچه‌ها شروع کردند به باد کردن هر چیزی که دم دستشان بود و همه را به دست من می‌دادند تا گره بزنم!
بادکنک‌ها که تمام شدند، بچه‌ها شروع کردند به باد کردن هر چیزی که دم دستشان بود و همه را به دست من می‌دادند تا گره بزنم!
کد خبر: ۱۲۳۵۰۰   تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۶/۰۸

در یک جنگل سرسبز و قشنگ، قاصدک کوچولو و ریزه‌میزه‌ای بود که پستچی اهالی جنگل بود.
در یک جنگل سرسبز و قشنگ، قاصدک کوچولو و ریزه‌میزه‌ای بود که پستچی اهالی جنگل بود.
کد خبر: ۸۰۲۰۱   تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۵/۲۵

پربازدید
{*Start Google Analytics Code*} <-- End Google Analytics Code -->