تصادف زنجیره‌ای در جاده شیروان به فاروج ۳ مصدوم بر جا گذاشت (۶ شهریور ۱۴۰۴) آیا بابک زنجانی به پلیس فتا احضار شد؟ (۶ شهریور ۱۴۰۴) واکنش پلیس راهور به صدور گواهینامه موتور سیکلت برای بانوان؛ اقداماتی در حال انجام است +فیلم ویدئو | توقیف گواهینامه ۲۰ هزار راننده متخلف از ابتدای شهریور ۱۴۰۴ اعلام زمان نتایج نهایی آزمون دستیاری پزشکی ۱۴۰۴+ زمان ثبت نام ویژگی‌های یک شهر دوستدار کودک چیست | شهری که می‌خواهد صدای کودکان را بشنود ویدئو | دستگیری سارق سنگ قبر یک هنرمند از قطعه هنرمندان بهشت زهرا (س) تهران بهره‌برداری از هفت طرح بهداشتی در مشهد همزمان با هفته دولت فرآیند اعلام حضور داوطلبان در ارزیابی استخدام آموزش و پرورش ۱۴۰۴ آغاز شد گلایه دانشجویان دانشگاه آزاد به پرداخت شهریه زودهنگام و محدودیت انتخاب واحد ماجرای قتل وحشتناک مدیر ساختمان و همسرش توسط مرد همسایه جزئیات ساعات کاری کارمندان دولت پس از ۱۵ شهریور ۱۴۰۴ + فیلم روند افزایش ظرفیت دانشجوی پزشکی باید متوقف شود جلوگیری از سقط بیش از ۱۰ هزار جنین در کشور با اجرایی شدن طرح نفس افزایش ۱۱۰ درصدی قیمت کتاب‌های درسی مردود است دو مکمل غذایی که پیری پوست را تسریع می‌کنند یک جاده غیرمجاز به درازای ۸ کیلومتری در جنگل‌های گیلان کشف شد بیماران فشار خون بالا چه چیز‌هایی را نباید در وعده‌های غذایی خود مصرف کنند؟ استرداد متهم کلاهبرداری ۵۰ هزار دلاری به کشور اهدای عضو بیمار مرگ مغزی در مشهد به ۳ بیمار زندگی دوباره بخشید (۶ شهریور ۱۴۰۴) آخرین مهلت ثبت‌نام آزمون قضاوت سال ۱۴۰۴، فردا، ۷ شهریورماه، است زمان اعلام نتایج آزمون دستیاری مشخص شد پاسخ گویی آبفا به سؤالات ریزودرشت مردم مشهد نیم‌روزی با شهروندان در امور مشترکان آب مناطق ۲  و ۴  مشهد | گلایه‌هایی برای گرانی آب ناترازی افزایش ظرفیت پذیرش دانشجویان علوم پزشکی و تعداد خوابگاه‌های دانشجویی نگاهی به مشاوره های پیش از طلاق و اثرگذاری شان در سازش زوجین در خراسان رضوی | نجات خانواده از «تصمیم» تا «مسیر» به این دلایل روی کاناپه نخوابید جدیدترین اعترافات زوج سارق: زن‌هایی که طلای زیادی داشتند سوژه ما بودند آیا پاکسازی کبد در درمان بیماری‌های کبدی مؤثر است؟
سرخط خبرها

آرزوهای بزرگ «کودکان کار» در گوشه و کنار خیابان‌های مشهد

  • کد خبر: ۱۷۰۶۵۰
  • ۰۱ تير ۱۴۰۲ - ۱۲:۱۵
آرزوهای بزرگ «کودکان کار» در گوشه و کنار خیابان‌های مشهد
کودکان کاری که این روزها در گوشه و کنار خیابان‌های مشهد دیده می‌شوند، از آرزوهایشان می‌گویند.

به گزارش شهرآرانیوز، پشت چراغ قرمز توقف کرده‌ای که کودکی صورتش را به شیشه می‌چسباند و بسته‌های دستمال کاغذی توی دستش را در هوا تکان می‌دهد و با التماس اشاره می‌کند که بخری. چهارراه بعدی توقف کرده‌ای که یک‌باره قطرات آب روی شیشه ماشین سر می‌خورد و بلافاصله دست کوچکی را می‌بینی که دستمالی را روی شیشه ماشینت می‌رقصاند.

از او می‌خواهی ادامه ندهد، اما بی‌فایده است. ناچار می‌شوی به او پولی بدهی که این کار را انجام ندهد. پشت چراغ قرمز‌های بعدی، خیابان‌های بعدی، توقف‌های بعدی... کودکانی پشت جعبه‌های دستمال کاغذی، پشت گل‌های سرخ توی دستشان، یا بسته‌های دستمال‌های حوله‌ای در تلاش هستند با التماس‌های بی‌وقفه بتوانند مبلغی را به ازای کالایی دریافت کنند. کودکان کار قصه‌ای غم‌انگیز و دیرینه است.

کودکانی که به جای چهارراه‌ها باید پشت میز و صندلی مدرسه یا شبیه خیلی از بچه‌های دیگر در بعدازظهر گرم تابستان یا سرمای استخوان‌سوز زمستان در کنار خانواده باشند، اما در دل خیابان‌های این شهر به دست‌فروشی مشغول هستند. پای حرف‌هایشان که می‌نشینی در دل هر کدامشان آرزو‌های کوچکی است. چندی پیش در همایش «کجا لبخند بسازیم» که از سوی مرکز «سایبان مهر» برگزار شده بود، فرصتی فراهم شد تا پای صحبت‌ها و درددل‌هایشان بنشینیم.

خرج خانواده را‌ می‌دهم

مصطفی روی صندلی بند نمی‌شود. برق چشمی که توی چشم هایش دارد خبر از شیطنت پسربچه‌ای می‌دهد که‌ نمی‌شود روی صندلی برای گفتگو خیلی نگهش داشت. می‌گوید سیزده ساله است و در خیابان‌های وکیل آباد و هفت تیر مشهد، دستمال حوله‌ای می‌فروخته و به ازای هفت یا هشت ساعت در روز ۲۰۰ هزارتومان درآمد داشته است. برای خودش دوچرخه و گوشی خریده است و به خانواده اش کمک مالی می‌کند.

از مصطفی می‌خواهم درباره پدر و مادرش بگوید: «بابام کارگر ساده بود. یک روز با دوچرخه از سرکار برمی گشت، ماشینی بهش زد و فرار کرد. مادرم هم علف زنی می‌کند و روزی ۱۷۰ هزارتومان درآمد دارد. چهارتا بچه هستیم. خرج خانه را باید در بیاورم. تازه ۴۰ میلیون پول رهن خانه بود و ۲ تومان هم اجاره! ۲۰ میلیون قرض کردیم باید پس بدهیم.»

می‌پرسم دوست داشتی چه کاره شوی که چشمش را به نقطه‌ای خیره می‌کند و‌ می‌گوید: «معلم شوم. البته آرزو دارم برای خودم موتور تریلر بخرم.» بعد هم شروع می‌کند به خندیدن و بابت آرزویی که دارد ذوق می‌زند. می‌پرسم سر چهارراه دعوا هم می‌کردی؟ از روی صندلی بلند می‌شود و با هیجان می‌گوید: «من نه خانم، ولی یکی از بچه‌ها یک روز یک شیشه نوشابه شکست و با بقیه اش زد توی سر یکی دیگر از بچه‌ها سرش شکست و برایش با دستمال بستیم و رفت خانه شان!» گفتم سر چه چیز‌هایی دعوا می‌کردید؟ می‌گوید: «سر جای کار کردن و پول!»

در آرزوی استقلال مالی

طا‌ها از آن بچه‌های کم حرف است. موهایش را چتری زده و توی چشم هایش یک حلقه اشک دارد که مرتب خیال می‌کند الان است که سر بخورد و از چشم هایش بریزد، اما انگار بغضی همیشگی است. آرام روی صندلی می‌نشیند. از سن و سال و خانواده اش می‌پرسم که‌ می‌گوید سیزده سال دارد و ضایعات جمع می‌کند است. مادرش سرطان سینه دارد و پدرش شش سال است که به خاطر مواد پشت میله‌های زندان است.

مادرش برای تأمین هزینه‌های زندگی خانه‌های مردم را تمیز می‌کند. می‌پرسم تو هم با جمع کردن ضایعات خرج خانواده را‌ می‌دهی؟ می‌گوید: «نه! من از طریق این مرکز رفتم کارگاه جواهرسازی، انگشتر و النگو می‌سازم. از پنج صبح بیدار می‌شوم و ساعت هشت صبح مغازه هستم تا پنج عصر. هفته‌ای ۲۰۰ هزارتومان هم می‌گیرم. آرزو دارم مغازه‌ای داشته باشم که خرج خانواده ام را بدهم و مامانم هم پیگیر درمانش بشود. الان که هر چه‌ می‌گویم گوش نمی‌کند.» می‌پرسم مهم‌ترین آرزویی که داری زرگری است؟ می‌گوید: «نه اول از همه دوست دارم درس بخوانم زرگر هم بشوم.»

آرزو دارم درس بخوانم

وحید کم‌بینا مادرزادی است. از اتباع است و با دوستانش ضایعات جمع می‌کرده است. می‌گوید: «مادرم مریض است و پدرم مشکل اعصاب دارد. مادرم مدت هاست شکمش درد می‌کند. چهارتا بچه هستیم که دو نفرمان مدرسه می‌روند.» چهارراه گاز زندگی می‌کند. می‌پرسم خرج خانه را چه کسی می‌دهد؟ می‌گوید: «از دایی هایم قرض کردیم پول رهن خانه را دادند. اما برای خوردوخوراک کمک نمی‌کنند. مادرم کار نظافت خانه‌های مردم را انجام می‌دهد.» از آرزوهایش می‌پرسم می‌گوید: «آرزو دارم درس بخوانم، با سواد شوم.»
از روی صندلی بلند می‌شود که برود... چند قدم که دور می‌شود، برمی گردد و‌ می‌گوید: «خانم، می‌شود بگویید برای درس خواندن کاری بکنند؟» احساس ناتوانی می‌کنم، اما می‌گویم: «قول می‌دهم که بنویسم آرزوی درس خواندن داری!»

می‌خواهم پلیس شوم!

مسعود هفت ساله است و کلمات را به درستی ادا نمی‌کند. استخوانی و ظریف است و وقتی روی صندلی می‌نشیند پاهایش را تکان می‌دهد و‌ می‌گوید: «ما سه تایی با داداشم سر چهارراه‌های مختلف، شیشه پاک کنی و گل فروشی می‌کردیم.» می‌پرسم پدر و مادرت چه کار می‌کنند؟ می‌گوید: «مادرم کار نمی‌کند و پدرم بنایی می‌کرد، اما یک روز صبح زود پلیس دستگیرش کرد و با خودش برد!» می‌پرسم خرج خانه را چه کسی می‌دهد؟ می‌گوید: «داداشم علف زنی هم می‌کند. روزی ۲۰۰ هزارتومان پول می‌گیرد». از آرزویش سؤال می‌کنم که‌ می‌گوید: «می خواهم پلیس شوم! همه معتاد‌ها بعد هم دزد‌ها را دستگیر می‌کنم.»

آرزو دارم دوچرخه و گوشی بخرم

امیرحسین ۱۰ ساله است و شش خواهر و برادر دارد. می‌گوید دستمال می‌فروخته و روزی ۵۰ هزار تومان درآمد داشته است. می‌پرسم چطور با این کار آشنا شدی؟ می‌گوید: «از برادرم یاد گرفتم همین کار را انجام می‌دهد.» درباره خانواده اش می‌پرسم می‌گوید: «بابام کارگر بنایی است و مادرم تصادف کرده و دست وپایش شکسته است. خرج خانه را هم برادرم با دست فروشی می‌دهد. امیرحسین هم آرزو دارد دوچرخه و گوشی داشته باشد و برای همین آرزو در کوچه‌های شهر دست فروشی می‌کرده است.»

طاها، مسعود، امیرحسین، وحید و... تنها چند نفر از کودکان کاری هستند که از آرزوهایشان گفتند. آرزو‌هایی که شاید برای آن‌ها بزرگ باشد، اما با اتفاق‌های خوبی که از سوی سازمان‌ها و برخی از مراکز مانند مرکز «سایبان مهر» رقم می‌خورد می‌توانند سامان دهی شوند. بدون شک اگر سازمان‌ها با همدلی و همراهی پای کار بیایند با برنامه ریزی و حمایت‌های مالی شاید اندکی بتوان این بچه‌ها را به پشت میز و صندلی مراکز برگرداند.

می‌توان به جای دست فروشی هویت و شأن اجتماعی را برایشان بسازیم که دیگر به وسوسه درآمد‌های کاذب سرچهارراه‌ها به آینده‌ای فکر کنند که‌ می‌توانند در آن فردی تأثیرگذار و موفق باشند. این بچه‌ها می‌توانند به آرزو‌های پزشک و معلم و پلیس و زرگر شدن برسند، اگر با همدلی و همراهی همه جانبه بتوانیم آینده بهتری برایشان رقم بزنیم.

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.
پربازدید
آخرین اخبار پربازدیدها چند رسانه ای عکس
{*Start Google Analytics Code*} <-- End Google Analytics Code -->