به گزارش شهرآرانیوز، شهید محسن فخریزاده، دانشمند برجسته هستهای، پس از شهادت حاج قاسم سلیمانی سخنان مبسوط و قابلتأملی درباره ابعاد این واقعه ارائه داد که بخشهای کوتاهی از آن در فضای مجازی منتشر شده است. متن کامل این سخنان که در گنجینه مرکز اسناد انقلاب اسلامی ثبت و ضبط شده، برای نخستین بار در پرونده «میداندار» ویژهنامه ششمین سالگرد شهید سلیمانی منتشر میشود.
انا لله و انا الیه راجعون.
سلام بر حاج قاسم، سلام بر روح بزرگ و پُرفتوح او و یارانی که با او شهید شدند. سلام و درود میفرستیم بر همه شهیدان انقلاب اسلامی، شهدای جنگ تحمیلی، شهدای قبل از انقلاب، شهدای مدافع حرم که حاج قاسم سیدِ آن شهداست، و شهدای هستهای؛ شهید استاد دکتر علیمحمدی، استاد شهریاری و داریوش رضایینژاد و عزیزان دیگری که در این راه شهید شدند. درود میفرستیم به مقام والای رهبر کبیر و معمار بزرگ انقلاب، حضرت امام، که اینها همه به معنای واقعی کلمه شاگردان او بودند؛ و سلام و درود داریم به رهبر معظم انقلاب و آرزوی طول عمر برای این عزیزمان که واقعاً سکان این کشتی را با درایت، هوشمندی و با توکل به خداوند و تکیه بر ائمه معصومین به دست گرفته و بهخوبی هدایت میکند و انشاءالله که عمر پربرکتش ادامه داشته باشد و صدها مثل حاج قاسم، مثل ما ــ که عرض میکنم خودم را عرض میکنم ــ فدایی بشوند و ایشان بمانند و انشاءالله این پرچم را به دست آقا امام زمان بدهند.
خب حاج قاسم وقت سحر جمعه شهید شد. وقتی که این خبر رسید، من بلافاصله یاد این شعر حافظ افتادم که الان عرض میکنم خدمت شما:
دوش وقت سحر از غصه نجاتم داد
واندر آن ظلمت شب، آب حیاتم دادند
بیخود از شعشعه پرتو ذاتم کردند
باده از جام تجلی صفاتم دادند
چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر که این تازه براتم دادند
بعد از این روی من و آینه وصف جمال
که در آنجا خبر از جلوه ذاتم دادند
من اگر کامروا گشتم و خوشدل چه عجب؟
مستحق بودم اینها به زکاتم دادند
هاتف آن روز به من مژده این دولت داد
که بدان جور و جفا صبر و ثباتم دادند
این همه شهد و شکر کز سخنم میریزد
اجر صبری است کز آن شاخ نباتم دادند
همت حافظ و انفاس سحرخیزان بود
که ز بند غم ایام نجاتم دادند
خداوند در این عمری که به ما عنایت کرده، این توفیق را داده که با شهدای زیادی در زمان حیاتشان محشور بودیم و جا ماندیم که فقط با خاطرههایشان دلخوش کنیم.
از شهدایی که شاید در زمان حیاتشان مقامی نداشتند ــ مقام ظاهری ــ امثال شهید مغازهای، شهید رابری (راوری) که همشهری همین برادر عزیزمان جناب آقای سلیمانی باشد، اهل رابر کرمان؛ شهید ایرانپناه و شهدایی که عرض میکنم، تا شهدایی که هم بزرگ بودند، هم عزیز بودند و هم دارای مقامات ظاهری بودند؛ امثال شهید بروجردی، شهید کاظمی، شهید احمد کاظمی و شهدای دیگر که حالا بخواهم اسم ببرم… شهید مسعود علیمحمدی، شهید شهریاری، شهید رضایی.
یک نقطه مشترک وجود دارد که اگر حالی باشد و حوصلهای باشد، میتوانیم بنویسیم و بگوییم؛ در همه این شهدا، تبلور فرمایشی است که این روزها از قول حاج قاسم نقل میشود و آن اینکه کسی شهید میشود که در زمان حیاتش شهید شده باشد. جمله خیلی عمیقی است؛ لذا شما وقتی به وصیتنامه این شهدا ــ فرض کنید که با شهیدی هم محشور نباشید ــ مراجعه میکنید، بیست ساله است، بیستویک ساله است، بیستودو ساله است… عمده نیروهای انقلابی ما که شهید شدند در همین بازه سنی بودند. کم داشتیم مثلاً شهیدی که در آن زمانها سن بالاتری داشته باشد؛ امثال سردار محسن رضایی که آن موقعها حدود سیوچند سال داشتند.
ولی وقتی وصیتنامهشان را نگاه میکنید، گویی یک عارف واصل به مقامات عالیه دارد چنین وصیتی را مینویسد. کلماتی که بیان میشود، عجیب است. به جد عرض میکنم، با علم عرض میکنم که عرفای بزرگ نمیتوانند اینگونه بنویسند. به حیاتشان که نگاه میکنیم، میبینیم واقعاً حیات، حیات طیبه است.
آقای مغازهای یک جوان شانزده یا هفده ساله بود در مهاباد. شهید رابری فکر میکنم یا تازه دیپلم گرفته بود یا… این شهید مغازهای در شهر مهاباد خدمت میکرد. اصرار داشت که اگر میشود او را بفرستند بالای قلههای اطراف مهاباد پست بدهد. میگفت من آمدم جبهه برای خودسازی؛ شهر مهاباد برایم خیلی راحت است. در آن سرمای زمستانهای مهاباد آب گرم وجود نداشت، امکاناتی نبود، اما او میگفت اینجا برای من راحت است، من را بفرستید بالا برای خودسازی. شهید قبل از شهادتش شهید میشود.
این شهید رابری بهگونهای رفتار میکرد که انسان یا باید بگوید خیلی آدم قالِتاق و هفتخطی است یا در نهایت سادگی و صداقت است؛ آنقدر که آدم قسم میخورد اگر این صداقت باشد، لابد این آدم شهید میشود؛ و همینطور هم شد. چه شهادتی! شهادتی که بیتردید یکی از نقاط عطف مهاباد در بازگشت به دامان انقلاب بود؛ یک جوان هفده، هجده ساله.
عزیزان! میخواهم به شما بگویم در آن زمان، بچهها سراسیمه از نوجوان سیزده، چهارده، پانزده ساله برای رفتن به جبهه سبقت میگرفتند. در عملیات رمضان، دو برادر دوقلو حدود سیزده، چهارده ساله بودند. اصرار داشتند حتماً به خط مقدم بروند. قرعهکشی کردند؛ اسم یکی درآمد. بعد دیدند آن یکی پشت چادر ۵۰۰ تومان آورده و گریه میکند که قرعهات را به من بفروش! نوجوان سیزده، چهارده ساله! چه خبر بود؟ ما که نمیفهمیم.
اما حالا چه؟ آیا درِ باغ شهادت بسته شده؟ نه. هنوز هم کسانی هستند که پشت به همه چیز کردهاند. دیدید خانه حاج قاسم را نشان دادند؛ یک خانه سازمانی ساده. این آدم شهید است. چه دیدند اینها؟ کجا را دیدند؟ اگر حاج قاسم خانوادهاش را رها میکند و در کوه و بیابان دنبال عزت اسلام است، این جز عشق نیست. تا انسان افقی فراتر از مادیات نبیند، چنین انگیزهای نمیتواند داشته باشد.
اگر حاج قاسم بخواهد مدیریت از راه دور کند، دیگر حاج قاسم نیست. او باید در صحنه باشد. امام حسین باید با زن و بچه در کربلا باشد تا تاریخساز شود. اینها چیز دیگری میبینند؛ همان که میگویند:
«زیر شمشیر غمش رقصکنان باید رفت / کان که شد کشته او نیک سرانجام افتاد.»
نیکسرانجام یعنی «عند ربهم یرزقون». ما حقیقتش را نمیفهمیم. سعدی میگوید:
«بیحسرت از جهان نرود هیچکس به در / الا شهید عشق به تیر از کمان دوست.»
ما یقین داریم هر خونی که بر زمین بریزد، پیروزی بزرگی از آن میروید. شهادت حاج قاسم، بلاشک انتقام خود را خواهد گرفت و نتیجهاش حذف وجود پلید دشمن از منطقه است.
حاج قاسم رفت؛ ما چه بکنیم؟ اگر اشک میریزیم، باید در عمل نشان دهیم. حاج قاسم راحتی را از خود سلب کرد. بیایید میثاق ببندیم که این راه را در همینجا ادامه دهیم؛ مدافع حریم ولایت باشیم. برای خدا کار کنیم. برای خدایی که حاضر و ناظر است.
انشاءالله خداوند عاقبت عمر همه ما را ختم به شهادت کند. مقام شهادت مقام بزرگی است. حضرت امام فرمودند: شهید نظر میکند به وجهالله. ما نمیفهمیم یعنی چه.
انشاءالله بتوانیم راه حاج قاسم و شهدای عزیزمان را با خدمت خالصانه، بیمنت و با جهاد علمی ادامه دهیم و انشاءالله آمریکا را با همین جهاد به زانو درآوریم. بکشند، هرچه میخواهند بکنند؛ ما از پا نمینشینیم. اگر طالب شهادت باشیم، این راه باز است؛ به میزان خلوص، آن مقام حاصل میشود.
منبع: فارس