مریم شیعه | شهرآرانیوز؛ پارچهای را که روی آن لکههای رنگ روغن است از روی میز برمی دارد و آرام روی بخش کوچکی از بوم حرکت میدهد. چشم هایش را ریز میکند و کمی به طرف بوم خم میشود. از نزدیک دوباره پارچه را روی بوم حرکت میدهد و بعد، روی صندلی مینشیند. پالت رنگ را برمی دارد. قلم مو را در دست میگیرد و ادامه میدهد. رنگها را با وسواس روی بوم میگذارد. چند دقیقه بعد، احساس میکند نه فقط اکسیژن توی اتاق، بلکه اکسیژن تمام جهان ته کشیده است.
نفسش به سختی بالا میآید. سرش را از روی بوم، به طرف پنجره برمی گرداند که نور صبح، هر روز از آن توی اتاق میپاشد. ساعت حوالی ۱۱ صبح است و پنجره، آخرین چیزی است که به آن نگاه میکند. آرام از روی صندلی به سمت زمین میلغزد و عصر همان روز، حوالی ساعت ۱۶:۳۰ قدیر صباغیان از دنیا میرود.
در آخرین پرده زندگی اش هم، همان جایی است که باید باشد، توی کارگاه نقاشی جمع وجوری که دارد و میان رنگها و بوم ها. در آخرین لحظات زندگی اش، روی پرترهای از «دکتر شیخ» کار میکرد. مرتضی شیخ، برای مشهد فراتر از یک طبیب بود. او اسطوره پزشکی این شهر و الگویی برای نسلهای بعد بود.
همان طور که صباغیان برای هنرمندان بعد از خود اسوه بود. او از نسل استاد و شاگردی بود. از نسلی که برای آموختن الفبای نقاشی، در خانه استادان زیادی را زد. فقط شانزده سال داشت که علاقه شدیدش او را به سمت مؤسسه هنرهای زیبای کمال الملک کشاند. روی نقاش شدن، او را وادار کرد تا با همان سن و سال کمی که دارد، با این مؤسسه نامه نگاری کند و بورس آموزشی بگیرد. چهار سال زیر نظر بهترین استادان نقاشی آموزش دید. بعد از آن، درخواست هایش برای پذیرش در کشورهای اروپایی را یکی، پس از دیگری ارسال کرد و ایتالیا به او پیشنهاد بورس تحصیلی داد.
دلش میخواست از مرزهای جغرافیایی کشور بیرون بزند و نقاشی را در مهد رنسانس بیاموزد که پدرش ساز مخالف زد. پدرش، آن قدر با قدیر حرف زد تا او را از رفتن منصرف و راضی اش کرد که از تهران، به مشهد برگردد. همین هم شد. قدیر بر سر دوراهی رفتن و ماندن، خانواده اش را انتخاب کرد.
وقتی به مشهد رسید، برای خودش یک آتلیه شخصی راه انداخت. هم زمان وارد آموزش و پرورش شد و معلمی کرد. برای بیش از پنجاه سال، معلم نقاشی باقی ماند. او نشان درجه یک هنری گرفت. دهها سال استمرار، کار، آموزش و ایستادن به پای نقاشی کار خودش را کرد.

برای او شهر فقط خیابانها و ساختمان هایش نیست. شهر جایی است که میتواند الهام بخش و موضوع کارهایش باشد. چهرههای آفتاب خورده مردم، بازار، صحنهای حرم رضوی، سکوت سنگین صبح، شبهای شلوغ و روشن و... شهری که دوستش دارد. او جهان را میبیند و بدون اضافه کاری، این جهان را روی بوم پیاده میکند. به همین خاطر است که درباره سبک نقاشی هایش جای شک و شبههای باقی نمیماند، او یک رئالیست به تمام معناست. در اغلب کارهایش، ریشههای واقعیت پیداست و هم زمان، بافت محلی دارد.
با آبرنگ و رنگ روغن کار میکند و در هر دو به یک اندازه مهارت دارد. به نقاشی قهوه خانهای علاقهمند است و این نوع نقاشی را، روایتگر مذهب و حماسه میداند. دوست دارد که ایمان و تاریخ را در ذهن مردم نگه دارد. او زبان تصویری بومی را جدی میگیرد. خادم افتخاری حرم رضوی است.
وقت هاییی که راهی حرم میشود، به رفت وآمد مردم بیش از هر چیز دیگر توجه میکند. حضور مردم در فضای زیارتی، حضوری مملو از نور و رنگ است. سالها پس از درگذشتش هم نمایشگاه آثار او در نگارخانه موزه رضوی به نمایش گذاشته میشود و پیوند او، ادامه پیدا میکند. از بنیان گذاران آموزش هنر در مراکز تربیت معلم است.
آثارش هم در نمایشگاههای داخلی و هم در نمایشگاههای بین المللی ارائه میشود. نقاشی هرگز او را خلوت گزین و گوشه گیر نکرد، برعکس او را راهی جمعهای کوچک و بزرگ میکرد. او در شهر دیده میشود، در نمایشگاهها حضور دارد و باور دارد که این مردم، بهترین آموزگاران او هستند.
قدیر صباغیان طوسی در ۱۳۱۱ در مشهد به دنیا آمد و از نوجوانی مسیرش را با نقاشی گره زد. همین آموزش منظم، بعدتر به او یک امضای روشن داد. او سالهای طولانی را صرف آموزش کرد و وقتی رفت، یکی از ستونهای سقف نقاشی مشهد فروریخت.
وقتی چهاردهمین جشنواره هنرهای تجسمی فجر خراسان رضوی برگزار شد، نگارخانه موزه مرکزی آستان قدس رضوی، نمایشگاه نکوداشت استادان فقید را برگزار کرد. ۳۸اثر از قدیر صباغیان روی دیوار رفت. آثاری با تکنیک رنگ روغن و شیوه رئالیستی مکتب کمال الملک، با موضوعات متنوع.
سوگ او گردهمایی استادان نقاشی خراسان بود. نمایشگاههای یادبود او هنوز هم برپا میشود و یاد و خاطره صباغیان گرامی داشته میشود. در میان همه یادبودها، «اجلاس قدیر» به همت همراهانش، شاید مهمترین نکوداشتی باشد که برای او بر پا میشود. رویدادی که هر بار نقاشان و خوش نویسان را گرد هم میآورد و نام او را دوباره زنده میکند.