«موهبت‌های بخشودن»؛ داستان‌هایی الهام‌بخش از بخشش نابخشودنی‌ها

  • کد خبر: ۴۰۵۸۱۳
  • ۲۲ فروردين ۱۴۰۵ - ۱۱:۴۵
«موهبت‌های بخشودن»؛ داستان‌هایی الهام‌بخش از بخشش نابخشودنی‌ها
کتاب «موهبت‌های بخشودن» روایتی از ۲۰ داستان واقعی است که نشان می‌دهد بخشش، بیش از آنکه یک شعار اخلاقی باشد، مسیری دشوار، پرپیچ‌وخم و در عین حال رهایی‌بخش است.

به گزارش شهرآرانیوز؛ کتاب «موهبت‌های بخشودن» نوشته کاترین شوارتزنگر پرت، با ترجمه ترانه خداویردی و آزاده رهبر (مجموعه «خوب زیستن»، نشر کرگدن/فرهنگ سیادت)، در زمانه‌ای منتشر شده است که واژه «بخشش» بیش از آن‌که یک فضیلت آرام و درون‌نشین باشد، اغلب به شعاری آشنا و گاه آزاردهنده در شبکه‌های اجتماعی، منبرها، مشاوره‌های زودگذر و توصیه‌های انگیزشی تبدیل شده است. این کتاب پرسشی ساده، اما برهم‌زننده آرامش روایت‌های آماده را پیش می‌کشد: وقتی رنج، خیانت، خشونت یا بی‌عدالتی واقعاً رخ داده و زخم هنوز می‌سوزد، «ببخش و برو جلو» دقیقاً یعنی چه و بخشیدن در این شرایط بر عهده چه کسی، با چه حق و با چه پیامدی است؟

 شوارتزنگر پرت می‌کوشد بخشش را از حاشیه شعار‌های کلی و نسخه‌های اخلاقیِ شتاب‌زده بیرون بکشد و آن را به متن زندگی روزمره، روابط پیچیده، تاریخچه‌های خانوادگی و تصمیم‌های سخت انسان‌های واقعی برگرداند؛ جایی که در سکوت اتاق درمان، در دل یک پارکینگ یا پشت در‌های بسته خانه‌ها، درباره ماندن یا رفتن، آشتی کردن، مرزبندی کردن یا هرگز نبخشیدن تصمیم گرفته می‌شود.

«موهبت‌های بخشودن»؛ داستان‌هایی الهام‌بخش از بخشش نابخشودنی‌ها

کتاب از همان صفحه‌های ابتدایی، به خواننده می‌فهماند که قرار نیست با یک متن کلیشه‌ای درباره «ببخش تا آرام شوی» روبه‌رو باشد. بخش آغازین با اطلاعات کتاب‌شناختی، تقدیم‌نامه‌ها و یادداشت دبیر مجموعه «خوب زیستن» شروع می‌شود؛ بابک عباسی، دبیر مجموعه، در یادداشت خود توضیح می‌دهد که «خوب زیستن» در این مجموعه، به معنای یک زندگی بی‌درد و بی‌مسئله نیست. او از فلسفه به‌عنوان چیزی یاد می‌کند که هم «مشق مرگ» است و هم «هنر زندگی»؛ امری که اگر فقط در دانشگاه و کتاب‌ها بماند، شاید درگیرکننده و جذاب باشد، اما تا وقتی به زندگی روزمره ما قدم نگذارد، تغییری در کیفیت زیستن‌مان ایجاد نمی‌کند. این مجموعه می‌کوشد فلسفه را از سطح نظریه‌ها پایین بیاورد و در سطح تصمیم‌ها، روابط، رنج‌ها و دوگانه‌های واقعیِ آدم‌های معمولی قرار دهد؛ آدم‌هایی که می‌خواهند «خوب» زندگی کنند، نه لزوماً «بی‌درد».

در همین چارچوب است که موضوع بخشش اهمیت می‌یابد؛ بخشی از «هوش عاطفی» و توانایی ما برای مواجهه با رنج، خیانت، بی‌عدالتی، فقدان و زخم‌هایی که یا از دیگران خورده‌ایم یا به‌طور ناخودآگاه به دیگران زده‌ایم. عباسی تأکید می‌کند که بحث بخشش، در این مجموعه، قرار نیست لحن خطابه‌ای یا موعظه‌گرانه داشته باشد. هدف این نیست که به خواننده گفته شود «اگر نبخشی، آدم خوبی نیستی» یا «اگر ببخشی، همه‌چیز حل می‌شود». بلکه هدف، باز کردن ریشه‌ها و لایه‌های عاطفی این مفهوم است؛ اینکه ببینیم بخشش چطور با هویت، کرامت، عدالت، خشم و حتی احساس گناه گره می‌خورد.

در کنار این نگاه کلی، ساختار انتشار کتاب نیز به‌خوبی نشان می‌دهد که «موهبت‌های بخشودن» برای جدی گرفته شدن نوشته شده است. این کتاب در ۱۸۸ صفحه، با ترجمه دو مترجم (ترانه خداویردی و آزاده رهبر) و زیر نظر مجموعه «خوب زیستن» منتشر شده و قیمت آن (حدود ۳۳۸ هزار تومان) است. نام انگلیسی کتاب، The Gift of Forgiveness، یادآور این است که نویسنده، بخشش را «موهبت» می‌بیند؛ موهبتی که به‌سادگی و بدون هزینه به دست نمی‌آید، اما اگر حاصل شود، شکل رابطه ما با خودمان و با دیگران را عمیقاً تغییر می‌دهد. کاترین شوارتزنگر پرت کتابش را به کسانی تقدیم می‌کند که در زندگی‌اش الهام‌بخش یا همراهش در مسیر بخشش بوده‌اند؛ کسانی که گاهی خود عامل رنج بوده‌اند و گاهی همراه او در رنج.

به این ترتیب، قبل از آنکه وارد متن اصلی شویم، کتاب به شکلی نامحسوس دو پیام را منتقل می‌کند: یکی اینکه بخشش، مسئله‌ای عمیقاً انسانی و مشترک است، نه یک بحث سرد و دانشگاهی؛ و دوم اینکه این کتاب نه یک رساله آکادمیک است و نه یک دفترچه خودیاری ساده، بلکه ترکیبی است از تأمل، تجربه شخصی و روایت. چنین بستری، خواننده را آماده می‌کند تا با حوصله به سراغ مقدمه و سپس ۲۰ فصل اصلی برود؛ فصل‌هایی که هرکدام، قطعه‌ای از پازل پیچیده رنج و رهایی انسان معاصر را پیش چشم او می‌گذارند.

از یک پارکینگ تا ۲۰ فصل بخشش آگاهانه

مقدمه کتاب با عنوان «در باب بخشودن» نقطه ورود اصلی خواننده به جهان فکری نویسنده است؛ مقدمه‌ای که اگرچه طولانی نیست، اما سرشار از اشاره‌های عاطفی و فکری است. کاترین شوارتزنگر پرت متن را با نقل‌قولی از مارک نِپو آغاز می‌کند؛ نویسنده و شاعر معاصر آمریکایی که به خاطر نوشته‌هایش درباره رنج، بیماری و معنای زندگی شناخته می‌شود. این نقل‌قول درباره لزوم روبه‌رو شدن با حقیقت، رها کردن آنچه دیگر به ما تعلق ندارد و یافتن راهی برای ادامه دادن است؛ مضمون‌هایی که در تمام کتاب تکرار و بازآفرینی می‌شوند.

اما نویسنده خیلی زود از سطح کلیات پایین می‌آید و وارد زندگی شخصی خودش می‌شود. او داستان بهترین دوست دوران کودکی‌اش را تعریف می‌کند؛ دوست صمیمی‌ای که سال‌ها همه‌چیزش را با او تقسیم می‌کرد، از راز‌ها و بازی‌ها تا ترس‌ها و امید‌های نوجوانی. در جایی از مسیر، میان‌شان اتفاقی می‌افتد ـ جزئیات آن در همین حد کلی بازمی‌ماند تا تمرکز روی احساس‌ها بماند، نه روی میزان «حق با کدامشان بود» ـ و رابطه صمیمی‌شان به شکلی ناگهانی و تلخ قطع می‌شود. سال‌ها سکوت، فاصله و نادیده گرفتن، جای آن دوستی را می‌گیرد.

نویسنده توضیح می‌دهد که چگونه در آن سال‌ها تصور می‌کرده این ماجرا تمام شده است؛ زندگی جدید، روابط تازه و مشغله‌های روزمره، ظاهراً غبار را روی آن زخم نشسته نگه می‌داشتند. تا این که یک روز، در پارکینگ، به‌طور کاملاً تصادفی، دوباره چشمش به همان دوست قدیمی می‌افتد. آن‌چه در چند ثانیه مواجهه می‌گذرد، برای او تکان‌دهنده است: موجی از احساسات متناقض یعنی خشم، دلتنگی، شرم، ترس، نیاز به فرار و میل به دوباره حرف‌زدن هم‌زمان به سراغش می‌آید و ناگهان متوجه می‌شود که برخلاف آن‌چه فکر می‌کرده، «ماجرا تمام نشده است».

زمان، به‌تنهایی، زخم را نبسته و چیزی در اعماق وجودش هنوز منتظر گفته یا کاری است که هرگز رخ نداده.این تجربه شخصی، برای نویسنده به نقطه عزیمت تبدیل می‌شود: او می‌پرسد بخشیدن دقیقاً یعنی چه؟ آیا صرفاً گذشت زمان و نپرداختن به موضوع، نوعی بخشش است؟ آیا این‌که دیگر از کسی حرف نمی‌زنیم، یعنی او را بخشیده‌ایم؟ یا شاید داریم درد را زیر فرش می‌کنیم؟ در همین‌جا، او به تجربه مشترک بسیاری از ما اشاره می‌کند: آن الگوی آشنای «آشتی اجباری» دوران کودکی. صحنه کلاس یا خانه را به یاد می‌آورد که دو کودک با هم دعوا کرده‌اند؛ بزرگ‌تر‌ها آنها را روبه‌روی هم می‌نشانند، می‌گویند: «بگو ببخشید»، «بگو اشکالی نداره»، «بغلش کن، ببوسش، تموم شد و رفت». این تمرین اجتماعی، هرچند برای جلوگیری از ادامه درگیری ضروری است، اما اغلب به احساسات واقعی کودک توجه نمی‌کند. از او خواسته می‌شود چیزی را ببخشد در حالی که هنوز خشمگین یا غمگین است و فرصت نام‌گذاری دقیق احساسش را نداشته.

کاترین شوارتزنگر پرت توضیح می‌دهد که چطور همین الگو بعد‌ها در بزرگسالی تکرار می‌شود: ما یاد می‌گیریم خیلی زود بگوییم «بگذریم»، «ارزشش رو نداره»، «فراموشش کن»، در حالی که در عمق وجودمان، زخمی نادیده گرفته‌شده باقی مانده است. او این نوع بخشیدن را «بخشش کودکانه» می‌نامد؛ بخششی که در آن، تمرکز روی بازگشت سریع به وضعیت «عادی» است، نه روی درک واقعیتِ رنج. در مقابل، اصطلاح «بخشش آگاهانه» را پیشنهاد می‌کند؛ بخشی محوری از ایده اصلی کتاب.«بخشش آگاهانه» از نظر نویسنده، چند ویژگی کلیدی دارد.

 نخست این‌که بر پایه انکار یا کوچک‌شمردن درد بنا نشده است؛ یعنی فرد قبل از هر چیز، حق خودش را برای رنج کشیدن به رسمیت می‌شناسد. او می‌پذیرد که آن‌چه روی داده، مهم بوده، اثر گذاشته و هنوز هم اثرش را در زندگی امروز او می‌تواند ببیند. دوم این‌که بخشش آگاهانه الزاماً به معنای برگشتن به همان رابطه قبلی نیست؛ ممکن است نتیجه آن، نوع دیگری از رابطه باشد، با مرز‌های جدید، فاصله‌های لازم و انتظارات بازتعریف‌شده؛ و سوم این‌که در این نوع بخشش، فرد، بیش از آن‌که به «تغییر دیگری» تکیه کند، بر «انتخاب خود» تمرکز دارد: انتخاب این‌که آیا می‌خواهد همچنان اجازه بدهد یک حادثه، سبک نگاهش به جهان را تعیین کند یا می‌خواهد به‌تدریج آن را در جایگاه واقعی‌اش بنشاند.

نویسنده در مقدمه، بی‌پرده اعتراف می‌کند که آشتی او با دوست قدیمی‌اش، چیزی شبیه «بازگشت به گذشته‌شان» نیست؛ آن دو آدمی که روزی بدون قید و شرط همه‌چیزشان را با هم شریک بودند، دیگر وجود ندارند. آن‌چه امروز میان آنها هست، نوعی دوستی جدید است که بر پایه احترام، تجربه مشترک از رنج و نوعی پذیرش متقابل شکل گرفته است، اما با آگاهی از آن‌چه در گذشته رخ داده و مرز‌هایی که باید رعایت شود.

در ادامه مقدمه، کاترین شوارتزنگر پرت به نکته مهم دیگری اشاره می‌کند: این‌که «موهبت‌های بخشودن» قرار نیست از منظر یک متخصصِ همه‌چیزدان نوشته شود. او نه روان‌درمانگر حرفه‌ای است و نه فیلسوف نظریه‌پرداز؛ بلکه یک انسانِ درگیر با رنج‌های خودش است که تصمیم گرفته پای حرف آدم‌های دیگر هم بنشیند و روایت‌هایشان را ثبت کند. از نظر او، هیچ نسخه واحدی برای بخشش وجود ندارد، اما شنیدن داستان‌های گوناگون می‌تواند به ما کمک کند زوایای تازه‌ای در تجربه خودمان کشف کنیم. همین نگاه، ساختار اصلی کتاب را شکل می‌دهد: ۲۰ فصل، هرکدام حول یک داستان واقعی، یک انسان مشخص و یک نوع مواجهه منحصر‌به‌فرد با رنج و احتمال بخشش.فهرست کتاب، در این‌جا اهمیت پیدا می‌کند. در فهرست، با نام‌هایی روبه‌رو می‌شویم که برخی‌شان برای مخاطب جهانی آشنا هستند، مانند الیزابت اسمارت و کریس ویلیامز، و برخی دیگر را شاید برای اولین‌بار می‌شنویم. اما وجه مشترک همه این فصل‌ها این است که هر کدام، یک بُعد از مسئله بخشش را پررنگ‌تر می‌کنند: بخشش پس از خشونت جنسی، بخشش پس از قتل یا تصادف مرگبار، بخشش در دل خیانت‌های عاطفی، بخشش در روابط خانوادگی، بخشش خود به‌خاطر تصمیم‌های دشوار، و حتی موضوعِ پرچالش «حق نبخشیدن».فص

ل مربوط به الیزابت اسمارت، یکی از نقاط کانونی کتاب است. او در نوجوانی ربوده شد، ماه‌ها اسیر خشونتی مداوم بود و داستان نجات و بازگشتش به زندگی، در رسانه‌ها بازتاب گسترده‌ای یافت. در این فصل، نویسنده فراتر از بازگویی حادثه، روی این سؤال مکث می‌کند که برای کسی که چنین تجربه سهمگینی داشته، «آیا چیزی به نام بخشش اصلاً قابل تصور است؟» الیزابت اسمارت در گفت‌وگوهایش نشان می‌دهد که بخشش برای او به معنای نادیده گرفتن جنایت نیست؛ بلکه نوعی تصمیم آگاهانه است برای این‌که هویت او فقط به «قربانی یک آدم‌ربایی» تقلیل پیدا نکند. او نمی‌خواهد تمام زندگی‌اش را بر اساس کاری که دیگران با او کرده‌اند تعریف کند و بخشش، برای او، راهی است برای بازپس‌گیری روایت زندگی خودش.

کریس ویلیامز، شخصیت مهم دیگری در کتاب، در یک تصادف رانندگی همسر و فرزندانش را از دست می‌دهد؛ حادثه‌ای که عامل آن، یک نوجوان مستِ پشت فرمان است. فصل مربوط به او، یکی از حساس‌ترین بخش‌های کتاب است، چون با موضوعی سروکار دارد که بسیاری از خوانندگان، هنگام مواجهه با آن، ناخودآگاه خودشان را به جای او می‌گذارند: «اگر من بودم، چه می‌کردم؟» کریس ویلیامز در روایت خود نشان می‌دهد که بخشیدنِ آن نوجوان، یک تصمیم یک‌باره قهرمانانه نبوده است؛ بلکه فرایندی طولانی از کشمکش درونی میان خشم، احساس بی‌عدالتی، غم و میل به رها شدن از بار نفرت است. او سرانجام تصمیم می‌گیرد ببخشد، اما این بخشش، به معنای نادیده گرفتن قانون یا حذف مسئولیت آن نوجوان نیست، بلکه بیشتر به این معناست که او نمی‌خواهد تا پایان عمر، با تصویر ثابت «قربانی بی‌پناه» زندگی کند.

در فصل‌های دیگر، با شخصیت‌هایی مثل ایما کیولی و دیگران روبه‌رو می‌شویم که هرکدام روی یکی از ظریف‌ترین جنبه‌های بخشش انگشت می‌گذارند: وقتی طرف مقابل، هرگز عذرخواهی نکرده است؛ وقتی هنوز در کنار کسی زندگی می‌کنیم که ما را عمیقاً آزرده؛ وقتی پای خشونت‌های خانگی یا سوءاستفاده عاطفی در میان است؛ وقتی اشتباه از خودمان بوده و حالا باید خودمان را ببخشیم؛ یا وقتی احساس می‌کنیم اگر ببخشیم، به نوعی «خیانت» به خود یا به کسی که از دست رفته است دست زده‌ایم.

در هر فصل، نویسنده تنها به بیان خطیِ حوادث بسنده نمی‌کند؛ بلکه تلاش می‌کند تجربه عاطفی شخصیت را در گذر زمان نشان دهد: از لحظه حادثه، شوک اولیه، انکار، خشم، تلاش برای فرار، تا تنهایی‌های بعدی، تردید‌ها و نهایتاً آن نقطه‌ای که فرد احساس می‌کند باید تصمیمی تازه بگیرد؛ تصمیمی درباره این‌که با این رنج چه خواهد کرد.

موهبت بخشش یا حق نبخشیدن؟

«موهبت‌های بخشودن» در نهایت تصویری چندلایه و انسانی از بخشش ارائه می‌کند. اگر به‌دنبال نسخه‌های آماده و حکم‌های کلی باشیم، این کتاب ناامیدمان می‌کند؛ نه می‌گوید «همیشه باید ببخشیم»، نه «بخشیدن تنها راه رهایی است» و نه «نبخشیدن نشانه ضعف». در عوض، کمک می‌کند پرسش‌های دقیق‌تری طرح کنیم:

آیا حق دارم نبخشم؟ اگر امروز نمی‌توانم ببخشم، می‌توانم این ناتوانی را بدون خودسرزنش‌گری بپذیرم؟ هنگام بخشیدن، دقیقاً چه چیزی را می‌بخشم: حادثه را، فرد خطاکار را یا تصویر در ذهنم را؟ اگر ببخشم، آیا الزاماً باید در همان رابطه بمانم؟ و مهم‌تر از همه، بخشیدن یا نبخشیدن با کیفیت زندگی امروز من چه می‌کند؟

کتاب، به‌طور ضمنی، حق نبخشیدن را نیز به رسمیت می‌شناسد. برخی روایت‌ها به نقطه بخشش کامل نمی‌رسند و نویسنده هم نه آنها را ملامت می‌کند و نه به «زودتر بخشیدن» ترغیب؛ فقط نشان می‌دهد که گاهی پذیرش جمله «هنوز نمی‌توانم ببخشم» خود نوعی صداقت با خویشتن است؛ تلاشی برای این‌که وانمود نکنیم رها شده‌ایم، وقتی هنوز درگیر زخم هستیم.

جای گرفتن این کتاب در مجموعه «خوب زیستن» از همین منظر معنا پیدا می‌کند. «خوب زیستن» این‌جا یعنی بدون انکار زخم‌ها، یاد بگیریم چگونه با آنها هم‌زیستی آگاهانه‌تری داشته باشیم؛ رنج را به منبع آگاهی و انتخاب مسئولانه‌تر تبدیل کنیم. کتاب یادآوری می‌کند که ما فقط مجموعه اتفاقاتی نیستیم که بر سرمان آمده، بلکه شیوه مواجهه‌مان با آنها نیز بخشی تعیین‌کننده از هویت ماست.

در این خوانش، بخشیدن اگر و هر وقت رخ دهد بیش از آن‌که لطفی به دیگری باشد، هدیه‌ای به خود ماست: بازپس‌گرفتن روایت زندگی‌مان از دست یک حادثه و امکان نگاه به آینده بدون زنجیر شدن کامل به گذشته؛ و اگر هنوز به آن نقطه نرسیده‌ایم، کتاب حق می‌دهد که برای این مسیر، به اندازه خودمان زمان بخواهیم. هیچ‌کس حق ندارد جدول زمانی بخشش را برای دیگری تعیین کند؛ اما هرکدام از ما می‌توانیم در خلوت خود بپرسیم: آیا وقت بازنگری آگاهانه رابطه‌مان با رنج‌های گذشته نرسیده است؟ «موهبت‌های بخشودن» با ۲۰ داستان واقعی از انسان‌هایی که با همین پرسش‌ها روبه‌رو شده‌اند، همراهی‌مان می‌کند؛ و شاید همین همراهی، بزرگ‌ترین موهبت آن برای خواننده باشد.

منبع: ایبنا

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.