چشمان فرشته

  • کد خبر: ۴۰۶۸۴۳
  • ۲۶ فروردين ۱۴۰۵ - ۱۰:۴۶
چشمان فرشته
پسرم با تمام سادگی‌اش، همان ندای درونی من بود که مرا به یاد اتصال دائمی‌ام با خدا می‌انداخت؛ اتصالی که نباید محدود به زمان نماز باشد، بلکه باید تاروپود زندگی‌ام را تشکیل دهد.

دست‌های کوچکش را دو طرف صورتم گذاشته و زل زده بود به چشمانم. «مامان، مامان! تو رو خدا وقتی باهات حرف می‌زنم، منو نگاه کن. من دوست دارم وقتی باهات حرف می‌زنم، هم گوش کنی، هم نگام کنی.»

نیم‌ساعتی تا آمدن مهمان‌ها وقت داشتم. هنوز میوه‌ها را نشسته بودم و عجله داشتم. با حرفش انگار زمان ایستاد. میخکوب شدم. این حرف مثل تلنگری بود که مرا از روزمرگی و غفلت بیرون کشید. یاد مهم‌ترین مکالمه زندگی‌ام افتادم؛ گفت‌وگوی همیشگی‌ام با خدا؛ نمازی که گاه، تنها حرکاتی بی‌روح بود، نمازی که در آن، حضور او را درک نمی‌کردم. چندبار در طول روز، درمیان هیاهوی زندگی، به چشمان بی‌انتهای خدا زل زده‌ام؟ چندبار در قنوت نمازم، حواسم از دنیا پرت نشده است و تمام وجودم را وقف او کرده‌ام؟

پسرم با تمام سادگی‌اش، همان ندای درونی من بود که مرا به یاد اتصال دائمی‌ام با خدا می‌انداخت؛ اتصالی که نباید محدود به زمان نماز باشد، بلکه باید تاروپود زندگی‌ام را تشکیل دهد. همان‌طور که این کودک با نگاهش، توجه کامل مرا می‌طلبید، خدا نیز در هر لحظه، در هر نفس، چشم به ما دارد و منتظر توجه ماست. او که خالق این دنیای پرهیاهو و درعین‌حال آرام است، همان کسی است که می‌تواند آرامش واقعی را به ما هدیه دهد، اگر بندگانش لحظه‌ای به او توجه کنند.

نشستم و به تیله چشمانش خیره شدم. دنیای پر از دغدغه و عجله‌ام، در عمق نگاه کودکم به رنگ آبی آسمان، گم شد. انگار تمام اضطراب‌هایم بخار شد و رفت. این همان لحظه‌ای بود که باید در نماز تجربه می‌کردم؛ رهایی از تمام دغدغه‌ها و سپردن دل به او. این ارتباط ناب، این حضور قلبی، گم‌شده اصلی من بود؛ نه درمیان شلوغی مهمانی که قرار بود بیاید، نه درمیان میوه‌های نشسته، بلکه در سکوت میان من و خدا.

«حق با تویه عزیزم!» صدایم کمی لرزید: «حق با تویه؛ مامان باید بیشتر به تو نگاه کنه. ببخش که گاهی حواسش پرت می‌شه.» در همین حین، انگشت شستم را آرام روی گونه‌اش کشیدم. چقدر نرم بود پوستش، چقدر لطیف! یاد نمازی افتادم که در آن، ذهنم هزارجا سیر می‌کرد؛ از مهمان‌ها گرفته تا کار‌های عقب‌افتاده. گویی آن کودک، فرشته‌ای بود که آمده بود مرا به یاد مهم‌ترین «مهمانی» زندگی‌ام بیندازد؛ ملاقات با خدا.

او با همان نگاه معصومانه‌اش، لبخند زد؛ لبخندی که تمام خستگی را از تنم بیرون کرد. «پس حالا دیگه مامان به من نگاه می‌کنه؟» پرسید و صدایش پر از امید بود.

«آره عزیزم! از حالا به بعد همیشه نگات می‌کنم.» قول دادم و دستم را دور شانه‌اش حلقه کردم. این همان قولی بود که باید در هر نمازم به خدا می‌دادم؛ قولی برای توجه کامل، برای درک حضورش، برای اینکه بدانم او همیشه هست، همیشه نگاه می‌کند. این اتصال همیشگی، این توجه مداوم، همان اکسیر آرامشی است که در زندگی به‌دنبالش هستیم.

سرم را به‌آرامی روی سرش گذاشتم. بوی عطر کودکی‌اش، بوی شیرین و آشنایی بود که هیچ‌وقت از سرم بیرون نمی‌رفت. در همین لحظه، صدای زنگ در آمد. مهمان‌ها رسیده بودند. لبخندی زدم و کودک را در آغوشم فشردم. امروز درس بزرگی از کسی آموختم که شاید کمترین ادعا را داشت، اما بیشترین حقیقت را در چشمانش پنهان کرده بود؛ یک حقیقت ناب و کلید آرامشی که در اتصال دائمی با خدا نهفته است.

او با نگاهش، به من یاد داد که چگونه حضور داشته باشم، چگونه گوش باشم و چگونه ببینم؛ درست همان‌طور که خدا در هر لحظه، منتظر توجه ماست تا آرامش را به قلب‌هایمان سرازیر کند. همین لحظه ناب در آغوش کشیدن کودک و درک حضور او، مصداق کوچک حضوری است که باید در تمام لحظات زندگی و به‌خصوص در نماز، با خدا تجربه کنیم.

همان نمازی که نباید برایش کم بگذاریم؛ نمازی که اگر برایش کم بگذاریم، از محبت و آغوش اهل‌بیت (ع) دور می‌مانیم که امام‌صادق (ع) هنگامى که در آستانه رحلت قرار داشتند و دستور دادند بستگانشان گرد ایشان جمع شوند، فرمودند: «کسى که نماز را سبک بشمارد، شفاعت ما هرگز شامل حالش نمى‌شود.»

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.