در سالهای اخیر بحث درباره شیوههای مداخله آمریکا در کشورهای مخالف سیاستهای این کشور بار دیگر در کانون توجه تحلیلگران قرار گرفته است. بررسی تجربههای تاریخی نشان میدهد راهبرد آمریکا در مواجهه با دولتهای ناهمسو، طی دهههای گذشته دچار تغییراتی شده و از اتکای صرف به مداخله نظامی مستقیم، به استفاده گستردهتر از ابزارهای سیاسی، اقتصادی و اقدامات پنهانی حرکت کرده است. در همین چارچوب، اردیبهشت ۱۳۵۹ یادآور یکی از نمونههای مهم این مداخلات است.
در این ماه آمریکا طی عملیاتی موسوم به «پنجه عقاب» تلاش کرد با ورود نیروهای نظامی به صحرای طبس، گروگانهای آمریکایی را که پس از تسخیر سفارت این کشور در تهران در اختیار دانشجویان پیرو خط امام بودند، آزاد کند؛ عملیاتی که درنهایت با شکست روبهرو شد. با این حال، حمله به طبس نخستین نمونه از مداخلات آمریکا در کشورهای درحالتوسعه نبود. مروری بر کارنامه این کشور نشان میدهد ایالات متحده پس از پایان جنگ جهانی دوم و شکلگیری نظم دوقطبی، بهطور مستقیم یا غیرمستقیم در دهها کودتا نقش داشته است.
کودتای ۲۸مرداد۱۳۳۲ در ایران، کودتای۱۹۷۳ شیلی و همچنین مداخله نظامی در پاناما در سال۱۹۸۹ ازجمله نمونههایی است که در این چارچوب قرار میگیرد. با این حال، تجربه به آمریکاییها نشان داد که مداخله مستقیم نظامی همواره به نتیجه مطلوب منجر نمیشود و حتی میتواند واکنش منفی افکار عمومی در کشورهای هدف را به همراه داشته باشد. به همین دلیل، آمریکا در کنار گزینه نظامی به استفاده از روشهای دیگری نیز روی آورده است.
در این چارچوب، سیاستهایی که از آنها با عنوان «براندازی نرم» یا «فشار چندلایه» یاد میشود، در دستورکار قرار گرفته است. این رویکرد تلاش میکند با ترکیبی از فشارهای سیاسی، اقتصادی و اقدامات پنهانی، زمینه تضعیف دولتهای ناهمسو را فراهم کند. در سالهای اخیر آمریکا در برخی کشورها با بهرهگیری از ابزارهای فشار نرم مانند حمایت از اپوزیسیون، سازمانهای مدنی و رسانهها در تحولات سیاسی نقشآفرینی کرده که نمونههایی از آن در انقلابهای رنگی صربستان (۲۰۰۰)، گرجستان (۲۰۰۳)، اوکراین (۲۰۰۴) و قرقیزستان (۲۰۰۵) قابل مشاهده است.
در این موارد، ابزارهای استفادهشده بیشتر شامل حمایت مالی و آموزشی از گروههای مخالف، پشتیبانی رسانهای، فشار دیپلماتیک، تحریمهای هدفمند و مشروعیتبخشی سیاسی به اپوزیسیون بوده است؛ رویکردی که در ادبیات سیاسی از آن بهعنوان «قدرت نرم» یا «فشار ترکیبی غیرنظامی» نام برده میشود.
در راستای تحقق براندازی نرم، داگان، رئــیــس اسبق موساد، در اظهاراتی گفته بود که در سال۲۰۰۷ درباره مجموعهای از برنامهها برای بیثباتسازی ایران توافق شده است؛ برنامههایی که شامل «رویکرد سیاسی»، «اقدامات پنهانی»، «جلوگیری از آنچه تکثیر سلاح نامیده میشد»، «تحریم اقتصادی» و «اعمال فشار برای تغییر نظام» بود.
در چنین چارچوبی، افزایش فشارهای اقتصادی و تحریمها بهعنوان ابزاری برای ایجاد نارضایتی داخلی و تضعیف دولتها مورد توجه قرار گرفت؛ رویکردی که از نگاه طراحان آن، میتوانست در مقایسه با مداخله مستقیم نظامی هزینه کمتری داشته باشد. در عین حال، استفاده از گروههای مسلح مخالف نیز در برخی موارد بخشی از این راهبرد به شمار میرود. در این میان نام گروههایی مانند منافقین و گروههای تجزیهطلب نیز مطرح شده است.
با وجود این، تجربه چند دهه گذشته نشان میدهد این سیاستها در برخی مناطق مانند بخشهایی از اروپای شرقی و قفقاز به تغییر حکومتها انجامید، اما در مواردی نیز به نتایج مدنظر طراحان آن منجر نشده است. مرور این روند نشان میدهد که ابزارهای مورداستفاده آمریکا در قبال کشورهای مخالف سیاستهایش از مداخله سختافزاری و نظامی به سمت ترکیبی از ابزارهای سخت و نرم تغییر کرده است.
با این حال، این تحول بهمعنای کنارگذاشتن کامل خشونت فیزیکی نیست و در مواردی که محاسبات سیاسی و امنیتی چنین اقتضا کند، همچنان امکان استفاده از اقدامات مستقیم نیز وجود دارد. نمونه این الگوی ترکیبی را میتوان در ونزوئلا دید؛ جایی که آمریکا ابتدا با فشارهای نرم مانند حمایت سیاسی از اپوزیسیون، تشدید تحریمهای مالی و اعمال محدودیتهای بینالمللی، تلاش کرد دولت کاراکاس را تضعیف کند، اما با ناکامی این رویکرد، به سراغ مداخله نظامی رفت.