در سه ماه اخیر ایران، «با هم بودن» معنای متفاوتی پیدا کرده است؛ چون افرادی در کنار هم قرار میگیرند که افتراقاتشان بعضا بسیار بیشتر از اشتراکاتشان است، اما اهمیت و وزن این اشتراکات آن قدر زیاد است که بر سر این اشتراکات که مهمترین آن «ایران» است، همنوای یکدیگر شدهاند. این با هم بودن، فرصتهای ویژهای برای مردم حاضر در خیابان به وجود آورده است که جلوه آن را میتوان در رفتارهایی مانند سرودخوانی جمعی آنها دید.
تصور کنید «ما مسلح به ا... اکبریم؛ بر صف دشمنان حمله میبریم» یا «ای ایرانای مرز پرگهر» را یک جمع ده هزارنفری به صورت هماهنگ میخوانند؛ طبیعتا این جمع خوانی هم تجربه معنادار متفاوتی ایجاد میکند و هم خود تولید معنایی منحصربهفرد خواهد داشت. همخوانیهای جمعی سرودهای حماسی و نوستالژیک، جمعیت را از یک انبوه متفرق و پراکنده، به یک «صدا» تبدیل میکند و حضور آنها را با یک سینرژی برای خودشان و افراد کنارشان تقویت میکند.
وقتی پیرمردی هفتادساله درکنار خود، نوجوانی را میبیند که با شور و رگهای بیرون زده از گردن میخواند؛ وقتی مادر چادربه سر، دست در دست آن دختر کم حجاب، «شعر وحدت و پیروزی» را میخواند؛ وقتی آن پدر جوان، کودکش را روی شانه میگذارد و سعی میکند این شعر را به فرزندش هم یاد دهد، ما درحال درک تجربه تازهای از «باهم بودن» هستیم؛ باهم بودنی که با آن میخواهیم اختلافاتمان را نادیده بگیریم و به سمت «تک صدایی» پیش رویم؛ با یک ضرباهنگ بخوانیم و بی هیچ هماهنگی، در اوج هماهنگی باشیم!
واقعیت آن است که این همخوانیها صرفا اجرای یک قطعه موسیقایی نیستند؛ بلکه به نوعی احضار یک «روح مشترک» از دل حافظه تاریخی، تجربههای مشترک و احساس تعلق جمعی است و در لحظه، خود را در صداها متجلی میکند. در چنین موقعیتی، فردیتها نه حذف، بلکه در یک کل بزرگتر معنا پیدا میکند؛ گویی هر صدا، بخشی از یک پیکره واحد است.
میدان در این ایام به مثابه ارکستر ملی ایران عمل میکند که بدون حتی حضور رهبر ارکستر روی سن، تنها با تکیه بر حافظه و حس مشترک پیش میرود. این انسجام باعث میشود که خیابان و میدان، دیگر فقط یک معبر شهری نباشد، بلکه به یک رسانه زنده تبدیل میشود؛ رسانهای که روایت خود را نه از طریق بیانیه و تیتر، بلکه از طریق صدا، هم زمانی و حضور منتقل میکند.
هر همخوانی، در واقع یک بازگویی جمعی از یک حافظه و یک معناست. از این منظر، کارکرد سرود نیز دگرگون میشود. سرود از یک اثر صرفا زیبایی شناختی، به ابزاری برای بازتولید آگاهی تاریخی و فعال سازی حافظه جمعی ارتقا مییابد. دیگر با یک «اثر» مواجه نیستیم، بلکه با یک «تجربه» طرفیم؛ تجربهای که در آن، گذشته و حال در هم میآمیزند و در قالب صدا، دوباره زنده میشوند.
شاید بتوان گفت آنچه در این همخوانیها رخ میدهد، چیزی فراتر از موسیقی است: تجلی یک «ما»ی جمعی؛ ما یی که در دل تفاوتها شکل میگیرد، در صداها به وحدت میرسد و خود را به عنوان یک نیروی زنده و اثرگذار به نمایش میگذارد.