صبح جمعه بود. برای خرید به سوپرمارکت محل رفتم. چند سالی میشود که صاحب مغازه، همراه پسر و همسرش، از کردستان به تهران آمدهاند و به صورت شیفتی مغازه را میگردانند. او میداند که من در حوزه رسانه فعالیت میکنم. هنوز وارد مغازه نشده بودم که گفت: آقا میکائیل! شنیدهاید روز تشییع، خیابان پیروزی را هم میبندند؛ یعنی آقا را اینجا هم میآورند که ما برای بدرقه بیاییم؟
گفتم: نه، خیابان را میبندند تا فشار جمعیت مسیر اصلی تشییع کنترل شود. همان طور که جوابش را میدادم، در ذهنم داشتم دو دوتا چهارتا میکردم؛ اینها کُرد و اهل سنتاند و شاید آن حسی را که ما به آقا داریم، نداشته باشند.
هنوز درگیر همین فکر بودم که گفت: آقا همیشه میگفتند هر کس هر جا هست، باید کارش را درست انجام بدهد. من فکر میکنم باید این دو سه روز مغازه را بیست وچهارساعته باز نگه دارم تا مردم به زحمت نیفتند؛ مخصوصا اینکه خیلیها از شهرستان میآیند.
به او گفتم: دم معرفتت گرم؛ و در دلم به خودم نهیب زدم: چرا درباره مردم این قدر زود قضاوت میکنی؟
چند لحظه بعد، بی مقدمه گفت: ولی نمیشود. دلم پیش پیکر آقاست. ما خیلی برای آقا کم گذاشتیم.
ناگهان بغضش ترکید. با چشمانی اشک آلود ادامه داد: امروز حالم خیلی بد است. اصلا حوصله کار کردن ندارم. تا دیشب نمیخواستم باور کنم؛ اما وقتی پیکرشان را به حسینیه آوردند، فهمیدم دنیا روی سرمان خراب شده است.
خواستم دلداری اش بدهم، اما خودم هم هنوز نمیتوانستم باور کنم به آن لحظه تلخ تاریخ رسیدهایم.
فقط گفتم: خدا به همه مان صبر بدهد.
از مغازه بیرون آمدم؛ او به پهنای صورت اشک میریخت و من هم، مثل ابر بهار، گریه میکردم.