یتیم بزرگ شد، چه نانی و چه زیستی و معاشرتی داشت که تا حوالی چهل سالگی اش هرکس هر سفری میخواست برود، معاملهای، امانتی یا خرید و فروشی داشت صدایش میکرد که یا در حضور او باشد یا با نظارت و مدیریت او.
لباسهای گران و قیمت دار و مارک دار نمیپوشید. لباس ساده میپوشید، اما بسیار تمیز، موهایش را روغنی مخصوص میمالید و بخش زیادی از درآمدش را عطر میخرید. ظرف بزرگی در خانه داشت که کار آینه را میکرد. امکان نداشت بدون مرتب کردن ظاهرش در آینه از خانه بیرون بزند. همیشه اول دست دراز میکرد به سلام دادن.
لبخند روی چهره اش حکاکی شده بود، انگار هیچ وقت عبوس نمیدیدی اش. مدیرفروش یکی از کاروانهای خدیجه که بود یک پول سیاه فاکتورهای فروش و خریدش با اظهارنامه رسمی اش فرق نداشت.
اصول تجارت را بلد بود و همین بود که همیشه سود خوبی برای هلدینگ اقتصادی خدیجه به ارمغان میآورد. با بچهها فوق العاده مهربان بود، برایشان گردو میخرید و میگذاشت در کوچه روی دوشش سوار شوند و برایشان وقت میگذاشت. عضو پیمان هم بستگی جوانمردان بود و قول داده بود مقابل هر ظلم و ستم و زورگیری و باجگیری که از سوی بچه قرتیهای مکه نسبت به مسافران و در راه ماندهها و کسب و کارهای کوچک میشود بایستد و نگذارد حقی پایمال شود.
تا قبل از نبوتش همه روی اسمش قسم میخوردند تا اینکه جبرائیل فرود آمد و به ناگاه گفت بخوان. حالا یک چیزهایی فرق میکرد. یک تلاشها و زحمتهایی به کارهایش اضافه شده
بود. چیزی میان سینه اش میجوشید. پیغامی، حرف تازهای، حدیثی، نسخهای از انسان را خدا در سینه اش ریخته بود و مسئولیت داشت که همه جهان را با این نسخه از خودشان روبه رو کند.
سختی؟ تا دلت بخواهد. شکنجه؟ بسیار. پیمان بستند در شبی از هر قبیله یک نفر در مجموع چهل نفر در تاریکی شب بریزند سرش و خونش هدر شود، اما خب پسرعموی عزیزش علی (ع) کاری کرد کارستان.
مبارک است به تعداد مسلمانان طول تاریخ، مبارک است به تعداد جنگ هایش با ظلم و ستم و جهل و تعصب، مبارک است برای همه دختران زنده به گور نشده حجاز، مبارک است میلاد محمد مصطفی (ص).