مینشینم از قرار معلوم روی همان صندلی جلوی پنجره و دیگر نمیگویم آقا! هرچه میشود تلختر باشد و کم آب.
صد و چند روز است که جلیل میداند قهوه صبح را به تلخی و سیاهی شبِ از دست دادن شما بریزد. مینشینم یک گوشه، ساعت حوالی همان نه و نیمی ست که دلم دو نیم بود. میروم حساب کنم، میبینم کارتم را جاگذاشتم؛ گوشیام را درمی آورم و از جلیل میپرسم شماره کارتت چند است که اینترنتی بزنم.
جلیل چشمش به گوشی من است و عکس صفحهام که صد و چند روز است عکس شماست. عکس صفحه او دختر کوچکش هست! همان عکسی که به در و دیوار کافه زده... زود میروم وارد درگاه پرداخت میشوم. جلیل چیزی نمیگوید. شمارهای و قابل ندارد و مهمان ما باش...
مسیر کافه جلیل تا خانه، انگار کن کسی یقهام را گرفته باشد که: تو از نشان دادن عکس پدرت خجالت کشیدی؟
به تو هم میگویند مرد؟ فکر کردی مثلا الان زمین به آسمان میرود اگر بفهمند پدرت را دوست داشتی؟ این چه علاقهای ست؟ تمام مسیر خودم را میخورم! تلخی قهوه دارد در خونم میدود و هرلحظه زهرمارتر میشود. صد و چندشب گذشته است و من هنوز از نشان دادن عکس صفحه گوشی خودم به جلیل خجالت میکشم!
خون تو جهان را تکان داد و من هنوز سر جای اولم ایستادهام! کسی در من است که دارد شماره کارت مرا میپرسد و میگوید تو هم قیمتی داری! همه قیمتی دارند تو چندی؟ شاید آن دنیا سکانس کافه جلیل را برایم پخش کنند و عکس تو که از نشان دادنش خجالت کشیدم! تو افتخار کردنی بودی نه خجالت کشیدنی!
ابراهیم زنگ میزند که مسعود کجایی برویم کافه. میگویم جلیل رأس ۹ شب کافه اش را میبندد. میپرسد الان چند است؟ میگویم نیم ساعتی مانده هنوز. میپرسد چرا هرشب زود کافه را میبندد؟ میگویم زن و بچه دارد لابد!
گازش را میگیرد که آمدم آمدم. وقتی میرسیم، جلیل ترک موتورش نشسته، کرکره را پایین داده و آتش میکند که برود.
چند چهارراه با جلیل هم مسیریم. پشت چراغ قرمز نرسیده به اقبال لاهوری بین ما چند ماشین فاصله است. ماشینها قفل شدند. ابراهیم شیشه را پایین میدهد، عابری میگوید تصادف شده... و یک بند همین را تکرار میکند. عدهای دارند تکبیر سر میدهند. جنس این تکبیرها با هرشب تجمعات فرق دارد. تو گویی قیامت شده. پیاده میشوم.
موتور جلیل رها شده کف خیابان. سراسیمه جلو میروم. کسی جمعیت را شکافته و دارد خودش را میزند. از دور میتوانم حدس بزنم جلیل است. از کسی میپرسم چه شده؟ میگوید کسی با ماشین چند نفر را امشب زیر گرفته! در دلم آشوب است. نکندهای زیادی سراغم آمدند... پلیس دارد مردم را هدایت میکند. موتور جلیل را برمی دارم میبرم گوشهای. دارد از دور میآید سمت موتور که ابراهیم اشاره میکند به من. هنوز دارد گریه میکند جلیل... دستش برای گرفتن دسته موتور زیادی میلرزد.
ساعت قریب ۱۰ است، پشت پیشخوان نشسته؛ بی آنکه بپرسم دیشب چه شد میگوید زندگی من همین تک دختر من است. دیشب فهمیدم ماشین تجمع را زیر گرفته دلم لرزید. جلوتر گفتند یکی از آنها یک دختر خردسال است... نمیدانم چه شد. گفتم لابد دختر من است. دختر من از تو چه پنهان بعد از شهادت آقا روز و شب دعا میکند شهید شود.
گفتم خدا لابد قرار است مرا با عشق این دختر امتحان کند، ولی هرچه شود خوش است... زندگی من فدای ایران فدای آقا! گریه کردم وقتی فهمیدم برای این امتحان، کوچکم و دختر من نبوده! ای آقا! سر صبحی ما هم چه صحبتی میکنیم هان! دم شما گرم برای موتور...
جلیل دارد هنوز صحبت میکند، من، اما دارم به عکسهای کافه اش نگاه میکنم و آب دهانم در گلو سنگ است؛ که این جلیل، جهانش چقدر بزرگ است و من چقدر کوچکم. ناراحت است که قابل امتحان نبوده. سرم در گوشی است و ذهنم جایی پشت چراغ قرمز خیابان اقبال لاهوری و پرچمهای در اهتزاز ایران.