اپیزود اول؛ احمدآباد، تقاطع کلاهدوز
پسرک فرز و چابک است. کمین میکند تا چراغ قرمز شود. حواسش است به محض قرمزشدن چراغ راهنما با همان لب خندان همیشگیاش سمت تکتک رانندهها برود و مدتی مکث کند. برایش فرقی ندارد فلانی مشتری گوشت تلخی است یا هر وقت او را میبیند دهانش تا بناگوش به لبخند باز میشود. بدون استثنا همه مشتریاند و کالای مورد عرضه او فقط چند مدل روزنامه است و یک لبخند ملیح. بعضیها را میشناسد و برای فروش روزنامه به آنها سعی خاصی نمیکند و عده کمی هم مشتریهای تازهاش هستند که برای اولینبار است از این تقاطع عبور میکنند. پسرک شاید ۱۲، ۱۳ سال بیشتر ندارد، اما ذهن مشتریهایش را خوب میخواند. انگار میداند کدام سرنشین برای خرید روزنامه جواب مثبت میدهد و حتی اینکه چند تومانی کاسبش میکند و روزنامهای که مشتری دائمیاش است کدام است. برخیها را اینقدر میشناسد که میگوید اگر حالا نداری بزن به حسابم. یکی دستش از شیشه ماشین بیرون میآید و سیب تعارفش میکند و یکی دیگر کیک امروزش را عهدهدار شده است. پسرک و طرح لبخند زیبایش اتفاق حال خوب کن سر صبح خیلیهاست. رسم مهربانی پسرک عجیب حال یک روز آدمهای پشت چراغ را خوب میکند. او فقط یک لبخند ساده به لب دارد، اما همان لبخند ساده سبب شده است روزی که چراغ هم سبز است و سرعتت زیاد است بخواهی نیش ترمزی بزنی که فقط ببینی حال دلش خوب است!
اپیزود دوم؛ احمدآباد، میدان فلسطین
حداقل در لاینی که خودروی من توقف کرده است ۳۰ خودروی دیگر صف کشیدهاند. این قصه برای هر ۶، ۷ صف خارج از عرف پشت چراغ قرمز میدان فلسطین که سه لاین برای آن در نظر گرفته شده است تکرار شده است. برخی کج و مورب ایستادهاند تا هر صفی که زودتر خودش را تکان داد جهشی بزنند و به آن وارد شوند، برخی، اما صراط مستقیم را پیش گرفتهاند و برخی دیگر اینقدر کند می روند که از خودروی جلویی چندین متری فاصله دارند و بوق ماشینهای دیگر را درآوردهاند. با این وضعیت که هر رانندهای هر مدلی که دوست دارد رانندگی میکند، نه آنگونه که قانون میگوید دو سه باری چراغ هم خجالت میکشد و رنگ به رنگ میشود. کمی جلوتر میروم. فقط ۴ خودرو در لاین توقف من مقابلم ایستادهاند که امیدی هست با سبزشدن بعدی، اگر کسی مقابلم نپیچد و همه راه راست را برگزیده باشند، عبور کنم. چشمانم را به چراغ دوختهام که سبز شود که ناگهان خط نگاهم به رنگ سیاه عجیب وسط میدان متوجه میشود. رنگ سیاه تا آسمان بالای سرم هم پاشیده است. خانمی در وسط میدان با پلاستیکی در دست به کلاغها غذا میدهد. کلاغها بدون هیچ ترسی کنارش مینشینند و بر زمین نوک میزنند. صدای غار غارشان در هم پیچیده و در همان چند دقیقه پشت چراغ آنقدر با صدایشان کلاغهای جدید را به غذاخوردن دعوت میکنند که گردی میدان در زمان عبورم دیگر جایی ندارد. برخی روی المان وسط میدان منتظرند تا سری اول کلاغها غذایشان را بخورند و پر بکشند و سری دوم در کف میدان خودشان را سیر کنند. این ماجرا تراژدی خندهداری است. برخی از ما انسانهای ماشینسوار در لاینهای کنار همان میدان بوق میزنیم. خودروهایمان خیابان را بیشتر با رینگ بوکس اشتباه گرفتهاند و به هر قیمتی میخواهند اول شوند، اما آنسو کلاغها هنوز رسم مهربانی از یادشان نرفته؛ یکدیگر را با قارقارشان صدا میزنند برای دانه، صبر میکنند تا کلاغ دیگری سیر شود و پرواز کند تا نوبت آنها شود و همه قدر مهربانی خانمی را که به آنها غذا میدهد میدانند و به او نوک نمیزنند.