گردنه  قسمت اول

ایلیا موسایی| کوچه مثل گلوی دراز یک لک لک، باریک و تنگ بود. وقتی یک ماشین می رفت یا می آمد، این طرفی ها باید منتظر می ماندند تا عبور کند. حالا اما برف نرمی باریدن گرفته بود و همه جا خلوت بود. هردوتا پراید آن اوایل کوچه گیر افتاده و رو در روی هم ایستاده بودند. افتاده بودند سر لج و حالا هردو، دستشان را آن قدر روی بوق نگه داشته بودند که صدای همسایه ها و اهالی محل درآمده بود. یکی دو نفر هم با یقه های بالاداده توی سوز هوا ایستاده بودند به تماشا که ببینند آخرش کار به کجا می کشد و کدام یکی از راننده ها برنده می شود. انگار دوتا بوفالوی نر شاخ به شاخ شده باشند. یکی از راننده ها شیشه را داد پایین و قفل فرمان را توی هوا تکان تکان داد. راننده مقابل کاپشنی مشکی با تکه های زرد داشت. به جای جواب کلا ماشین را خاموش کرد و با خونسردی نگاه کرد. راننده ای که قفل فرمان توی دست داشت، در را باز کرد و پیاده شد. داد زد «برو عقب نفله... الکی علافمون کردی» راننده دیگر شیشه را داد پایین و گفت «من این همه راهو برگردم عقب که تو چندمتر تکون نخوری؟! بیا اینم یکی پیداش شد» پشت پراید سفید یک سمند نقره ای توی گلوی لک لک پایین آمد. آن قدر آمد که سپربه سپر چسبید به پراید و یک بوق کوتاه زد که زودتر تکلیف را روشن کنند. راننده ای که قفل فرمان توی دست داشت داد زد «حرف مفت نزن... دوتاتون دنده عقب می گیرین وگرنه میام شیشه هاتونو میارم پایین» راننده لاغر کاپشن زرد گفت «داداش مگه سر گردنه است؟! داری زور می گی مرد حسابی» آن یکی پیاده شد و داد زد «همینه که هست... تو این محل کسی جیک بزنه نفسشو می برم» بعد آمد و کنار پوزه پراید سفید ایستاد. اول قفل فرمان را روی کاپوت کشید و بعد محکم کوفت روی چراغ جلو که پودر شد و همراه نرمه های برف ریخت روی آسفالت. راننده لاغر سریع پیاده شد و رفت سراغ صندوق عقب. سمند حالا شروع کرده بود به زدن بوق های ممتد پشت سرهم. مرد لاغر اسلحه بزرگ را از توی صندوق کشید بیرون. به آرامی قدم برمی داشت. لوله تفنگ مستقیم راننده قفل فرمان به دست را نشانه رفت و صدای غرش شلیک آسمان را شکافت. مرد سیاه پوش اول ماتش برد و گلوله دوم طوری از جمجمه اش عبور کرد که درجا افتاد روی زمین و تکه های مغزش پاشید روی کاپوت ماشین خودش. راننده لاغر اسلحه را روی دوشش حمایل کرد؛ هنوز از لوله فلزی بخار سربی رنگی بلند می شد. آمد از توی داشبورد چیزی برداشت و همان طور خونسرد و آرام پیاده به راه افتاد. همه ماتشان برده بود. فقط دیدند درحال رفتن سیگارش را آتش زد و دودش را فرستاد هوا. انگار برای هواخوری و تفرج آمده توی این محله قدم بزند.
پرده دوم
زن گفت «به خدا احمد جوشی و عصبی بود ولی آدم بدی نبود» مرد گفت «اینجا رو امضا کنین» زن گفت «حالا طرف پیدا شده؟» مرد گفت «انگشت هم بزن» زن انگشتش را توی استامپ زد و محکم روی کاغذ فشار داد. مرد گفت «تاریخ مراجعه بعدی پیامک میاد» زن گفت «آقا توروخدا به جایی می رسه؟ خون احمد پایمال نشه... من با دوتا بچه...» مرد گفت «می رسه» زن گفت «مردم خطرناک شده ان به خدا... شما حساب کن سر ردشدن از کوچه زده شوهرمو کشته» مرد گفت «من اینا رو نمی دونم خانم... شاهدا می گن شوهرت اول شاخ وشونه کشیده و زده چراغ ماشین طرفو شکونده» زن گفت «به خدا احمد جوشی بود ولی تو دلش چیزی نبود... حالا بالفرض زور گفته و گردن کلفتی کرده... خب طرف باید کوتاه میومد... می رفت عقب... نهایتا خرجش چراغ یه پراید بود... می شه چقدر؟» مرد داشت یک فرم دیگر را پر می کرد. گفت «خانم من این چیزا رو نمی دونم... همینو می شد به شوهر شما هم گفت... بعدش هم مگه شهر هرته... لات بازی دربیاری و اموال مردمو تخریب کنی... بقیه هم باید برات کوتاه بیان و رعایتتو بکنن چون پدرمادرت توی تربیتت کم گذاشته ان» زن احتمالا حرف هایش را نصفه نیمه شنیده بود چون از توی قندانی که روی میز بود یک شکلات برداشته بود و داده بود به بچه ای که روی نیمکت انتظارش را می کشید و حالا داشت از اتاق می رفت بیرون...
ادامه دارد

پربازدید
آخرین اخبار پربازدیدها چند رسانه ای عکس
Start Google Analytics Code <-- End Google Analytics Code -->