چندباری آمده بود جلسه شعر. دختر گرمی بود. مهربان، خنده رو، خوش مشرب آن قدر اسمش زیبا به نظرم آمد که هیچ وقت به نام فامیلی صدایش نکردم. یک جیران می گفتیم ده تا از دهانمان می افتاد. چندبار از چهارراه مدرس تا باب الجواد(ع) همراه شده بودیم. می گفت مامایی می خواند و عاشق ادبیات است برای همین می آید جلسه شعر. گمان نمی کردیم در جلسه فقط مستمع است.
آن قدر که با همه زود صمیمی شده بود و در جلسه پویا بود. یک روز آمد جلسه دماغش سرخ بود و چشم هایش ریز. چندکاغذ در دستش بود و ریحانه که دوست صمیمی اش بود به پهنای صورت اشک می ریخت. گفت که سرطان دارد. پشت در ورودی حسینیه هنر ولو شدم روی زمین.
چندنفری که متوجه شدیم بی صدا اشک می ریختیم که خودش متوجه نشود. مشهد دانشجو بود و از استان های ترک زبان شمال غربی آمده بود و اینجا کسی را
نداشت. اشک هایمان را که پاک می کردیم و می رفتیم کنارش بنشینیم فقط یک جمله کوتاه می گفت: مادرم! مادرم! گفتیم مادرت چه؟ گفت: مادرم خیلی تنهاست. دلمان را آتش زد. باز طبق معمول هرهفته پیاده رفتیم تا باب الجواد(ع). وسط صحن پیامبر اعظم(ص) نشستیم و او باصدای بلند گریه کرد و من و زهرا که خادم حرم بود بی صدا اشک
ریختیم.
جوری که نظر زائران جلب شده بود. خانمی گفت: مریضه؟ با حرکت چشم تأیید کردم. گفت: خوب جایی آمده. دلم آرام شد. راست می گفت خوب جایی آمده بود. جیران ما به امام رضا(ع) پناه آورده بود. ضامن آهوی دشت حتما ضامن جیران ما هم می شد.
کسی که به مشهد پناه آورده حتما در پناه امام هشتم است. آن شب گذشت... دیگر کمتر دیدیمش تا اینکه ریحانه گفت: شیمی درمانی اش را شروع کرده و در مسیر درمان است. کمتر مزاحمش شدیم، اما دورادور جویای احوالاتش بودیم. و بعد هم در شلوغی های زندگی فقط گاهی یادش می افتادیم و حالش را می پرسیدیم و می گفتند خوب است و خداراشکر می کردیم. چندسال بعد در یکی از راهپیمایی ها در چهارراه دانش دیدمش. حالش خوب بود. هم را بغل کردیم در حالی که نظرم به مقنعه سبز رنگش جلب شده بود، زود خداحافظی کرد و گفت: با اجازه برم شیف حرمم! وقتی رفت در حالی که چشمم افتاده بود به گنبد به این فکر کردم ضامن آهو، ضامن جیران هم شده و جیران را حسابی در پناه مهر و رأفت خودش قرار داده است. در مسیر چندبار این بخش از بحر مرکب مسعود یوسف پور را خواندم:
اشک در صحن تو باران شدنش علت داشت
آهوی گم شده حیران شدنش علت داشت
از ضریح تو فقط خیر و کرم می ریزد
سائل هر شبه سلطان شدنش علت داشت
اثر جذبه ایوان تو بود آقا جان
راهب دیر مسلمان شدنش علت داشت
پشت این پنجره فولاد شفا ریخته است
درد در صحن تو درمان شدنش علت داشت
کوری آمد وسط صحن تو، بینا برگشت
فلجی از حرمت روی دوتا پا برگشت
یک نفر شیعه شد از دین مسیحا برگشت
مرده در صحن گهرشاد به دنیا برگشت
تا دم صحن تو برداشت قدم گفت رضا
لال یک مرتبه در بین حرم گفت: رضا
جان به قربان تو و معجزه های حرمت
من نفس می کشم...اما به هوای حرمت