اگر همین امروز به سال۱۳۵۷ برگردیم، بازهم «انقلاب میشود». نه از سر نوستالژی، نه به حکم احساسات، بلکه براساس منطق تاریخ و سازوکارهای عینی جامعه. انقلاب، محصول برنامهریزی چند نفر نیست؛ نتیجه تحریک چند سخنرانی نیست، زاییده یک حزب یا یک چهره خاص هم نیست؛ انقلاب زمانی رخ میدهد که مجموعهای از شرایط اقتصادی، سیاسی، اجتماعی و روانی بررویهم انباشته شود و جامعه را به نقطه انفجار برساند. مردم نمینشینند دور یک میز و رأی بدهند که انقلاب کنیم یا نه. شرایطی ساخته میشود که دیگر زندگی به شکل سابق، ممکن نیست. مردمی که به خیابان میآیند، پیش از آن، در زندگیشان به بنبست رسیدهاند. آنها دست از جان شستهاند؛ این لحظه، لحظه تولد انقلاب است.
اگر دوباره برگردیم به سال۱۳۵۷ و همان ساواک باشد، همان شکنجهها، همان تازیانهها، همان زندانها، همان تبعیدها، همان خفقان، فسادها و ترکتازی توأمان استبداد و استعمار و فراگیری بیعدالتی، بازهم انقلاب میشود. اگر بازهم نخبگان جامعه یا در زندان باشند یا در تبعید یا در حاشیه، اگر بازهم حقگویی هزینه مرگبار داشته باشد، بازهم انقلاب میشود. این قانون نانوشته تاریخ است.
در رویداد انقلاب57، بیش از هر فرد دیگری، شخص «محمدرضا پهلوی» نقش داشت؛ نه مخالفانش، نه -حتی- روحانیون، نه گروههای سیاسی، بلکه خود او با کارنامهاش، با انتخابهایش و با لجاجتش، نقش اول را ایفا کرد. شاه، راه هر نوع اصلاح واقعی را بست. هر روز دایره قدرت را تنگتر کرد. هر روز فاصلهاش با جامعه بیشتر شد. هشدارهای کارشناسانِ خودش ازجمله «غلامرضا مقدم»، معاونت اقتصادی سازمان برنامه، را نشنید. گزارشهایی که میگفتند «این مسیر به فروپاشی میرسد» را با اخم و تحقیر پاسخ داد. او تصور میکرد کشوری ساخته است که بهشت است، درحالیکه برای بخش بزرگی از مردم جهنم بود.
شاه نهتنها دربرابر ملت متکبر بود، بلکه دربرابر قدرتهای خارجی نیز متزلزل بود؛ ترکیبی خطرناک از غرور داخلی و وابستگی خارجی. همین ترکیب، مشروعیت او را هم در داخل و هم در سطح بینالمللی سوزاند. وقتی مشروعیت بسوزد، حکومت فقط با زور میماند و حکومتِ فقطزور، دیر یا زود فرومیریزد.
امروز کسانی که شعار «جاویدشاه» سر میدهند، اغلب نه شاه را دیدهاند، نه آن دوران را زیستهاند، نه هزینههایش را لمس کردهاند. در جهانی خیالی زندگی میکنند که با تصاویر رنگی بازسازیشده از مستندهای اینستاگرامی، ساخته شده است. ترکیب خطرناک بیسوادی تاریخی و بیخبری اجتماعی، از آنها نسلی ساخته است که همزمان علیه «دیکتاتوری» شعار میدهد و برای «دیکتاتور» کف میزند. تناقض از این آشکارتر میشود آیا؟ براساس منطق تابآوری، میتوان گفت اگر همین افراد در سال۵۷ زندگی میکردند، اگر همان ساواک بالای سرشان بود، اگر همان تحقیر را تجربه میکردند، اگر همان درهای بسته را میدیدند، خودشان در صف اول سرنگونی شاه بودند؛ شاید حتی رادیکالتر از بسیاری از انقلابیون آن روزگار.
مسئله اصلی این است: انقلاب۵۷ یک «اتفاق ناگهانی» نبود؛ یک پیامد تاریخی بود. محصول انباشت بحرانها بود. نتیجه بسته شدن همه راههای اصلاح بود. وقتی دری برای تغییر مسالمتآمیز باز نماند، پنجره انفجار باز میشود؛ چنانکه شد و چنانکه شاه را و شاهنشاهی را یکجا فروپاشید. خوب است بچههای هیجانزده ما قبل از تکرار نامی که مرده است، از پدران زنده خود بپرسند که چرا انقلاب شد. جوابش قطعا آنان را به تأمل وادار خواهد کرد؛ بهویژه در تکرار نامی که از سکه افتاده است و بر سکه هم نمینشیند. آنان که آن زمان و آن رژیم را زیستهاند، خوب میدانند که انقلاب، شورش در بهشت نبود، بلکه ویران کردن جهنمی بود که انقلاب را رقم زد.