مریم دهقان| روی سردر خانهای قدیمی در محله کوی سلمان، بنری نصب شده است که روی آن نوشته شده: «شهید اقتدار ایران، سرهنگ دوم پاسدار علیاکبر ساکت». تصویری ساده و دلنشین از چهره مردی که دو دختر پنج و سهساله دارد و هنوز نمیدانند بابایشان رفته و دیگر برنمیگردد تا برایشان خوراکی و میوههای خوشمزه بخرد، آنها را سوار ماشین کند و کنار مادرشان، یک سفر پرخاطره را ثبت کنند؛ مردی که سرنوشت امروزش را دیروز انتخاب کرده است، مردی که از دوران نوجوانی، فعال مسجد محله پدری و بسیجی بود و در همان سنین، کانونی فرهنگی تأسیس کرد تا ازطریق آن، جوانهای بیشتری جذب مسجد شوند و با آنها از انقلاب و آرمانهای رهبر کبیر انقلاب صحبت کند.
بزرگتر که شد، راهش را در خدمت به نیروی نظامی انتخاب و لباس سبز سپاه را بر تن کرد و قصه زندگیاش در مسیری پیش رفت که در روزهای جنگ تحمیلی سوم، توفیق شهادت نصیبش شد و 19فروردین1405، دقیقا چندساعت قبل از اعلام آتشبس، در یکی از شهرهای بندرعباس به شهادت رسید.
علی، نام مشترک پسرها
طاهره جاغوری، مادر شهید علیاکبر ساکت، خاطرات بسیاری از پسرش دارد که برایمان تعریف کند. این موضوع نهتنها برای مادر، که درباره بقیه اعضای خانواده هم صدق میکند. او درباره انتخاب نام پسرش، به علاقه همسر مرحومش اشاره میکند و میگوید: محمدآقا علاقه خاصی به حضرتعلی(ع) داشت. دوست داشت اسم همه پسرهایش را علی یا محمد بگذارد. اسم پسر اولمان را علی گذاشتیم. علیاکبر پسر دومم بود که خیلی دیر متوجه شدم او را باردارم.
علی یکسال و 10ماهه بود که طاهرهخانم، پسر دومش را باردار شده بود و نمیدانست به همسرش چه بگوید اما واکنش محمدآقا غافلگیرش کرد؛ «تا گفتم باردارم، دستهایش را به نشانه شکر بالا برد و مرا بوسید.» محمدآقا بعد از آنکه فرزندشان به دنیا آمد، نامش را علیاکبر گذاشت و این روند در نام پسران بعدی هم مرسوم بود. علیاصغر، فرزند سومشان، محمدعلی پسر چهارم بود و پسر پنجم محمدحسن نام گرفت.
بداند برای چه چادر سرش میکند
ازدواج شهید با همسرش در سادهترین شکل ممکن انجام شد و تشریفات چندانی نداشت؛ یک ازدواج سنتی اما دقیق و همراه با شناخت. مرضیه خالقی درباره نخستین خاطرههایش از شهید میگوید: ما نسبت فامیلی دوری با هم داشتیم و خانوادهها یکدیگر را میشناختند اما تا موقع خواستگاری بههیچعنوان همسرم را ندیده بودم. بعدها همسرم برایم تعریف کرد که میخواسته دختری را انتخاب کند که چادری باشد و بداند برای چه چادر سرش میکند.
ادامه ماجرا را مادر شهید اینگونه تعریف میکند: وقتی رفتم خواستگاری، تنها شرط مادر عروس این بود که دخترش با علیاکبر صحبت کند و اگر به توافق رسیدند، بساط عقد را بچینند. نظر من هم همین بود.
دیماه92 اولین جلسه خواستگاری برگزار شد و اسفند همان سال، مرضیه و علیاکبر با یکدیگر عقد کردند.
حسرتی بر دلمان نماند
مرضیه خانم تعریف میکند: اسفند92 بالاسر حضرت عقد کرده و زندگیمان را شروع کردیم.
مرضیه و علیاکبر زندگی ساده و صمیمی خود را در مشهد شروع کردند. مرضیه دوست داشت همسرش را طوری که دوست دارد صدا بزند؛ تعریف میکند: وقتی ازدواج کردیم، دلم میخواست همه همسرم را «آقاعلیاکبر» صدا بزنند و خدا را شکر همان شد که دوست داشتم. چون احترام بین رابطه زن و شوهر برای من مهم بود.
مرضیه هروقت میخواهد از آقاعلیاکبرش برای ما بگوید، چشمانش برق میزند؛ «خیلی مهربان بود و با اینکه درآمد چندانی نداشت سعی داشت حسرتی بر دلمان نماند؛ مثلا میوههای نوبرانه و جدید که از راه میرسید، برای من و دخترانم میخرید. سفر و شهر بازی، رستورانهای معروف و خیلی چیزهای دیگر را برایمان فراهم میکرد.»
هدیه شیرین امامرضا(ع)
بعداز چندسال از زندگی مشترک، اولین فرزند مرضیه و علیاکبر با هزار امید و آرزو به دنیا آمد. وقتی مرضیه دخترش را باردار شد، به خاطر مشکلی که در بارداریاش به وجود آمده بود، مجبور شد به متخصص زنان مراجعه کند. وقتی جواب شوکهکننده پزشک را که گفته بود باید سقط کند با همسرش درمیان گذاشت، آقاعلیاکبر ناراحت شد و گفت «این چه حرفی است؛ گناه دارد. چندهفته صبر میکنیم، اگر عمر بچه به دنیا باشد، خدا او را برای ما نگه میدارد.»
آن روزها که مرضیه، فرزند اولش را باردار بود، مصادف بود با روزهای اوج کرونا و بستهبودن دربهای حرم امامرضا(ع). مرضیه ادامه میدهد: آقاعلیاکبر این حرف را زد و رفت حرم. شب ولادت جوادالائمه(ع) بود اما به خاطر کرونا، انگار خبری از تولد امام نبود. یک جعبه شیرینی بزرگ گرفته و با رعایت نکات بهداشتی آن را پخش کرده بود. بعد هم رو به گنبد ایستاده و گفته بود «آقاجان! من امشب سعی کردم برای تولد فرزندتان به مردم شیرینی بدهم؛ شما هم کام مرا شیرین کنید.»
یک ماه بعداز استراحتها و مراقبت از مرضیه، جواب آزمایشها لبخند به لب این زوج جوان آورد و هشتماه بعد، فاطمهزهرا که حالا پنجسال دارد، به دنیا آمد.
بابا کی میآید؟
از آقاعلیاکبر دو یادگار پیش مرضیه باقی مانده است به نامهای فاطمهزهرا و فاطمهزینب. فاطمهزهرا گاهی میان صحبتهایمان میآید و میخواهد به خاطر اقتضای سنش، حرفی بزند. فاطمهزینب اما سرگرم بازی با عموهایش است. از مرضیهخانم میپرسیم حالا که نبود پدر طولانی شده است، به دخترتان چه میگویید؛ بهانههایش چیست؟ مادر فاطمهها جواب میدهد: آقا علیاکبر همیشه به مأموریت میرفت و بعد از چند روز به خانه برمیگشت. فاطمهزهرا با خیال کودکانهاش گمان میکرد باز هم بابا برای چندروز پیشش نیست و برمیگردد. هنوز دقیق نمیداند شهید یعنی چه و چرا میگویند بابایت شهید شده.
مرضیه برای آمادهکردن ذهن فاطمهزهرا با مشاور خانواده صحبت کرده است تا بتواند پاسخ دقیقتری به دخترش بدهد. بقیه اعضای خانواده نیز همراهیاش میکنند تا مبادا دخترک پنجساله شوکه شود.
او بهخاطر سختی این روزهایش بغض میکند. سعی میکند جلو اشکهایش را بگیرد و خیلی آرام با صدایی لرزان جواب میدهد: وقتی میپرسد «بابا کی میآید؟» آتش به جانم میزند.
تا این جمله از زبان مرضیهخانم بیان میشود، مادربزرگ و عموها هم سرشان را پایین میاندازند و سکوت برای لحظهای، اتاق را فرامیگیرد.
شهادت آقاعلیاکبر، لطف خداست
علیاکبر ساکت دقیقا چندساعت قبل از اعلام آتشبس در بندرعباس و یک منطقه عملیاتی به شهادت رسید. روز قبل شهادت، مادرش با او تلفنی صحبت کرد. چند ساعت قبل، مرضیه با او توانست تماس بگیرد و درباره برگشت او به مشهد صحبت کردند. بیستم فروردین، سالگرد ازدواج رسمی مرضیه و آقاعلیاکبر بود و مرضیه در تدارک جشنی مختصر برای این روز بود تا همسرش بعداز روزها مأموریت، یک روز خوب و شاد را کنار خانواده سپری کند؛ اما همه آرزوهای مرضیه بعداز شنیدن آن خبر سنگین و دردناک، فرو ریخت؛ «چند ساعت قبل از اینکه آتشبس اعلام شود، آقاعلیاکبر سهبار با من تماس گرفته بود اما چون تلفنها آنتن نمیداد، فردای آن روز پیامکش برایم آمد. خیلی عادی جواب دادم: سلام گلم. دیشب زنگ زده بودی، کاری داشتی؟»
مرضیه نمیدانست آن تماسها که برایش وصل نشده شاید آخرین تلاشهای همسرش برای شنیدن صدایش بوده است. اگرچه در سینهاش غم دلتنگی نهفته است اما شهادت همسرش را لطف خدا میداند؛ «حالا که آقاعلیاکبر به شهادت رسیده، هم احساس غرور و سرافرازی میکنم بهخاطر لطف خدا و هم نگران آینده و تربیت بچههایم هستم. میترسم روزی دخترانم بزرگ شوند و بگویند چرا گذاشتی بابا برود. دغدغه من حالا فقط این است که بتوانم رسالتم را بعد از شهادت همسرم به خوبی انجام بدهم.» دعای مرضیه به درگاه خدا هم جالب است و میگوید: همیشه میگویم خدایا! حالا که به ما لطف کردی، کمکم کن تا در مقام عمل کم نیاورم و بتوانم رسالتی را که دارم، به نحو احسن انجام بدهم.
عاشق زیارت کربلا بود
از علیاصغر، برادر کوچکتر شهید، میخواهیم یکی از خاطراتش را برایمان تعریف کند. بین خاطراتش میگردد تا گزینه مناسبی پیدا کند که محمدعلی، برادر چهارم، به دادش میرسد؛ «چندسالی است داداشاصغر گروهی دوستانه در محله راه انداخته است که هرسال اربعین به کربلا میروند. علیاکبر عاشق زیارت کربلا بود و سهسال پیش قسمت شد با هم به این سفر رفتیم؛ اما از همان اول با هم به چالش خوردیم.»
ادامهاش را علیاصغر اینطور تعریف میکند: برادرم به خاطر مدل کاری که داشت و شغلش نظامی بود، خیلی منظم و اهل برنامه بود اما ما در سفر کربلا، شعاری داشتیم و این شعار هم بین دوستان معروف شده است.
علیاکبر در هر شهر و نقطه محوری سفر از علیاصغر که مدیر کاروان دوستانهشان بود، میپرسید «خب برنامه چیست؟ چقدر باید بخوابیم؟ چقدر باید راه برویم؟ چند عمود را باید امروز رد کنیم؟ در کوفه یا کاظمین چقدر میمانیم؟ و...» و هر بار علیاصغر جواب میداد: «برنامه ما بیبرنامگی است. هرچه پیش آید خوش آید.»
علیاصغر بعد از تعریف این خاطره، انگار دلش برای بگومگوهای برادرانهاش تنگ شده است. آهی میکشد و سرش را تکان میدهد؛ «همین نظم و حسابوکتابداشتن در کارها جزو ویژگیهای خاص علیاکبر بود و هیچ وقت ما در بدهبستانهای مالی به مشکل برنخوردیم.»
بهترین روزهای برادری
محمدعلی، پسر چهارم خانواده که دهههفتادی است، روایت شگفتی از برادرش دارد؛ « بعداز شهادت داداشعلیاکبر، بهترین خاطراتم را با او داشتم. هیچکدام از خاطراتی که داشتم، به شیرینی آن چندروز بعد از شهادتش برایم نبود. من ناخواسته مسئول هماهنگی تشییع پیکر در معراج شهدا و بعضی نقاط دیگر شدم و همه کارها به گردنم افتاد و تماموقت کنار داداش بودم.»
به پیشنهاد ستاد تشییع و با موافقت همسر و مادر شهید، قرار شد کمی دیرتر و همزمان با شهادت امامجعفرصادق(ع)، پیکر تشییع شود؛ «در سهروزی که فرصت داشتیم، پیکر شهید را تقریبا به هشتنقطه از اجتماعات مردمی بردیم تا کاری فرهنگی بهواسطه برادرم انجام شود.»
تابوت شهیدعلیاکبر ساکت به گفته برادرانش در چهارراه عبدالمطلب، چهارراه برق، رسالت، معراج شهدا، میدان شهدا در اجتماع صادقیون، مسجد ابوالفضلی در محله، کوچههای محله کویسلمان و چند اجتماع دیگر تشییع شد و بهترین قسمتش به گفته خانواده، زمانی بود که تابوت را چندساعت به خانه آوردند و همسر، مادر، برادران، اقوام نزدیک و دوستان توانستند یک دل سیر با شهید حرف بزنند و وداع کنند. علیاصغر جملهای به نقل مادرش میگوید؛ «تا زمانیکه علیاکبر بود، برادر ما بود اما از زمانیکه شهیدعلیاکبر شد، متعلق به این مردم و مملکت است و به همین دلیل، مادر اجازه دادند پیکر شهید در شهر برای کار فرهنگی روی دستان مردم مشهد تشییع شود.»
جهاد تبیین، دغدغه شهید
شهیدساکت علاوهبر خانواده، خاطرات بسیاری هم برای دوستان و هممسجدیها و هممحلهایهایش باقی گذاشته است؛ ازجمله مرتضی قربانینعمانی که از چهاردهپانزدهسالگی با خانواده شهیدساکت در محله آشنا شد؛ «من شهید را اکبر صدا میزدم. ما کانونی در مسجد ابوالفضلی داشتیم به نام میعاد منتظران که شهید آن را تأسیس کرد و سعی میکرد در هر اردوی فرهنگی و تفریحی آن شرکت کند. حتی بعد از آنکه پاسدار شد و به خاطر شغلش دائم در سفر بود، گاهی که مشهد بود، خودش را به برنامههای مسجد مثل برنامه هفتگی والیبال میرساند.»
از نظر قربانی، اگرچه شهیدعلیاکبر در همه امور مسجد فعال بود اما آگاهکردن مردم بهویژه جوانها از مسائل انقلاب برایش بیشتر از همه مهم بود؛ «همیشه برای کارهای تبیینی تلاش میکرد. اهل مطالعه بود و سعی میکرد تاجاییکه میتواند، افرادی را که درباره انقلاب و نظام شبههای داشتند، قانع کند. از اینکه دوست و آشنایی با انقلاب مشکل داشت، ناراحت میشد و افسوس میخورد.»