قصه - صفحه 5

قصه
| شهرآرانیوز
داستان کودک | «موش‌موشی» گم شده! | نویسنده: طیبه ثابت
آقای دارکوب دوباره خودش را به بلندترین درخت جنگل که یک سرو دویست‌ساله بود رساند.
کد خبر: ۱۰۱۳۷۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۲/۱۸

داستان نوجوان | «همسایگی با یک مخترع»
انگار کسی روی قابـلمه‌ی مســی به‌شــدت سیــــم مــــی‌کـشـــیـــد و دست‌بردار هم نبود.
کد خبر: ۱۰۱۳۶۳    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۴/۱۲

داستان کوتاه نوجوان | «با پدر در پیاده‌رو»، اثر: بهاره قانع‌نیا
بابا از من خیلی جلو افتاده بود. هیچ حواسش نبود که مرا جا گذاشته است.
کد خبر: ۹۸۹۶۵    تاریخ انتشار : ۱۴۰۰/۱۱/۲۴

داستان کودک | «یک سیاره‌ی رنگی»، نویسنده: لیلا خیامی
رنگ‌ها همیشه همــه‌چیـز را قشنگ و دوست‌داشتنی می‌کنند، آن‌قدر قشنگ که حتی آدم‌فضایی‌ها هم عاشقش می‌شوند.
کد خبر: ۹۸۹۶۳    تاریخ انتشار : ۱۴۰۰/۱۲/۰۲

داستان نوجوان | «به خاطر مادرم»، اثر: بهاره قانع‌نیا
پیچ رادیو را بستم و یک‌راست رفتم سراغ یخچال. از شدت گرسنگی، دهانم تلخ شده بود.
کد خبر: ۹۸۵۶۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۰/۱۱/۲۴

داستان کودک | آدم برفی سیاه
یک روز سرد زمستانی که برف زیادی آمده بود، بچه‌کلاغ‌ها تصمیم گرفتند برای خودشان یک آدم‌برفی درست کنند.
کد خبر: ۹۸۳۵۸    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۴/۲۹

داستان کودک | کدو قلقلی وسط شهر، نویسنده: لیلا خیامی
تا به حال شده است از یک خیابان شلوغ رد شوید؟ کدوقلقلی هم می‌خواست همین کار را بکند.
کد خبر: ۹۷۴۳۸    تاریخ انتشار : ۱۴۰۰/۱۲/۲۵

داستان نوجوان | دوست کوچک بابابزرگ، نویسنده: بهاره قانع‌نیا
از سر و صدای جیرینگ‌جیرینگ استکان‌نعلبکی‌ها متوجه شدم، خورشید طلوع کرده و روز آغاز شده است.
کد خبر: ۹۷۴۳۴    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۰۳/۲۹

پادکست طنز | داستان «خرابکاری» اثر امیرحسین بنی‌اسدی
در این پادکست داستان طنز «خرابکاری» اثر امیرحسین بنی‌اسدی را می‌شنوید.
کد خبر: ۹۰۶۹۹    تاریخ انتشار : ۱۴۰۰/۰۹/۱۴

داستان کوتاه نوجوان | داستان «پرت باز، پرواز کن»، اثر بهاره قانع نیا
چند بار به قفسش سر زدم. برایش آب تازه گذاشتم. ظرف ارزنش را پر کردم. حتی کمی با او‌ حرف زدم اما انگار فایده‌ای نداشت. بابا سگرمه‌هایش را توی هم‌کشیده بود و از دور وفا را زیر نظر داشت.
کد خبر: ۹۰۶۸۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۰/۰۹/۱۸

داستان کوتاه کودک | داستان «ببین چی روی سرم دارم!»، اثر لیلا خیامی
شما چند وقت یک بار موهایتان را شانه می‌کنید؟ چند وقت یک بار آن‌ها را تمیز و مرتب می‌کنید. فسقلی که اصلا یادش نبود! فسقلی همیشه فراموش می‌کرد موهای سرش را شانه کند.
کد خبر: ۹۰۶۷۷    تاریخ انتشار : ۱۴۰۰/۰۹/۲۰

داستان کوتاه نوجوان | داستان «غروب زیر سایه‌ی درخت»، اثر بهاره قانع نیا
هر سال این روزها برایم جور دیگری است. مدرسه و امتحاناتش که تمام می‌شود، خرداد که از راه می‌رسد، دوست دارم همه‌چیز عطر و بوی تعطیلات واقعی را به خود بگیرد.
کد خبر: ۹۰۶۶۱    تاریخ انتشار : ۱۴۰۰/۰۹/۲۳

داستان کوتاه نوجوان | داستان «رشته‌ی دودلی»، اثر بهاره قانع نیا
مدتی‌ است ۲ تا شده‌ام، ۲ آدم عجیب و‌ غریب، ۲ آدم‌ کاملا متفاوت از هم که یکی در شرق نشسته است و یکی در غرب.
کد خبر: ۹۰۶۴۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۰/۰۹/۲۵

داستان کودک | کولر درختی، اثر: ثابت
یک روز گرم تابستان بود و بیشتر اهالی جنگل در لانه‌های خود استراحت می‌کردند. زخم پای باجی‌سنجابه که توی تله‌ی شکارچی‌ها افتاده بود، دیگر داشت خوب می‌شد.
کد خبر: ۹۰۶۳۸    تاریخ انتشار : ۱۴۰۰/۰۹/۲۷

داستان کوتاه نوجوان | یک اتفاق آرام، نویسنده: بهاره قانع نیا
بعضی مشکلات را نمی‌توان از قبل پیش‌بینی کرد. چون آن‌قدر آهسته و ‌آرام اتفاق می‌افتند که متوجهشان نمی‌شوی.
کد خبر: ۹۰۶۲۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۰/۱۰/۰۵

داستان کوتاه نوجوان | کلاس فضایی، نویسنده: ثنا محمدیان‌فر
نفس راحتی کشیدم و گفتم: «حالا می‌خواهم همه روزهایی را که نتوانسته بودم بخوابم جبران کنم.» زنگ تلفن به صدا درآمد. بابا بود.
کد خبر: ۹۰۶۲۰    تاریخ انتشار : ۱۴۰۰/۱۰/۰۶

کارتون |صرفه جویی در مصرف انرژی
داستان‌ سفید، این بار از صرفه جویی برایمان می‌گوید.
کد خبر: ۸۶۸۲۵    تاریخ انتشار : ۱۴۰۰/۰۹/۰۸

داستان کوتاه نوجوان | «کلمه‌ی ساده‌ی سه‌حرفی»
«درد» همیشه برایم یک کلمه بود، یک کلمه‌ی ساده‌ی سه‌حرفی، یک حسّ سبک و گذرا که مثل بیشتر انسان‌ها گاه سراغی از من می‌گرفت.
کد خبر: ۸۶۶۵۴    تاریخ انتشار : ۱۴۰۰/۰۹/۰۹

داستان کوتاه کودک | «یک عالمه شکلات» اثر لیلا خیامی
عیدها همیشه پر از نقل و شکلات و شیرینی‌های خوشمزه‌اند. مادربزرگ هم دوست داشت عید غدیر با یک عالمه شکلات خوشمزه از مردم پذیرایی کند، یک عالمه شکلات خوشمزه توی بسته‌های کوچولوی پلاستیکی.
کد خبر: ۸۶۶۵۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۰/۰۹/۰۹

داستان کوتاه کودک | داستان «دو بـرادر»، نویسنده: بهاره قانع نیا
اگر می‌توانستم خودم را به اتاق برسانم عالی می‌شد. بعد در را قفل می‌کردم و تا آمدن مامان همان‌جا می‌ماندم. این‌طوری عالی می‌شد.
کد خبر: ۸۶۶۴۱    تاریخ انتشار : ۱۴۰۰/۰۹/۱۱

پربازدید
آخرین اخبار پربازدیدها چند رسانه ای عکس
Start Google Analytics Code <-- End Google Analytics Code -->