داستان نوجوان - صفحه 2

داستان نوجوان
| شهرآرانیوز
داستان کودک | یک روز در زنگ انشا (وقتی امید امام می‌شوی)
وقتی معلم‌ها یک موضوع برای نوشتن انشا می‌دهند، هر یک از بچه‌ها یک چیزی می‌نویسند. همه دوست دارند زود بروند جلوی کلاس و انشایشان را برای بقیه بخوانند. 
کد خبر: ۳۳۴۴۶۴    تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۳/۱۳

داستان کودک درباره خرمشهر | قصه یک پیروزی بزرگ
نمایش‌ها همیشه خوب و جالب‌اند؛ امّا وقتی خودت قرار باشد اجراکننده‌ی نمایش باشی، کمی سخت است. نوید هم همین نظر را داشت.
کد خبر: ۳۳۲۶۹۴    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۳/۰۳

گزارش تصویری | افتتاح باشگاه سیمرغ کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان در مشهد
آیین افتتاحیه باشگاه «سیمرغ»، عصر امروز، سه‌شنبه (۲۳ اردیبهشت‌ماه)، با حضور تعداد از مسئولان کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان و شماری از اعضای کانون در آرامگاه فردوسی برگزار شد.
کد خبر: ۳۳۲۵۱۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۲/۲۳

داستان کودک درباره روز دختر | دو جشن در بهشت
جشن‌ها همیشه پر از خنده و شادی‌اند. همه‌ی بچه‌ها دوست دارند در جشن شرکت کنند، به‌ویژه اگر جشن مخصوص خودشان باشد. 
کد خبر: ۳۳۱۷۹۹    تاریخ انتشار : ۱۴۰۵/۰۲/۰۵

داستان کودک | رستم دستان و بچه‌های قهرمان ایران
 همه از دیوها می ترسند، جیغ می کشند و فرار می کنند؛ اما بچه‌های ایران شجاع بودند و رفتند به جنگ دیو.
کد خبر: ۳۳۱۷۷۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۲/۲۷

داستان کودک | یک روز دختر فوق‌العاده!
شاید همه‌ی شما انشایی درباره‌ی اینکه در آینده دوست دارید چه‌کاره شوید، نوشته باشید. دخترهای کلاس خانم‌زمانی هم می‌خواستند همین انشا را بنویسند، اما...
کد خبر: ۳۲۹۳۴۰    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۲/۰۹

داستان کودک درباره روز معلم | یک هدیه‌ی عجیب
روز معلم که می‌شود، همه دوست دارند به آموزگارشان هدیه بدهند. بچه‌های کلاس پنجم جیم هم همین قصد را داشتند.
کد خبر: ۳۲۸۱۴۷    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۲/۱۱

داستان کودک | عجب بابابزرگ پهلوانی!
پهلوان‌ها همیشه دوست‌داشتنی‌اند. همه دوست دارند پهلوان باشند. سینا هم از اینکه فهمیده بود بابا‌بزرگش یک پهلوان است، خوش‌حال بود. سینا دلش می‌خواست مانند بابابزرگ باشد.
کد خبر: ۳۲۶۹۴۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۲/۱۶

داستان کودک | اولین افطار
زهرا روزه بود. اولین روزی بود که روزه می‌گرفت، اما هنوز هشت ساعت تا افطار باقی مانده بود.
کد خبر: ۳۲۰۳۹۳    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۱۲/۱۸

داستان کودک | بهار آمده، خانم‌بهار آمده
بهار که از راه می‌رسد، دنیا دوباره سبز و قشنگ و پر از گل می‌شود و درخت‌ها و حیوانات از خواب زمستانی بیدار می‌شوند. بهارخانم هم آمده بود تا همه‌جا را سبز و قشنگ کند، اما... .
کد خبر: ۳۲۰۳۸۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۱/۱۷

داستان کودک درباره خانه‌تکانی | عطر بهار، بوی عید
خانه‌تکانی عید که شروع می‌شود، همه‌ی خانواده‌ها مشغول کار می‌شوند و هر کسی یک‌جوری کمک می‌کند. سارا و امید هم می‌خواستند در خانه‌تکانی عید کمک کنند.
کد خبر: ۳۱۹۱۴۵    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۱۲/۱۵

داستان نوجوان | بهترین انتخاب چه کسی است؟
فصل انتخابات شورای دانش‌آموزی که می‌رسد، مدرسه‌ها پر می‌شود از شعارهای تبلیغاتی جورواجور. در مدرسه‌ی اقاقیا هم انتخابات شورای دانش‌آموزی نزدیک بود. ‎ 
کد خبر: ۳۱۵۶۰۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۱/۲۱

داستان نوجوان | جشنی برای آمدنت
نیمه‌ی شعبان که می‌آید، شهر نورانی و قشنگ می‌شود و همه جشن می‌گیرند. بچه‌های کوچه هم به فکر یک جشن بودند.
کد خبر: ۳۱۴۹۴۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۱۱/۲۷

داستان نوجوان | زیر سایه‌ی خورشید
اتوبوس که جلو مدرسه ایستاد، بچه‌ها با خوش‌حالی و یکی‌یکی سوار شدند. کنار هم روی صندلی‌ها نشستند و با سروصدا مشغول سلام‌کردن و خوش‌وبش و حرف‌زدن شدند.
کد خبر: ۳۱۳۲۴۹    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۱۱/۱۵

داستان کودک درباره دهه‌فجر | به! چه زیبا بود آن روز
جشن روز انقلاب اسلامی را هر مدرسه‌ای یک‌جور برگزار می‌کند؛ یک مدرسه سرودخوانی دارد، یک مدرسه اجرای نمایش و یک مدرسه‌ هم تصمیم می‌گیرد مسابقه‌ی کیک بزرگ جشن انقلاب را برگزار کند.
کد خبر: ۳۱۲۷۷۵    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۱۱/۱۲

داستان کودک درباره دهه فجر | فکرهای بزرگ
آقای ناظم که خبر مسابقه‌ی دهه‌ی فجر را داد، سر و صدایی بین بچه‌ها به راه افتاد. علی پرسید: «عجب موضوعی! چه‌جوری آینده‌ی خود را بسازیم؟»
کد خبر: ۳۱۲۵۳۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۱۱/۱۴

داستان کودک | عجله نکن! خوب می‌شوی
صدای بچه‌ها که از مدرسه برگشته بودند و در کوچه فوتبال بازی می‌کردند، از پنجره شنیده می‌شد. سینا فکری کرد و لبخندی زد و با عجله لباس ورزشی‌اش را پوشید و رفت داخل کوچه.
کد خبر: ۳۱۱۶۲۰    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۱۱/۰۱

داستان کودک | پازلی که سروصداها را تمام کرد
علی تازه روی صندلی نشسته بود و کتاب داستانش را باز کرده بود تا بخواند که یک‌دفعه همه‌جا لرزید.
کد خبر: ۳۱۰۰۰۸    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۱۰/۲۹

داستان کودک | بچه‌های محله امید
وقتی دهه نودی‌ها پای کار حل یک مشکل بزرگ آمدند. سعید پرسید: «بابایت کی از مسافرت بر‌می‌گردد؟» امید با تعجب نگاهش کرد و گفت: «بابای من که مسافرت نرفته!»
کد خبر: ۳۰۸۰۵۴    تاریخ انتشار : ۱۴۰۴/۰۲/۲۲

داستان کودک | بفرمائید قصه شب یلدا
یلدا که می‌شود، همه جشن می‌گیرند. مدرسه‌ها هم برای بچه‌ها جشن یلدا می‌گیرند. 
کد خبر: ۳۰۶۲۰۴    تاریخ انتشار : ۱۴۰۳/۱۰/۰۱

پربازدید
آخرین اخبار پربازدیدها چند رسانه ای عکس
Start Google Analytics Code <-- End Google Analytics Code -->