مسجد ولیعصر بولوار توس اعتکاف برگزار میکرد و هرسال به یک بهانهای نمیشد شرکت کنم. دوستانم همه در مسجد محل دور هم جمع میشدند و از دور خیلی برایم جذاب بود، ولی دست ما کوتاه و خرما بر نخیل. حدودا بیستساله بودم که برای اولین بار اجازه شرکت در اعتکاف را گرفتم.
دندانم درد میکرد و نمیخواستم به خاطر دنداندرد این فرصت را از دست بدهم. برای همین صدایش را در نیاوردم که از طرف خانواده بهانهتراشی نشود. شب ولادت امیرالمؤمنین (ع) بود و با خواهرهایم نشستیم دور پدر و هدایا را با کفزدن و شعرخواندن تقدیم کردیم. هنوز خاطرم هست آنسال برای پدرم پیراهن بروجرد آبیآسمانی خریده بودم.
بعد هم بندوبساطم را که یک زیرانداز و یک پتوی مسافرتی و مقداری وسیله شخصی مثل مفاتیح و دفترچه یادداشت بود برداشتم و آنقدر نگران بودم زبان روزه دنداندرد شوم که یک کیسه مسکن و یک بیحسی موضعی هم برداشتم. شب اول آنقدر ذوق زده بودم که شاید دوسهلقمه بیشتر غذا نخوردم و بعد هم یک ژلوفن و مفنامیکاسید و کدئین را با یک لیوان آب خوردم که نکند طی روز دنداندرد شوم!
اما دنداندرد کجا بود؟ تمام آنروز را از معدهدرد به خودم پیچیدم و تا افطار فقط نمازهای واجبم را توانستم بخوانم. منتظر افطار بودم بلکه با پر شدن معده دردش هم آرام شود، رفتهرفته آرام گرفت. شب اول را گاهی مینشستیم پای سجاده و گاهی از پلهها بالا و پایین میرفتیم تا دوستانمان را ببینیم و دور هم بنشینیم.
روز دوم و سوم هم گذشت. روز سوم موقع برگزاری اعمالامداوود هم گاهی چرت زدیم و گاهی همراه شدیم و وقتی اعتکاف تمام شد بدون اینکه منتظر باشم کسی دنبالم بیاید رفتم خانه و موقع روبوسی با مادرم زدم زیر گریه و انگار این سه روز فقط دلم برای او تنگ شده بود. تجربه عجیبی بود بهجز بچگیها که گاهی خانه عمه و خاله میماندم در بزرگسالی تجربه دوری را نداشتم.
سال بعد با تجربهتر بودم بیشتر وقتم را صرف عبادت میکردم و حتی برای اعمالامداوود به هرشکلی بود نگذاشتم یک خط هم از اعمال از دستم در برود. تجربه سومم، اما وقتی رقم خورد که طلبه بودم و به عنوان مبلغ بین دختران نوجوان حاضر بودم و شاید یکی از بهترین اعتکافهای عمرم بود.
اما تمام اعتکاف برای من یک طرف است و آنلحظه آخر قبل از ترک کردن مسجد یک سمت دیگر، وقتی فکر میکنی باید سجده آخر را بهجا بیاوری و حاجاتت را بگویی! هیچوقت فراموش نمیکنم اولین اعتکافی که رفتم توی آن سجده آخر از خدا خواستم شاعر بشوم.
حالا چندسال است که بهخاطر مادری توفیق حضور نداشتهام مخصوصا که امسال ولادت حضرت امیر (ع) مصادف است با شهادت سردار رشید و شهیدمان حاجقاسم سلیمانی و باید برای شعرخوانی در برنامهای شرکت کنم و دوست داشتم امسال شعر جدیدی برای حاج قاسم بنویسم و نمیخواستم شعر قدیمی بخوانم، اما فعلا با توجه به عکسی که حاجقاسم سر نماز از کودک گل میگیرد یک رباعی جدید برایشان گفتهام.
هنگام نماز، عشق در مکتب تو
گل میدهد از قنوتِ خوش مشرب تو
پا شد غم و رخت بست از سینه من
آنجا که نشست خنده روی لب تو