اصالت مادرش به شهر ری برمی گردد و پدرش عراقی است. سالهای جنگ در ایران زندگی کرده و اسم امام خمینی (ره) که میآید سراسر شوق میشود که از خاطرات آن روزهایش بگوید.
اما دست تقدیر سالها پیش او را برده تا دانمارک و الان از خادمین یک حسینیه بزرگ در کپنهاک است. زنی که روزهای جوانی اش را سخت کار کرده و حالا در آستانه شصت سالگی هم لحظهای آرام و قرار ندارد.
شنیدم که بعد از ۲۵ سال دوباره به ایران آمده، با اینکه بارها به عراق سفر کرده، اما قسمت نبوده است که سری هم به سرزمین مادری اش بزند. میبیند بلیت دانمارک به ایران شرایط خوبی دارد و راهی مشهد میشود.
با خاله سندس از دانمارک آمده بود، سراغشان رفتم. سعی میکرد فارسی را به لهجه تهرانی صحبت کند.
ایام رحلت حضرت زینب (س) آمده بودند برای عرض ارادت. شنیده بودم وقتی که چشمش به گنبد افتاده مرواریدهای چشمش را با روسری اش پاک میکرده است. کسی چه میداند شاید میخواسته بعد از ۲۵سال که به وصال رسیده حرم را بهتر و بیشتر ببیند. چندباری در مشهد دیدمشان. هربار نگران بود نتواند خوب زیارت کند.
اُم غدیر صدایش میکنند. خاله وسیلهای لازم داشت و باهم رفتیم سرای بلور که خرید کند و اُم غدیر دلواپس بود که مبادا وقتش در بازار برود. میخواست زودتر خودش را به حرم برساند.
درک میکردم، خواهر بزرگ من هم با اینکه ساکن مشهد است همین طوری است و هربار که میرود حتی اگر سه ساعت بنشیند کنار ضریح میگوید: آخرش هم نشد یک دل سیر زیارت کنم!
حالا که اُم غدیر را دیدهام حس میکنم بعضیها عاشق ترند.
فکر میکنم باید مثل خواهرم باشم، وگرنه اگر نعمت هم جواری را از دست بدهیم حسرت به دل میمانیم.
قسمت شد باهم رفتیم مهمانسرای حضرت. دانههای برنجی را که روی میز میافتاد برمی داشت و قدرش را میدانست.
هربار که میگفتم ان شاءا... این دفعه زودتر بیایید زیارت، میخندید و میگفت: همین بارم هم بعد از ۲۵سال قسمت شد!
ولی بعد میگفت: ان شاءا...
لحظه خداحافظی قرارومدارمان را گذاشتیم که اربعین در موکب خاله همدیگر را ببینیم؛ و من از آن روز فقط فکر میکنم خدا نکند این قدر از امام رضا (ع) دور شوم. من که طاقت دوری ندارم، یک سال هم زیاد است چه برسد ۲۵سال. من دلم میخواهد چهارشنبه به چهارشنبه از خیابان حرعاملی تا حرم پیاده بیایم و زیر لب این غزلم را بخوانم:
مرا بگیر از خودم که قدری میان صحنت قرار گیرم
مرا بگیر ای قرار عالم من از خودم سال هاست سیرم
مرا به مهمانپذیر باران دوباره در صحن خود فرا خوان!
پناه من! از شما چه پنهان که دست خالی تر از کویرم
در این شبستان سرد دنیا که هست انسان هماره تنها
کشانده نوری مرا به اینجا بدون مهر تو زمهریرم
در این حرم معنی تعالی نبوده غیراز شکسته بالی
من آن دلم که در این حوالی شکسته ام تا که پر بگیرم!
دوباره گفتم: غم دلم را به او بگویم، عوالمم را!
نگفته حل کرد مشکلم را ضریح فهمید گوشه گیرم
خوشا امیدآفریدن تو! قرار آخر، رسیدن تو!
به شوق یک بار دیدن تو! سه بار من حاضرم بمیرم