این روزها واژه دیاسپورا را زیاد میشنویم؛ که منظور همان هم وطنان سابقمان است. دیاسپورا را بوم راندگان و جوامع دور از میهن معنی کردهاند. این اسم را به گروهی از مردم دادهاند که دور از خانه و کاشانه اصلی خویش زندگی میکنند و در دنیا پراکنده شدهاند. برخی بر این باورند که اصطلاح دیاسپورا از یک فعل یونانی باستان به معنای «پراکنده میکنم» گرفته شده است.
اما اخیرا برخی دیگر بر این باورند که دیاسپورا اشتقاق یافته از یک عبارت عربی ـ فارسی است که به معنای کسی که عرض و ناموس خود را به دیگری تعارف میزند و نه تنها شرم نمیکند، بلکه کیف هم میکند. ما پیش ترها از واژه «فرار مغزها» هم استفاده میکردیم و متأسفانه بلی، تعداد زیادی از مغزهایمان هم مهاجرت کردهاند، اما چیزی که این روزها میبینیم، بیشتر از آنکه اجتماع مغزها باشد، ازدحام بعضی دیگر از اعضای بدن است که از ذکر نامشان معذوریم.
اجازه بدهید ادامه سخن را از استاد امرا... احمدجو نقل کنیم، که الحق بهترین توصیف را از این دیاسپورای ایرانی نوشتهاند: این طور که پیداست، آن قدرها هم که خیال میکنیم کلاه سرمان نرفته، که فقط آنهایی که میگوییم «مغز» فراری شده باشند. عین کسی که آشغال هایش راتر و خشک ـ از غثیانِ گربه اش گرفته تا خاک دم جارو ـ همه را کیسه کند، درش را هم نبندد و دور سرش تاب بدهد و از سر دیوار پرت کند تو حیاط همسایه، عجب چه تحفههایی را برایشان فرستادهایم!
درهم؛ مثل میوه فروش تهِ محله مان که میگوید «درهم، جداکردنی نه، درهم» و وقتی پرتقال هایش را پوست میکنی، میبینی یکی اش آبدار و شیرین و سالم و بقیه پوست کلفت به ضخامتِ پوستِ کرگدن یا خشکِ خشک یا گندیده و خراب؛ و دیگر هیچ.