در حیاط مدرسه با یکی از دانش آموزان مدرسه رو به رو شدیم، دانش آموزی که وقتی موشک اول میخورد به مدرسه آنجا بوده، توصیفش از لحظه برخورد از واقعه توصیفی گیج و گم بود، انگار هنوز صدا و موج موشک توی گوشش مانده است.
با هم از ساعت مچی اش، رنگ مورد علاقه اش، گوشه و کنار مدرسه و درسی که قبل از خراب شدن مدرسه میخواندند، حرف زدیم. وسط گفتوگو فهمیدم که برادر کوچک ترش در حمله به مدرسه شهید شده است! چیزی نمیپرسم، خودش میگوید: به حرفم گوش نداد وگرنه زنده میماند!
او برای اولین بار بعد از حمله به مدرسه آمده بود، شاید بهتش از حجم خرابی بود.
افتادهام روی دور تکرار، هوای سوگ گرفتارم کرده، نمیدانم شاید این خاصیت شهر و واقعهای است که در آن زیست میکنم، یا خاصیت سوگ است. یاد از دست داده میافتی و بعد بغض میکنی و بعد دوباره این چرخه بارها تکرار میشود.
از دیشب دوستان و آشنایان پیام میدهند که برگردید، انگار دوباره فاصله میز مذاکره و جنگ کم شده، میانجیها خسته شدهاند و باز قرار است که روزهای دیگری به چهل روز اضافه شود.