سارا راوی | شهرآرانیوز؛ رمق راهرفتن نداشت. خستگی چشمانش نشان میداد که مدتی است درست نخوابیده است. آنقدر خسته بود که نمیتوانست قدم دیگری بردارد. او روی جدول کنار پیادهرو خیابان نشست و پاهایش را بغل گرفت و سرش را روی دستهایش گذاشت. کمی که گذشت، سرش را بالا آورد و چشمش به تابلویی سبزرنگ افتاد که رویش نوشته بود: «مرکز مشاوره آرامش»
پسر نوجوان وارد مرکز مشاوره پلیس شد. خودش هم دقیقا نمیدانست چه میخواهد. وقتی یکی از او پرسید: «با کی کار دارید؟» پسر هاجوواج نگاهش کرد و با صدایی که بهسختی شنیده میشد، گفت: «نمیدانم. من از خانه فرار کردهام و نمیدانم به کجا بروم و چه باید بکنم.» همین گفتهها کافی بود تا او را به اتاق روانشناس این مرکز هدایت کنند.
پسر روی یک صندلی نشست. برایش چای آوردند و بیدرنگ سرکشید و چشمش به ظرف بیسکویتهای روی میز افتاد و با خجالت پرسید: «میشود از این بیسکویتها بخورم؟» پسر چند بیسکویت پشتسرهم خورد و مشاور برایش یک چای دیگر آورد که آن را هم سرکشید و بلافاصله گفت: «ببخشید، از صبح فقط راه رفتهام و چیزی نخوردهام.» خنده مشاور و این جمله که اشکالی ندارد، سبب شد تا پسر نوجوان چند بیسکویت دیگر هم بخورد، ولی پیشنهاد سفارش غذا را رد کرد و گفت که همینها خوب است.
هنوز مشخص نبود مشکل این پسر چیست و چرا با آن وضعیت آنجا آمده است. پس از اینکه این نوجوان از خوردن بیسکویت دست کشید، مشاور از او پرسید: «دوست داری با هم صحبت کنیم؟» پسر بیدرنگ گفت: «بله، اگر مثل خانوادهام نباشید. چون کسی نمیخواهد صدای مرا بشنود.»
مشاور به او اطمینان داد که سعی میکند مشکلاتش را حل کند، ولی پیش از هر چیزی باید مشکل را بشنود و بعد بهدنبال حل آن باشد.
پسر خودش را امید معرفی کرد و گفت همین چند روز پیش تولدش بوده و وارد شانزدهسالگی شده است، اما از روزی که دست چپ و راستش را شناخته، از در و دیوار روی سرش بدبختی ریخته است و هیچ امیدی به زندگی ندارد.
مشاور مرکز مشاوره پلیس مشهد از او خواست تا کمی آرامتر و با جزئیات بیشتر از زندگیاش بگوید. نوجوان شانزدهساله درحالیکه سعی میکرد پارگی کفشهایش را پنهان کند، گفت: یک هفته است که از خانه فرار کردهام و شبها روی نیمکت پارک میخوابم.
او ادامه داد: من چهارساله بودم که پدر و مادرم از یکدیگر جدا شدند. کمی بعد پدرم ازدواج کرد و «سایه» وارد زندگی ما شد و هیچگاه سایه تاریکش از زندگی ما نرفت. او میخواست برای من مادری کند، اما بهجای مهر مادری، در وجودش شعلههای خشم زبانه میکشید.
نامادریام همیشه به بهانههای کوچکی آزارم میداد. از سویی، پدرم به موادمخدر و مشروبات الکلی اعتیاد داشت و دائمالخمر بود. سرنوشت من برای پدرم به اندازه یک پک سیگار هم اهمیت نداشت. بعضی وقتها از گرسنگی به خود میپیچیدم، اما نامادریام مرا از غذاخوردن محروم میکرد تا تنبیهم کند. چون بهجای بیست، در امتحان ریاضی نوزده شده بودم.
پسر نوجوان که نمیخواست کسی اشکهایش را ببیند، سعی میکرد بین حرفهایش وقفه بیندازد تا جلو ریختن اشکهایش را بگیرد. او به وجود زنی در همسایگیشان اشاره کرد و با این توصیف که او فرشته است، بیان کرد: عفتخانم پسری همسن من داشت. او گاهی به بهانه بازی با پسرش مرا به خانهاش میبرد و دور از چشم نامادریام یک بشقاب غذا جلوم میگذاشت. من که تشنه محبت بودم، اشکهایم را با گوشه آستین پاک میکردم و قاشق غذا را در دهانم میگذاشتم تا از گرسنگی از حال نروم.
امید دوباره سکوت کرد و از پنجره اتاق به دوردستها خیره شد. سپس بدون اینکه سرش را برگرداند، درحالیکه هنوز بیرون را نگاه میکرد، گفت: روزگارم به همین منوال سپری میشد و بهدلیل اختلافاتی که با پدر و نامادریام داشتم، گاهی به منزل مادربزرگم میرفتم. گاهی نیز منزل عمو و عمههایم میرفتم. ولی بیشتر وقتها گوشه اتاق کز میکردم و گریه میکردم و همیشه دنبال این بودم که چرا بین این همه دوست و آشنایی که میشناسم، باید زندگی من اینطوری باشد.
وقتی مشاور از او درباره مادرش پرسید، گویا امید به بخشی دیگر از زندگیاش پرتاب شد و بدون مقدمه گفت: نوجوان شده بودم و دیگر تاب تحمل رفتارهای نامادریام را نداشتم. برای همین پیش مادرم رفتم. همان زمان بود که از مدرسه اخراج شدم. چون در مدرسه قلدری میکردم و با همکلاسیها و مسئولان مدرسه دعوا و درگیری فیزیکی داشتم.
مدتی با مادرم در اتاقی کوچک زندگی کردم، اما پس از گذشت چند سال مادرم دیگر حاضر به مراقبت از من نبود. چون توانایی تأمین هزینههای زندگیمان را نداشت و تحمل رفتارهای ناسازگارانهام نیز برایش سخت بود. چاره دیگری نداشتم و به خانه عمویم رفتم. او از من همچون فرزندش مراقبت میکرد و با کجخلقیهای من میساخت، اما من گاهی سرکشی میکردم و آزارش میدادم. انگار قلدریکردن را از پدرم آموخته بودم.
امید درباره زندگی با عمویش توضیح داد: یک روز از سر لجبازی اسلحه شکاری عمویم را برداشتم و به یکی از کوههای اطراف مشهد رفتم. اول میخواستم به زندگیام پایان بدهم، اما پشیمان شدم. بعد از خودم و اسلحه شکاری فیلم گرفتم و در فضایمجازی منتشر کردم. عمویم وقتی فهمید، برای اینکه تنبیهم کند، مرا در اتاقم زندانی کرد، اما من از خانه فرار کردم و الان یک هفته است که از خانه بیرون آمدهام، ولی کسی دنبالم نیست که بداند مردهام یا زنده. وجود من برای هیچکسی مهم نیست.
صحبتهای پسر نوجوان به پایان رسید، اما کار مشاوران مرکز مشاوره پلیس مشهد تازه آغاز شد و درمانهای روانیاجتماعی برای بهبود وضعیت این نوجوان در دستورکار قرار گرفت. در ادامه، با دعوت از عموی امید به مرکز مشاوره، خانواده او نیز در فرایند درمان قرار گرفتهاند و تلاش برای بهبود و اصلاح زندگی خانوادگی این پسر نوجوان آغاز شده است تا امکان بازگشت او به آغوش خانواده فراهم شود.