ورودی باب الجواد (ع) برایش پر از خاطره بود. همینجا با بروبچهها و رفقای قدیمی قرار میگذاشتند و دور هم جمع میشدند. به قول یکی از بچه ها، با یک تیر چند نشان میزدند. آن هم چه نشان هایی، هم صله رحم، هم تازه کردن دیدارها و شنیدن خبرهای تازه و از همه مهمتر زیارتِ آقا علی بن موسی الرضا. در همین ملاقاتها اگر کسی گرهی به کارش افتاده بود بقیه دست به دست هم میدادند و مشکل را حل میکردند، اگر هم گره خیلی محکم بود، همه با هم میرفتند صحن انقلاب، روبه روی گنبد طلا، پشت پنجره فولاد.
سال به سال از تعداد دوستان و رفقا کم شده بود و هر کدام به خاطر وضعیت کاری یا خانوادگی به شهر و دیار دیگری رفته بودند. از آن جمع باصفا فقط یکی دو نفر توی مشهد ماندگار شدند. آهی کشید و سرش را تکان داد.
جلوی باب الجواد (ع) ایستاد، سلام داد و خاطرهها را مرور کرد. پارسال، توی همین ایام ولادت بود که همینجا با محمدرضا قرار گذاشته بود. یکی از بروبچهها و رفقای باصفا و بامرام هلال احمر. محمدرضا قبل از ورود به حرم خبر ازدواج و رفتنش به تهران را گفته بود. قول شیرینی را هم، همینجا به بقیه داده بود ولی فرصتی برای دیدار تازه مهیا نشد. چه بهانهای بهتر از این برای یک تماس
کوتاه؟ همانطور که راه همیشگی اش به سمت صحن انقلاب را قدم میزد، شماره محمدرضا را پیدا کرد و انگشتش را روی دکمه سبزِ تماس گذاشت.
- الو، سلام علیکم، آقا محمدرضا؟
- سلام علیکم، من برادرشون هستم. بفرمایید؟
- به به، عرض ارادت، من حسینی هستم از مشهد، از رفقای قدیمی شون هستم، جای شما خالی الان اومدم حرم، گفتم یک تماسی هم خدمت آقامحمدرضا بگیرم به یاد پارسال همین موقع ها.
جوابی نیامد. صدای سنگین سکوت گوشش را پر کرد.
- الو؟ صدای من میاد؟
- بله، بله آقای حسینی، عذرخواهم. پس انگار شما باخبر نشدید!
دلش به شور افتاد. احساس کرد تلفن همراهش آن قدر سنگین شده که نمیتواند نگهش دارد.
- چه خبری؟ مگه اتفاقی افتاده؟
صدایی بغض آلود جوابش را داد. صدایی که انگار از دورترین نقطه زمین میآمد.
- متأسفانه توی همین حملههای اخیر آمریکا و اسرائیل، آقامحمدرضا توی یکی از مأموریتاش شهید شد.
ایستاد. انگار زمین و زمان هم ایستادند. عرق سردی نشست روی تنش. بغضی سنگین گلویش را فشار میداد. صدایی را که از توی گوشی میآمد نمیشنید.
وسط صحن انقلاب بود. همانجای همیشگی، سعی میکرد بغضش را نگه دارد و جواب تلفن را بدهد که نگاهش گیر کرد به آن کبوتر. کبوتری که درست بالای سرش، بال بال میزد و اوج میگرفت. بال سرخ کبوتر را که دید، دیگر نتوانست. بغضش شکست و همانجا نشست.
- الو، الو آقای حسینی؟!
آن روز برای ساعاتی، زائران حرم، مردی را وسط صحن انقلاب، روبه روی پنجره فولاد میدیدند که روی زمین نشسته است و تلفن همراهش را به گوشش چسبانده و به جایی نامعلوم در آسمان نگاه میکند وهای های میگرید.
عکس: محمدجواد مشهدی