یکی از مشکلات آدم سالم این است که نمیتواند به حافظه خود شک کند. نمیتواند چیزی را که دیده و شنیده فراموش کند و خودش را به ندیدن و نشنیدن بزند. شاید از روی مصلحت یا خوش بینی به روی خودش نیاورد، اما نمیتواند دلش را راضی کند به اینکه واقعیتی را که دیده و شنیده، ندیده و نشنیده فرض کند.
بسیاری از جماعتی که تا پیش از شروع جنگ و حتی تا همین اواخر، حمله آمریکا و اسرائیل را کمک بشردوستانه و مداخله رهایی بخش و از این دست مزخرفات میخواندند و به دیگران القا میکردند که اتفاقات خوبی در راه است و به زودی در تهران جشن آبجوخوران برگزار خواهند کرد، این روزها و با مشاهده واقعیت، جوری حرف میزنند که انگار از قبل مخالف جنگ بودهاند. طوری که آدم لحظاتی به حافظه خود شک میکند.
آیا نمیدانستند جنگ چنین واقعیتی دارد؟ آیا نمیدانستند تضعیف نیروهای نظامی و انتظامی، تخریب مراکز صنعتی و علمی، تخریب منازل مسکونی و کشته شدن انسانها و ویران شدن زندگیها و همه چیزهایی که در این روزها دیدهایم، فاجعه است؟ نمیدانستند این راه به کلنگی شدن کشور میانجامد یا میدانستند و با علم به این واقعیت گنجشک را رنگ کردند و جای قناری به یک مشت پرنده ندیده به تنگ آمده از اوضاع فروختند؟
من بر آنم که هردو. بر آنم که جنگ خواهان ترکیبی از احمقها و بی شرفها هستند. ترکیبی از آنها که نمیدانستند جنگ چیست و با مردم چه میکند و آنها که میدانستند و وانمود کردند نمیدانند.
اما هیچ کدام از این دو گروه نباید امیدوار باشند که آنها را میبخشیم یا فراموش میکنیم. ما نه به حافظه مان شک خواهیم کرد و نه حافظه مان را از دست خواهیم داد. یادمان خواهد ماند چه کسانی زمینه ساز وضع و حال این روزهای ما شدند و چهها گفتند، حتی اگر امروز رنگ عوض کرده باشند و حرفشان را پس گرفته باشند. آب رفته دیگر به جوی باز نمیگردد.
و دیگر هیچ.