محبوبه عظیمزاده | شهرآرانیوز؛ خانواده نخستین فضایی است که سلامت روان انسان در آن شکل میگیرد، بستری عاطفی و روانی که احساس امنیت، تعلق و ارزشمندی را در افراد ایجاد میکند. سلامت روان را در خانواده، نیز نباید یک ویژگی فردی جداگانه قلمداد کرد بلکه باید آن را ماحصل کیفیت روابط، شیوه گفتوگو و نوع حمایت عاطفی میان اعضای خانواده دانست.
به همین دلیل، وضعیت روانی هر عضو میتواند بر کل فضای خانواده اثر بگذارد. در زندگی امروز که فشارهای اجتماعی، اقتصادی و شغلی بیشتر شده است، خانواده میتواند همچون سپری در برابر فرسودگی روانی نقش پررنگی ایفا کند. زمانی که اعضای خانواده بتوانند احساسات خود را بدون ترس از قضاوت بیان کنند و درک و همدلی متقابل وجود داشته باشد، خانه به محلی برای آرامش و بازیابی توان روانی تبدیل میشود.
در مقابل، نبود ارتباط سالم، تعارضهای حلنشده و بیتوجهی به نیازهای عاطفی، میتواند زمینهساز اضطراب، افسردگی و کاهش رضایت از زندگی شود. نکته مهم این است که فراموش نکنیم حفظ بهداشت روان در خانواده، مسئولیت یک نفر نیست و هر عضو خانواده، صرفنظر از سن و جایگاه، نقشی در شکلدهی فضای روانی خانه دارد. این نوشته، که در همین باب تهیه شده است، ماحصل گفتوگویی است با الهام اعلمیدوست، روانشناس بالینی. او از این مبحث برای ما گستردهتر سخن میگوید.
منظور از بهداشت یا سلامت روانی به صورت کلی این است که فرد به بیماری یا اختلالی جدی دچار نباشد و همچنین در جنبههای مختلف زندگی، چه از نظر عاطفی و چه از نظر رفتاری، به خصوص در روابطش، عملکرد قابل قبولی داشته باشد.
خانوادهای که از سلامت روان بهرهمند است با چند ویژگی شناخته میشود: افراد احساس امنیت عاطفی دارند. میتوانند احساسات خود را بدون ترس، نگرانی برای آینده، برچسب خوردن و مورد قضاوت قرار گرفتن بیان کنند. احترام متقابل دارند. میتوانند تعارضات بین فردی را به شکل سالم حل و فصل کنند. در شرایط سخت از یکدیگر حمایت میکنند. در مقابل، اگر اعضای یک خانواده به یکدیگر احترام نمیگذارند، فردیت برایشان مهمتر است و در موقعیتهای گوناگون رفتارهای خودخواهانهای دارند، احساسات و شرایط اعضای دیگر را نادیده میگیرند و فداکاری، حمایت یا انعطاف پذیری بینشان وجود ندارد، باید گفت این خانواده از بهداشت روان برخوردار نیست.
در مبحث سلامت روان هم مثل سایر مباحث دیگر نقش والدین بسیار پررنگ و کلیدی است. این والدین هستند که سلامت و ثبات روانی خانواده را در درجه اول و به صورت کلی تعیین میکنند. اگر پدر و مادر خود انعطافپذیر باشند، به ارزشهای وجودی یکدیگر احترام بگذارند، روابط خانوادگی خوبی داشته باشند و...، میتوانند پایهگذار رفتارهای سالمی در خانواده خود باشند.
آنها از نظر رفتاری در موقعیتهای مختلف الگو هستند. پس اگر به عنوان مثال در شرایط جنگی با اضطراب و استیصال بالایی رفتار کنند قطعا روی همه اعضای خانواده تأثیر منفی خود را میگذارد.
متأسفانه والدین خیلی وقتها اصلا به سلامت روان خود اهمیت نمیدهند. یعنی اگر مضطرب هستند، افسرده هستند یا در مهارتهای ارتباطی خود ضعیفاند، به این فکر نمیکنند که آموزش ببینند و خود را درمان کنند تا بتوانند نقش مؤثرتر و سالمتری را در خانواده ایفا کنند. در چنین شرایطی، فرد نه تنها ممکن است سالهایی طولانی این ویژگیها را با خود حمل کند بلکه باقی اعضای خانواده را نیز مورد آزار قرار میدهد.
وقتی والدین رفتارهای ناسالمی از خود بروز میدهند درواقع دارند آن رفتار را به فرزندان خود آموزش میدهند. ما با مشاهده کردن یاد میگیریم. فرزندان از لحظه تولد خود مشغول دیدن و آموختن هستند. خیلی اوقات حتی شاید اصلا متوجه این نباشند که رفتار والدینشان رفتار ناسالمی است.
پس اولین تأثیری که پدرومادر میگذارند از طریق همین مدلهای یادگیری است. مثلا اگر یکی از والدین به افسردگی مبتلا باشد میتواند این مفهوم را به فرزند خود منتقل کند که یک فرد افسرده نمیتواند از عهده انجام امور روزانه خود بربیاید، به دیگران وابسته است، همیشه بیحال و بیحوصله است و نسبت به مشکلات دیگران بیتفاوت است؛ بنابراین اگر والدین آگاه باشند که باید مسئله و مشکلشان را حل کنند تا یک رفتار سالم از خود بروز بدهند و بدانند که تفاوت است بین احساس منفی داشتن (خشم، ترس، افسردگی و ...) و بروز آن در خانواده، اوضاع به شکل بهتری پیش میرود.
نکته دیگری که وجود دارد این است که اغلب فکر میکنیم، چون با خانواده خود راحت هستیم میتوانیم بدترین شکل خودمان را به آنها نشان بدهیم. این اتفاق خیلی تأثیر منفی عمیقی میگذارد. ممکن است در جمعهای دوستانه یا محل کار کمی مردمداری کنیم و سعی کنیم آدم بهتری باشیم، اما متأسفانه خیلیها این کار را در خانواده انجام نمیدهند. در نتیجه، هم رفتارهای ناسالم منتقل میشود و هم آسیب اتفاق میافتد.
اما اگر نقشهای متقابل والدین و فرزندان بهدرستی انجام نشود نمیتوان به لحاظ روانی خانواده سالم و نرمالی داشت. نقص در هر کدام از این نقشها میتواند سلامت روان کل خانواده را تحتتأثیر قرار دهد. فرزندان نیز باید حواسشان به نقش و مسئولیتهای خودشان باشد. آنها باید نسبت به یکدیگر و نسبت به والدین احترام متقابل داشته باشند.
در امور خانه چه به لحاظ فکری و چه به لحاظ فیزیکی مشارکت داشته باشند. به جای سرکوب احساسات و نشان دادن آنها به شکل منفی آنها را بیان کنند. مسئولیتپذیر باشند، به نقش خودشان در خانواده آگاه باشند و فعالانه آن را ایفا کنند. همچنین، تصور نکنند که قربانی شرایط خانواده خود هستند، باید هر کاری که از دستشان بر میآید برای بهبود شرایط کل خانواده انجام بدهند.
اولین و مهمترین قدم برای بهبود کیفیت زندگی خانوادگی، داشتن یک گفتوگوی سازنده و مثبت است. در درجه اول خانواده باید بتواند با همه اعضایش تعامل مثبتی داشته باشد. اعضای یک خانواده باید بتوانند با یکدیگر درباره مسائل و مشکلاتشان صحبت کنند و ریشهیابیاش کنند. اصلا باید بتوانند بفهمند مشکل چیست.
خیلی وقتها متأسفانه گاردها و گوشها به قدری برای شنیدن انتقاد اعضای خانواده بسته است که اصلا افراد نمیتوانند دربارهاش حرف بزنند که بعد به راهکاری هم برسند. این قدم اول است. چارهای نیست. ما باید بتوانیم باهم گفتوگو کنیم. هرقدر هم سخت و مأیوسکننده باشد باید بتوانیم این قدم اول را برداریم. حتی اگر فرد مقابل به شدت جبههگیری کند و حرفهای ما را قبول نکند باز هم این تلنگر فکری را خورده است. اینکه شاید واقعا مسئلهای که مطرح شده درست است.
اگر بازهم خانوادهای نتوانستند با یکدیگر تعامل کنند و حرفهای همدیگر را بشنوند میشود از یک مشاور کمک گرفت. حتی بعضی وقتها پادرمیانی بزرگترها نیز جوابگوست.
در قدم بعد نیز باید راهحلهای اختصاصی مشکل دنبال شود. مثلا اگر یکی از اعضای خانواده افسرده است یا توانایی کنترل خشمش را ندارد و این مسئله دیگران را آزار میدهد باید این موضوع را از طریق رواندرمانی و شاید دارودرمانی حل کرد.
انعطافپذیری و پذیرش یکدیگر را در یک خانواده باید دو ویژگی حیاتی دانست. اول اینکه یکدیگر را همانطور که هستند و با ویژگیهای منحصر بهخودشان بپذیرند. ما باید بدانیم که شخصیتها و سبکهای رفتاری خیلی با یکدیگر تفاوت دارند و این به معنای بد بودن یکی و خوب بودن دیگری نیست.
بسیاری از این تفاوتها پایه ژنتیکی دارد و به راحتی به وسیله خود فرد قابل کنترل نیستند. دیگر اینکه اعضای یک خانواده توانایی سازگار شدن با تغییرات، مشکلات یا شرایط جدید را بدون اینکه روابط عاطفی و حمایتهای متقابلشان از بین برود داشته باشند.