به گزارش شهرآرانیوز؛ امروز سوم ژوئن، سالروز درگذشت فرانتس کافکا نویسنده آلمانیزبانِ یهودیتبار اهل پراگ بود که در امپراتوری اتریش، مجارستان زاده شد و بعدها تابعیت چکسلواکی داشت. نویسندهای که نمیشود او را فقط یک نویسنده دانست؛ بلکه باید بیشتر شبیه یک وضعیت بدانیمش. وضعیتی از اضطراب، بیگانگی و گیر افتادن در جهانی که قواعدش را نمیفهمیم. جهانی که در آن، انسان نه قهرمان است، نه حتی قربانی، بلکه فقط «درگیر» است.
کافکا در سال ۱۸۸۳ در پراگ، در خانوادهای یهودی و آلمانیزبان به دنیا آمد. زندگیاش در ظاهر چیزی کم نداشت: تحصیل حقوق، شغل ثابت در اداره بیمه، و زیستی نسبتاً منظم. اما زیر این نظم، نوعی آشفتگی عمیق جریان داشت. رابطه پیچیده و سرکوبگرانه با پدر، احساس ناکافی بودن، و تنهاییِ مزمن، از او نویسندهای ساخت که جهان را نه آنگونه که هست، بلکه آنگونه که «حس میشود» روایت کرد. نوشتن برای کافکا نه شغل بود، نه حتی انتخاب؛ نوعی ضرورت بود، مثل نفس کشیدن در اتاقی تنگ.
بخش عمده آثار کافکا در زمان حیاتش منتشر نشد. او حتی از دوستش، ماکس برود، خواسته بود همه دستنوشتههایش را بسوزاند. اما برود این وصیت را نادیده گرفت و ادبیات جهان، یکی از مهمترین صداهایش را از دل همین نافرمانی به دست آورد.
مهمترین آثار او عبارتاند از: مسخ، محاکمه، قصر، آمریکا، در مستعمره کیفری، پزشک دهکده ونامه به پدر. این آثار، هرکدام بهنوعی قطعهای از پازل جهان کافکاییاند؛ جهانی که در آن معنا همیشه کمی دورتر از دسترس است.
واژه «کافکایی» امروز به یک مفهوم مستقل تبدیل شده است: موقعیتی که در آن، فرد در برابر سیستمی پیچیده، بیچهره و غیرقابلفهم گرفتار میشود. ویژگیهای این جهان را میتوان در فضای کابوسگونه، اما کاملاً عادی، بوروکراسی بیرحم و بیمنطق، احساس دائمی بیگانگی، روایت ساده با لایههای عمیق و مرز محو میان واقعیت و وهم برشمرد. کافکا کاری میکند که ناممکن، طبیعی جلوه کند؛ و همین، ترسناکترین بخش ماجراست.
گریگور سامسا یک روز صبح بیدار میشود و میبیند به حشره تبدیل شده. اما فاجعه اصلی، این تغییر جسمی نیست، واکنش اطرافیان است. او تا وقتی نانآور است، «انسان» محسوب میشود، اما وقتی کارکردش را از دست میدهد، به موجودی زائد تبدیل میشود.
«مسخ» روایت بیرحمانهای است از ارزشگذاری انسان در جهانی که کارکرد، جای کرامت را گرفته است.
یوزف کِی بدون اینکه بداند چرا، محاکمه میشود. نه جرمی مشخص است، نه قانونی روشن و نه حتی راه دفاع. این رمان، تصویر انسانی است که در برابر ساختاری قرار گرفته که حتی زبان توضیح خودش را ندارد. اینجا قدرت، بیچهره است و همین، آن را ترسناکتر میکند.
شخصیت «ک» تلاش میکند وارد قصر شود، اما هر بار با مانعی تازه روبهرو میشود. قصر میتواند نماد هر چیزی باشد: قدرت، معنا، پذیرش، یا حتی خدا. اما مسئله این است که انسان همیشه پشت در میماند.
در این متن، کافکا رابطهاش با پدر را با صداقتی بیرحمانه شرح میدهد. ترس، احساس گناه و ناتوانی در برابر اقتدار، در اینجا به شکل عریان دیده میشود و کلید فهم بسیاری از آثار اوست.
کافکا در سال ۱۹۲۴، در ۴۰سالگی، بر اثر بیماری سل درگذشت. سالهای پایانی عمرش با ضعف جسمی، انزوا و فاصله گرفتن تدریجی از جهان بیرون همراه بود. حتی حرفزدن و غذاخوردن برایش دشوار شده بود. در واقع وضعیت گلویش طوری شده بود که غذا خوردن برایش دردناک بود و نمیتوانست چیزی بخورد و، چون در آن زمان تغذیه وریدی هنوز رواج پیدا نکرده بود راهی برای خوردن نداشت؛ بنابراین بر اثر گرسنگی جان خود را از دست داد. مرگ او، یک «محوشدن تدریجی» بود، شبیه سرنوشت بسیاری از شخصیتهایش؛ و شاید مهمترین اتفاق پس از مرگش، همان وصیت نانوشتهای بود که اجرا نشد. اگر آثارش سوزانده میشد، جهان یکی از دقیقترین روایتهای خود از انسان مدرن را از دست میداد.
کافکا بر جریانهای مهمی تأثیر گذاشت: اگزیستانسیالیسم، ادبیات پوچی، مدرنیسم و پستمدرنیسم، رمانهای بوروکراتیک (روایتهایی که انسان درگیر ساختارهای پیچیده، بیروح و اداری میشود) و ادبیات دیستوپیایی (تصویر جهانهای تیره و کنترلگر که فردیت انسان در آن سرکوب میشود). او به ادبیات آموخت که ترس، همیشه از تاریکی نمیآید، گاهی از نظم بیشازحد میآید. به طوریکه نویسندگان بعد از او ترسناکترین چیز را نه هیولا، بلکه «سیستم» میدانند.
ورود کافکا به ایران، خودش یک روایت جذاب است. صادق هدایت و حسن قائمیان اولین مترجمان آثار او بودند. هدایت با نوشتن «پیام کافکا» عملاً او را به ادبیات ایران معرفی کرد و ترجمه «مسخ» در دهه ۲۰ شمسی توسط او، نقطه عطف بود. نخستین ترجمهها اغلب از زبان واسطه بودند، اما بعدها مترجمانی مانند علیاصغر حداد، جلالالدین اعلم و دیگران، ترجمههای دقیقتری از زبان آلمانی ارائه کردند.
امروز، کافکا در ایران نه فقط خوانده میشود، بلکه فهمیده میشود، چون جهان او، شباهت عجیبی به تجربه زیسته بسیاری از ما دارد.
کافکا نویسندهای است که آینده را پیشبینی نکرد؛ او فقط «حالِ ما» را زودتر فهمید. در جهانی که ساختارها پیچیدهتر شدهاند، انسان بیشتر احساس بیگانگی میکند و معنا روزبهروز لغزانتر میشود، کافکا نه یک نویسنده، بلکه یک آینه است. آینهای که شاید دوست نداشته باشیم زیاد به آن نگاه کنیم، اما نمیتوانیم نادیدهاش بگیریم. او به ما یادآوری میکند که گاهی بزرگترین تراژدی، این نیست که در قصر راهت نمیدهند، این است که تا آخر عمر، پشت در بمانی و همچنان امیدوار باشی.