هنوز خبری از کتیبههای سیاه بلند بالا نیست. هنوز خادمها از بالای نیم طبقه ها، آن پارچههای سنگین عزا را آویزان نکردهاند. هنوز ته ماندههای شادی غدیر از لای گل کاریهای گوشه وکنار صحن ها، احساس میشود. هنوز بوی غم، هوای حرم را سنگین نکرده. راستش، هنوز کاروان حسین (ع) به کربلا نرسیده. هنوز آن قاصد گریزپا، خبر شهادت مسلم را به گوش حسین نرسانده است. کاروان دارد آهسته آهسته زیر تیغ آفتاب عراق به پیش میرود. مسافران، روی ناقه شترها نشستهاند و اسبها بی محابا میتازند.
اینها همه آرامش قبل از طوفان است. هفته دیگر مثل امروز کاروان حسین (ع) دیگر به خاک سرخ کرب و بلا رسیده. شترها زانو زدهاند. خیمهها برپا شده. اسبها انگار صدای مبهم یک زمین لرزه دور را احساس میکنند. ما، اما اینجا توی روزمرگی مان، اسیر معاش و گرفتاری و دوندگی، یک چشممان به اضطراب اخبار است و چشم دیگرمان به روزشمار تقویم. کم کم باید آن کتیبههای بزرگ را از انبارها بیرون کشید.
باید پرچم سبز روی گنبد را با یک بیرق سیاه عوض کرد. ما خستهایم. خستهتر از هرسال. چشم انتظارتر از هرسال. دلمان روضه توی صحن گوهرشاد میخواهد. دلمان آن التماسهای آخر مجلس را میطلبد که هرکس برات کربلایش را از سلطان توس گدایی میکند. آن عجل لولیک فرجهایی که از دلهای سوخته برمی خیزد. چیزی به تاختن اسبها توی صحن و سرای رضوی باقی نمانده.
روضه خوانها امروز فرداست که هرشب، دست زائران را بگیرند و ببرند صحرای کربلا. ببرند حوالی فرات. ببرند پشت خیمه ها. ببرند به زیارت نخل و خون و خورشید. از چایخانهها بوی چای عراقی بلند خواهد شد و از گعدههای توی صحن انقلاب، آه دلتنگی به آسمان خواهد رسید. این همه بغض، این همه اشکهای د ربه در، این همه التهاب توی سینه ها، چند روز دیگر دسته جمعی توی هوای حرم در عزای صاحب محرم آرام میگیرد.
دلها از تمام آسمانهای کلیر و امنیتی عبور میکنند، بی گذرنامه، بی دینار، بی خستگی. بعد میرسند به آنجایی که زمان متوقف شده است. کسی وسط آن خیابان بهشتی به روزهای تقویم فکر نمیکند. خبری از تیترهای اضطراب آور نیست. توی آن ثانیههای تخیل و تصور و نگاه، دست بر سینه، سلام بر لب و قلب، آرام است. آن قدر که دیگر کسی یادش نمیآید قدم هایش هنوز روی خاک مشهد است و نسیم از روی گنبد فیروزههای گوهرشاد به صورتش میزند.