من آدم واکنش سریع نیستم. با اینکه اهل کلمهام، اما به محض وقوع اتفاقی چه شاد چه غمگین در زندگی شخصیام نمیتوانم فوری چیزکی بنویسم و راجع به آن عکس العملی داشته باشم. اینکه عرض کردم البته نه مایه سرافکندگی است و نه مایه افتخار. این کارم دوتا دلیل دارد.
اولی درونی است و دومی بیرون از مرزهای پوستم اتفاق میافتد. اولی این است که وقتی چیزی را برای نوشتن انتخاب میکنم صبر میکنم، مزمزه اش میکنم، ابعادش را میسنجم. پس لرزه هایش را میپیمایم و میگذارم خوب ابعادش درونی شود در جانم بعد دوربینم را یک جای واقعه میکارم و شروع میکنم به نوشتن. دلیل دیگرش این است که ما در مملکتی زندگی میکنیم که بازار تکذیب و عذرخواهی در آن داغ است و واکنش سریع ممکن است اگر خیلی سرعت و شدت داشته باشد مجبور باشی سری به دادگاه مطبوعات بزنی و یک چایی مهمانشان باشی بابت پارهای توضیحات.
علیرضا پول تو جیبی اش را جمع میکرد و مجله «جنگ افزار» میخرید، مسیر خانه تا مدرسه را پیاده میرفت، بر ساندویچ کوکوی لیلاخانم خانم سرایدار مدرسه چشم میبست و ماه به ماه «جنگ افزار» میخرید و به معنای واقعی کلمه مجله را حفظ میکرد، راهنمایی را که تمام کردیم من رفتم حوزه علمیه او رفت هوانیروز ارتش و شد خلبان، سالهای اول هلی کوپتر و بعدش هم جنگنده.
از علیرضا بی خبر بودم تا سال زلزله که رفته بودم فرودگاه و یکهو دیدم یکی با لباس سبز سرهمی بغلم کرد و دوباره رد و بدل کردن شماره تلفن و ادامه رفاقت. علیرضا از سختیهای شغلش میگفت از اینکه حق ندارد گوشی اش را در حالت پرواز و سکوت قرار دهد، حق ندارد وزنش را اضافه کند، حق ندارد دندان پر کند و از حس پارگی مویرگهای سر وقت ارتفاع گرفتن یا شیرجه زدن یا عرق ریختن توی هلمت که همان کلاه سنگین ایمنی خلبان هاست، یک بار هم از اجکت کردن پرسیدم و حسش و زل زد به خلأ و گفت خدا نیاره ... جون آدم بره پرنده ات خال ور نداره ... بعدش تو فکر میکنی اجکت کار راحتیه؟ حتما تا یک هفته نمیتونی راه بری تازه اگر سالم روی زمین با چتر فرود بیایی...
خبر شهادت خلبانها میرسد، اسم یکی شان حامد است و من همه حرفهای علیرضا در ذهنم مرور میشود، سه عزیز، سه متخصص، سه عاشق آسمان و سه نگهبان مرزهای هوایی وطن جانشان را دادند تا پای غریبهها به این خاک وا نشود.