به گزارش شهرآرانیوز؛ دیوارهای خانه، فراتر از سنگ و گچ و سیماناند؛ جایی که رد قدمهای سالیان کودکی، طعم چایهای صبحگاهی و سایهروشن خاطرات، هویت ساکنانش را قوام میبخشد. «خانه» تنها یک سرپناه نیست، بلکه قلمرویی است که در آن «خود بودن» را تمرین میکنیم و تداوم زیستن را به تماشا مینشینیم. شاید به همین دلیل است که انگاره «هیچجا خانه آدم نمیشود»، نه یک شعار، بلکه عمیقترین باور ریشهدار در ناخودآگاه ماست. هیچ انسانی، در هیچجای جهان، داوطلبانه حاضر به کوچ از «قلمرو شخصی» و حریم امن خویش نیست.
با این همه، گاهی تقدیر، ناگزیر مسیر آدم را به جهتی سوق میدهد که همان چارچوبها را دارند؛ سقف، دیوار و پنجرهای رو به حیاط و آدمهایی که سرنوشتشان تقریبا شبیه هم است. خانههای سالمندان در بزنگاههای تنهایی، آدمهایی شبیه هم را پناه میدهند و برای ترمیم حفرههای تنهاییشان تلاش میکنند. این روایتی از تنها خانه حمایتی سالمندان در مشهد است که متولیانش تلاش کردهاند تا حس زندگی در آن زنده باشد؛ جایی شبیه خانه خودشان.
ماه نسا تکهای از دستمال کاغذی را به جای گل، مچاله و در یکی از مشت هایش پنهان میکند؛ قرار است گل یاپوچ بازی کنند. مهری که آن سوی میز نشسته است، بی درنگ گل را پیدا میکند و بازی ادامه مییابد. چند مادربزرگ دیگر دور میز ناهارخوری نشستهاند و دانه دانه برگهای ریحان و جعفری را از ساقه جدا میکنند. عطر سبزی در خانه میپیچد.
اگر کسی از بیرون وارد این خانه شود، شاید در نگاه اول متوجه نشود که اینجا خانه سالمندان است؛ یک خانه ویلایی در دل شهر با حیاطی پر از درخت و باغچه، بهارخوابی برای دورهمی، فرش، مبلمان، تلویزیون و گل و گیاه. اینجا قرار نیست سالمندان فقط جایی برای ماندن داشته باشند؛ قرار است تا جایی که میشود، زندگی شان شبیه زندگی در خانه خودشان باشد؛ با قدم زدن در حیاط، سبزی پاک کردن، چای خوردن و دورهمی با هم سن وسال هایشان. اینجا تنها «خانه حمایتی سالمندان» در مشهد است.
دو باغچه بزرگ در حیاط ورودی خانه، درخت و بوتههای سبز را در خود جای داده است، آفتاب حتی به کنج این حیاط هم تابیده است. قبل از ورود به خانه، بهارخواب کوچکی قرار گرفته است که جان میدهد برای دورهمی و چای نوشیدن مادربزرگ ها. میگویم مادربزرگ ها، زیرا با وجود اینکه تعداد اندکی از زنان ساکن در این خانه هیچ وقت ازدواج نکردهاند، بازهم به نظر من مادرند و مادربزرگ؛ چراکه مهرباناند و بی منت دوستت دارند.
بیشترشان مانند همه مادربزرگ ها، پیراهن با پیژامه به تن دارند و تک وتوک مانتو و شلوار یا شومیز و شلوار پوشیدهاند؛ به دلیل اینکه ما میهمانشان هستیم. بیشترشان تسبیح به دست دارند و ذکر میگویند یا ذکرشان تمام شده است و آن را به گردنشان آویختهاند. ازآنجاکه میوه فروشی درست کنار خانه شان قرار گرفته، بیشتر روزها بساط سبزی خوردن در خانه درست مانند امروز به راه است.
عطر ریحان و جعفری در خانه پیچیده است. دوسه نفر از مادربزرگها دور میز جمع میشوند تا سبزیها را پاک کنند. مانند امروزیها بی حوصله نیستند که سبزی را با ساقه بلندش داخل سبد بیندازند، بلکه دانه دانه برگ سبزیها را میچینند و باوسواس داخل سبد میاندازند. اینجا مراقبی حضور دارد که بیست وچهارساعته درکنارشان است و کارهای مربوط به آشپزی و... را برایشان انجام میدهد. از این نظر اجباری نیست که آنها کاری انجام دهند، اما اینجا درست مانند خانه شان است و به همین دلیل، خودشان از انجام کارهایی مانند پاک کردن سبزی که برایشان سرگرمی هم هست، استقبال میکنند. هر فصلی به تناسب خودش، باقالی، آلبالو و... پاک میکنند.
مهری، زندگی کردن در لحظه را خوب بلد است؛ مصداق آن هم لبخند روی لبانش است که جای خالی دندان هایش را هم لو میدهد، با این حال به من یادآوری میکند که سبزیها را بو کنم و از عطر ریحان لذت ببرم. بعد هم به مسئول فنی خانه میگوید: «نمی شود امشب کالباس با سبزی بخوریم؟» مسئول فنی که همه افراد این خانه را مادر صدا میکند، در پاسخش میگوید: «مادر! شما همه خوراکیهایی که برایتان بد است، مانند کالباس و کله پاچه را میخواهید؛ برایتان خوب نیست، فشار خونتان بالاست.» مهری پاسخ میدهد: «نه چیزی نمیشود؛ قرص فشار میخورم.»
یکی از مادربزرگها آرامتر از بقیه است. کناری نشسته است و خیلی وارد بحث نمیشود، اما اگر نگاهش کنی یا کنارش بنشینی، با تو از هر دری صحبت میکند. خیلی برای خودش هم مهم نیست چه میگوید؛ چون مبتلا به فراموشی است و فقط پرگویی دارد. صدایش به قدری آرام است که اگر گوش هایم را تیز کنم هم، هیچ کلامی از حرف هایش متوجه نمیشوم. یکی از آنطرف میگوید این خانم هیچ وقت ازدواج نکرده است.

ماه نسا روسری اش را دور سرش پیچیده و کناره اش را داخل روسری جا داده است. پیراهن و شلوار به تن دارد. دمپایی جلوبسته آبی به پا کرده و روی تخت نشسته است و تسبیح را در دستش میچرخاند. نمیداند چندساله است؛ چون به قول خودش، سواد ندارد. اما به خاطر شرط سنی که این خانه دارد، حتما شمار سالهای عمرش، عدد ۶۰ را رد کرده است. به روایت تقویم ذهنی اش، دو ماه رمضان است که در این خانه زندگی میکند. هنوز صحبت را شروع نکردهایم که اشک از گوشه چشمانش جاری میشود. گریه اش از سر دلتنگی برای دیاری است که عمری در آن بزرگ شده است.
او همان طور که با دستمال، اشک را از گوشه چشم هایش پاک میکند، میگوید: چشم هایم آب مروارید دارد. یکی از آنها را چندوقت پیش عمل کردیم، اما دکتر گفته است برای چشم دیگرم، نمیشود کاری کرد و دیگر نمیبیند. ماه نساخانم دوبار ازدواج کرده است و طبق گفته مسئول فنی خانه، گویا دو پسر دارد که آنها فقط با یکی از پسرهایش، ارتباط دارند. خیلی هم با پسرش سازگاری ندارد و فقط یک بار مرخصی، پیش آنها رفته و برگشته است.
اوایل اسمش ماشاءا... بوده است، اما دوروبریها گفتند این اسم مردانه است و حالا سال هاست که گوش هایش به شنیدن نام «مهری» عادت کرده است. در محله پیر پالان دوز دنیا آمده که حالا دیگر به تعبیر خودش، آنجا خراب شده است و دیگر شکل محله قدیمی نیست. دل زنده است؛ این را میشود از روی لباس خوش رنگی که به تن دارد، گلدان مصنوعی که روی کمد لباس هایش گذاشته و حلقهای که با برچسب صورتی رنگ برای خودش درست کرده است، فهمید.
او اهل دوخت ودوز است و تنها مشتری خیاطی اش، خودش است؛ پیراهن آبی رنگی به تن دارد که برایش قدیمی شده است و به همین خاطر با یک پارچه دیگر آن را تلفیق کرده است و به یقه، لبه آستین و پایین پیراهنش، چین اضافه کرده است.
میگوید: فقط برای خودم میدوزم؛ چون میترسم برای بقیه بدوزم و لباسشان خراب شود. مهری خانم به قدری بامزه حرف میزند که دوست نداری کلامش را قطع کنی. خودش میگوید که سالهای جوانی در زایشگاه، کمک بهیار بوده است و بعد شوهرش، سراغ زن دیگری میرود و او تنها میماند با بچههای کوچکش. آن طور که معلوم است، یک پسر دارد که ازدواج کرده است و یک دختر هم دارد که در مؤسسه همدم از او نگهداری میشود.
مهری که چند سال است اینجا زندگی میکند، از خانم مراقب و مسئول فنی شان، برایم تعریف میکند و میگوید: از دختر خودمان هم بهتر هستند. اینجا کنار هم سن وسالان خودمان زندگی میکنیم و مانند خانه خودمان، کارهایمان را انجام میدهیم؛ مثلا من گردگیری میکنم یا گلدانهای خانه را آب میدهم.
زینت، پوستی گندمی دارد. انگشتری با نگین سبزرنگ در همان دستش که با آن مشغول رنگ آمیزی است، خودنمایی میکند. داستانش با مادران دیگر این خانه فرق دارد؛ چراکه سی یا چهل سال خودش هم دقیق نمیداند چقدر، درگیر اعتیاد بوده است. برخلاف برخی مصرف کنندگان که تقصیر را گردن رفیق ناباب یا شوهر معتاد میاندازند، او هیچ کس را مقصر نمیداند و میگوید: خودم از روی بی عقلی و جوانی، سالهای زیادی از عمرم را تباه کردم و دست آخر، دو سال در کمپهای مختلف بودم و ترک کردم. یک دختر هم دارم که شناسنامه ندارد و حالا برادر و خواهرهای ناتنی اش را پیدا کرده و قرار است شناسنامه بگیرد.
از او میپرسم در این خانه حوصله شان سر نمیرود، میگوید: هیچجا خانه خود آدم نمیشود ولی اینجا دورهم تلویزیون میبینیم، سبزی پاک میکنیم، چای میخوریم، صلوات میفرستیم و همه کارهایی که در خانه معمولی انجام میشود و بعد باخنده ادامه میدهد: اگر باشد، من یک سیگار هم میکشم.
زینت همان طور که دایرههای روی کاغذ را با مداد بنفش رنگ میزند، زیرلب آواز میخواند: «این همه قصه دل را گفتن، این همه گناه دل را شستن، کی به آخر میرسه؟ مگه نمیخواد تموم بشه؟ دل و دل و دل و دل کشت منو.»
دو نفر از مادران این خانه که تا پیش از این فرزندانشان از آنها نگهداری میکردهاند، حالا یکی به دلیل جراحی که داشته، برای مدتی نمیتوانسته است مراقب مادرش باشد و دیگری، مادرشان درگیر ناراحتی اعصاب بوده و در خانه از خوردن قرص هایش امتناع میکرده است؛ فرزندان این مادران مطمئن بودند که در خانه حمایتی، تنها نیستند و هم سن وسالان آنها کنارشان هستند و به اصطلاح سرشان گرم است. جدای از آن، یک مراقب بیست وچهارساعته کنارشان هست و دیگر جای نگرانی باقی نمیماند.
حالا آخر هفتهها مادر را به خانه خودشان میبرند تا دلتنگی اش رفع شود و دوباره او را برمی گردانند. یکی از مادران قبلا کارمند اداری بوده است و شاید به همین خاطر، نکاتی را هنوز هم رعایت میکند. او مرتب، آرایش کرده و خوشبوست، لباس خوش رنگ ولعابی پوشیده و موهایش را رنگ کرده است؛ به قول قدیمی ها، ماتیک به لب هایش زده و با همان، گونه هایش را هم سرخ کرده است. از شغلش با جزئیات برایم تعریف میکند، انگار هنوز هم در زمان قدیم سیر میکند.
او میگوید: شاید بیست سال است که ناراحتی اعصاب دارم و دارو مصرف میکنم. شبها هم قرص خواب میخورم. دخترم به خانهام میآمد و از من مراقبت میکرد، اما به دلیل اینکه جراحی کرده است، فعلا باید به مدت طولانی استراحت کند؛ به همین خاطر من تنها شده بودم و او هم نگران حال من بود. حالا یک ماهی میشود که در این خانه زندگی میکنم. روحیهام بهتر است.

معاون توان بخشی اداره کل بهزیستی خراسان رضوی با اشاره به اینکه هفده خانه حمایتی سالمندان در استان داریم و در مشهد فقط یک خانه حمایتی داریم، اظهار میکند: شرایط پذیرش در خانه حمایتی، این است که سالمند نباید از لحاظ توانایی جسمانی، نیازمند باشد. فعلا در مشهد خانه حمایتی برای مردان نداریم؛ زیرا باید خانهها نزدیک یکدیگر باشند و هنوز شرایط آن مهیا نشده است. خانه حمایتی زنان نیز سه سال است که راه اندازی شده است.
نرگس ژیان عابد، ظرفیت خانههای حمایتی را ۱۰ نفر اعلام میکند و ادامه میدهد: اگر تعداد بیش از این باشد، دیگر فضایش شبیه خانه نیست. اتاقهای آن نیز باید دو یا سه تخته باشند. «بهزیستی به ازای هر نفر از مادرانی که دادگاه به ما معرفی میکند یا خانوادهای دارند که تأیید میشود شرایط مالی آنها خوب نیست و نیاز به کمک سازمان دارند، ماهانه ۲۱ میلیون تومان به خانه پرداخت میکند.»
این جملات را ژیان عابد میگوید و اضافه میکند: البته آنهایی که خانواده دارند و یارانه بهزیستی را هم دریافت میکنند، خانواده شان نیز مبلغی بیشتر برای دارو یا تأمین مایحتاج مادرشان، هزینه میکنند. خانوادههای دیگری که به صورت آزاد میخواهند مادرشان در این خانه ساکن شود، ماهانه ۲۵ تا ۳۰ میلیون تومان میپردازند.
او درباره تفاوت این خانه حمایتی با خانههای معمول سالمندان که همه مان میشناسیم، میگوید: سالمندان در خانههای حمایتی میتوانند کارهای شخصی خود را انجام بدهند؛ به طور نمونه میتوانند خودشان غذا درست کنند، ظرف یا لباس بشویند و...، با این حال ما یک نیروی کمکی به عنوان مراقب، برایشان درنظر گرفتهایم تا در کارها به آنها کمک کند، حواسش به خوردن داروهای مادران در موعد مقرر و ممنوعیات آنها باشد. شما اگر در خانه خود از پدر یا مادرتان نگهداری کنید و آنها بیمار شوند، چه میکنید؟ قاعدتا از متخصص برایشان وقت میگیرید و آنها را به دکتر میبرید، ما هم همین کار را میکنیم.
معاون توان بخشی اداره کل بهزیستی خراسان رضوی در توضیح بیشتر میگوید: درمجموع سه مراقب در این خانه داریم که هرکدام، ۲۴ ساعت حضور دارند و ۴۸ ساعت استراحت میکنند. یک نفر ذخیره هم داریم. یک مسئول فنی هم در خانه حضور دارد که مسئولیت نظارت بر روند کارهای اداری، پذیرش و پیگیریهای قضایی را عهده دار است.
همچنین مددکاری، مسئول پیگیری امور مرتبط با سالمندان مانند قیمومت و... است. ژیان عابد ادامه میدهد: علاوه بر اینکه خانوادهها میتوانند مادرشان را پیش خود ببرند، روزهای فرد نیز میتوانند برای ملاقاتش به خانه بیایند.
برای دیدارهای درون خانه، محدودیت گذاشتهایم؛ به این دلیل که بعضی مادران، خانواده شان حضور ندارند و نمیخواهیم که اذیت شوند. برنامه تفریحی هم برای آنها داریم و گاهی به پارک یا باغ میبریمشان، اما تعدادی هم دوست ندارند از خانه بروند و میخواهند بیشتر استراحت کنند.