هیچ کس اینجا گم نمی‌شود

  • کد خبر: ۴۴۵۷۴۹
  • ۲۵ شهريور ۱۴۰۵ - ۱۲:۵۱
هیچ کس اینجا گم نمی‌شود
بعضی‌ها از همان لحظه‌ای که وارد صحن می‌شوند، گریه می‌کنند؛ بی صدا، چنان که فقط شانه هایشان اندکی می‌لرزد.
حامد عسکری
نویسنده حامد عسکری

بعضی‌ها از همان لحظه‌ای که وارد صحن می‌شوند، گریه می‌کنند؛ بی صدا، چنان که فقط شانه هایشان اندکی می‌لرزد. بعضی ها، اما چند دقیقه‌ای آرام و بی هدف میان رفت وآمد زائران راه می‌روند؛ انگار دنبال آشنایی می‌گردند که سال هاست ندیده‌اند. هوای صحن بوی گلاب و سنگ خیس می‌داد. آب فواره‌ها ریز و پیوسته می‌پاشید و صدای کفش‌ها روی سنگ فرش، با صلوات‌هایی که از بلندگو پخش می‌شد، درهم می‌آمیخت. هر بار که درِ صحن باز می‌شد، موجی از هوای سرد و بوی خیابان به داخل می‌آمد.

مردی را دیدم که کفش هایش را تحویل داد و شماره را سه بار آهسته برای خودش تکرار کرد. کاغذ را در جیب پیراهنش گذاشت، دست روی جیب کشید و وارد شد؛ انگار می‌ترسید چیزی را گم کند. زنی کنار دیوار نشسته بود و چادر گلدارش را دور خودش جمع کرده بود. کودکی روی زانویش خوابیده بود و نفس‌های آرامش در همهمه صحن به سختی شنیده می‌شد. زن هر چند لحظه صورت او را نگاه می‌کرد، موهایش را کنار می‌زد و بعد چشم به گنبد می‌دوخت؛ همان جا که نور چراغ‌ها روی طلا می‌نشست.

دختر جوانی روبه روی پنجره فولاد ایستاده بود. انگشت هایش را به شبکه‌ها چسبانده بود و لب هایش را بی صدا تکان می‌داد. دست دیگرش روی سینه اش بود؛ همان جا که آدم، وقتی حرفی برای گفتن ندارد، دست می‌گذارد.

کنارم پیرمردی نشسته بود؛ بی تسبیح و مفاتیح. حتی کفش هایش را هم مرتب کنار هم نگذاشته بود. فقط نشسته بود. بعد از مدتی گفت:

«آدم وقتی زیاد حرف زده باشه، دیگه اینجا چیزی یادش نمیاد بگه.»

پرسیدم:

«پس برای چی اومدین؟»

لبخند زد و گفت:

«برای اینکه یادم بیاد چی رو نباید فراموش می‌کردم.» و بعد ساکت شد.

آن طرف تر، پسربچه‌ای با بادکنکی قرمز از میان جمعیت می‌گذشت و مادرش دنبالش می‌دوید. پیرزنی زیر لب صلوات می‌فرستاد و دانه‌های تسبیح را یکی یکی رد می‌کرد. مردی سر به زیر انداخته بود و با آستین صورتش را پاک می‌کرد. زائری تلفنی آرام می‌گفت:

«رسیدم. نگران نباش.»

نزدیک اذان، جمعیت بیشتر شد و صف نماز شکل گرفت. بعضی‌ها مهر‌های کوچکشان را از جیب بیرون آوردند و بعضی گوشه روسری یا دستمالی روی سنگ پهن کردند. با بلند شدن صدای مؤذن، پیرمرد دستش را روی زانو گذاشت و به سختی از جا برخاست. من هم بلند شدم.

در راه برگشت، دست در جیب پیراهنم کردم تا شماره کفش را پیدا کنم. کاغذ کوچکی بیرون آمد؛ شماره کفش من نبود، شماره همان پیرمرد بود.

کاغذ را برگرداندم. پشت آن، با خطی لرزان، نامی نوشته شده بود که نمی‌شناختم. یا شاید می‌شناختم.

چند لحظه همان جا ایستادم؛ میان آدم‌هایی که از کنارم می‌گذشتند و هرکدام به سویی می‌رفتند.

بعد فهمیدم آنچه فراموش کرده‌ام، کفش هایم نیست. یادم نمی‌آمد پیرمرد را کی و برای چه به حرم آورده بودم.

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.