به گزارش شهرآرانیوز؛ آمریکا یک بار دیگر در حال بستن یکی از طولانیترین پروندههای نظامی خود در آسیاست؛ پنتاگون امروز، ۳۰ سپتامبر ۲۰۲۶، پایان خروج نیروهای آمریکایی از عراق را اعلام کرد؛ خروجی که پس از ۲۳ سال حضور نظامی آمریکا در این کشور انجام میشود. واشینگتن این بار از «موفقیت مأموریت ۱۲ ساله علیه داعش» سخن میگوید، اما پایان این مأموریت، بخشی از یک تصویر بزرگتر است؛ تصویری از مداخلات نظامی آمریکا در آسیا که از ویتنام تا افغانستان و عراق امتداد پیدا کرده و در نهایت، نیروهای آمریکایی را از میدان خارج کرده است.
تقریباً هیچ جنگی در ادبیات رسمی واشینگتن با عبارت «میخواهیم کشوری را اشغال کنیم» آغاز نمیشود. جنگ باید برای افکار عمومی آمریکا و متحدانش معنایی قابلقبول داشته باشد؛ بنابراین پای تهدید، امنیت، آزادی، دموکراسی، تروریسم یا نجات مردم به میان میآید.
ویتنام یکی از نخستین نمونههای بزرگ این الگو بود. آمریکا مداخله خود را در چارچوب مقابله با گسترش کمونیسم تعریف میکرد؛ اما اسناد محرمانه و تاریخی وزارت خارجه آمریکا نشان میدهد که مسئله فقط جلوگیری از یک تهدید نظامی نبود. حفظ اعتبار آمریکا، جلوگیری از پیروزی جنبشهای مورد حمایت کمونیستها، حفظ مسیرهای راهبردی و ایجاد یک دولت غیرکمونیست در جنوب ویتنام نیز در فهرست اهداف واشینگتن قرار داشت.
به این ترتیب، ویتنام برای آمریکا فقط یک میدان جنگ نبود؛ آزمونی برای قدرت و اعتبار واشینگتن در آسیا بود. اگر دولت مورد حمایت آمریکا سقوط میکرد، مسئله فقط از دست رفتن یک متحد نبود؛ این نگرانی در اسناد آمریکایی وجود داشت که شکست در ویتنام اعتبار تعهدات آمریکا در دیگر نقاط آسیا را هم زیر سؤال ببرد.
سالها جنگ، بمباران و مداخله نظامی نتوانست آن نظم سیاسی موردنظر واشینگتن را تثبیت کند. سرانجام نیروهای آمریکایی از ویتنام خارج شدند و در سال ۱۹۷۵ سایگون سقوط کرد.

حمله ۱۱ سپتامبر، زمینه ورود آمریکا به افغانستان را فراهم کرد. طالبان و القاعده هدف اصلی اعلامشده بودند و پس از سرنگونی حکومت طالبان، پروژه آمریکا به تدریج از عملیات ضدتروریستی به ساخت نهادهای سیاسی، اقتصادی و امنیتی افغانستان گسترش پیدا کرد.
واشینگتن این بار علاوه بر امنیت، از دولتسازی، حقوق زنان، آموزش، توسعه اقتصادی و ایجاد یک ساختار امنیتی پایدار سخن میگفت. اما گزارشهای رسمی خود آمریکا تصویر دیگری از نتیجه این پروژه ارائه میکنند.
SIGAR، نهاد نظارت بر هزینهها و برنامههای آمریکا در افغانستان، در گزارشهای خود تأکید کرده است که بخش قابلتوجهی از پروژههای بازسازی از نظر مالی و نهادی پایدار نبودند. میلیاردها دلار برای آموزش و تجهیز نیروهای امنیتی افغانستان هزینه شد، اما با خروج آمریکا در سال ۲۰۲۱، دولت افغانستان و نیروهای امنیتی آن با سرعت فروپاشیدند.
آمریکا بیست سال در افغانستان حضور داشت، اما نتوانست ساختاری ایجاد کند که بدون حضور نظامی خودش دوام بیاورد. سرانجام هواپیماهای آمریکایی از کابل خارج شدند و طالبان دوباره کنترل پایتخت را در دست گرفت.
جنگ تمام شد، اما افغانستان با آثار چند دهه درگیری، آوارگی، فقر و تخریب زیرساختها باقی ماند. برآورد پروژه «هزینههای جنگ» دانشگاه براون نیز نشان میدهد جنگهای پس از ۱۱ سپتامبر میلیونها کشته مستقیم و غیرمستقیم و بیش از ۳۸ میلیون آواره بر جای گذاشتهاند.
و بعد نوبت عراق رسید؛ پروندهای که شاید بیش از هر نمونه دیگری فاصله میان شعار و واقعیت را آشکار کرد.

در عراق، این بار تهدید اصلی «سلاحهای کشتار جمعی» بود.
واشینگتن مدعی بود حکومت صدام حسین چنین سلاحهایی در اختیار دارد و همین ادعا به یکی از پایههای اصلی توجیه حمله سال ۲۰۰۳ تبدیل شد. اما سلاحهای کشتار جمعی مورد ادعا در عراق پیدا نشد و جنگ وارد مرحلهای شد که دیگر مسئله اصلی آن، یافتن آن سلاحها نبود؛ بلکه اداره کشوری بود که ساختار سیاسی و امنیتی آن با اشغال آمریکا از هم پاشیده بود.
سقوط بغداد سریع بود، اما پایان جنگ به معنای پایان بحران نبود.
سالهای بعد عراق با خشونت فرقهای، گروههای مسلح، تروریسم و بیثباتی سیاسی دستوپنجه نرم کرد. هزینه انسانی جنگ نیز محدود به روزهای حمله نبود. دانشگاه براون در پروژه «هزینههای جنگ» شمار قربانیان مستقیم غیرنظامی در جنگهای پس از ۱۱ سپتامبر در چند کشور منطقه را دستکم صدها هزار نفر برآورد کرده و از میلیونها قربانی مستقیم و غیرمستقیم این جنگها سخن میگوید.
آمریکا سرانجام در سال ۲۰۱۱ نیروهایش را از عراق خارج کرد؛ اما سه سال بعد، با ظهور داعش، بار دیگر به بهانه مبارزه با تروریسم به این کشور بازگشت.
و حالا، در سپتامبر ۲۰۲۶، پنتاگون پایان مأموریت نظامی خود در عراق را اعلام کرده است؛ خروجی که پس از بیش از دو دهه حضور نظامی آمریکا در این کشور رقم خورده است.
واشینگتن امروز این خروج را پایان موفق مأموریت مقابله با داعش توصیف میکند. اما اگر به عقب برگردیم، یک پرسش همچنان باقی است: چرا کشوری که قرار بود با مداخله آمریکا به امنیت و ثبات برسد، باید بیش از دو دهه بعد شاهد خروج همان نیروی مداخلهگر باشد؟

نقطه مشترک ویتنام، افغانستان و عراق فقط حضور ارتش آمریکا نیست.
وجه مشترک مهمتر، فاصله میان هدف اعلامشده و نتیجه سیاسی جنگ است.
آمریکا برای ورود به هر میدان، روایتی از یک تهدید میسازد؛ کمونیسم در ویتنام، تروریسم در افغانستان و سلاحهای کشتار جمعی در عراق. در کنار این تهدید، یک روایت اخلاقی هم ساخته میشود: مردم این کشورها باید نجات پیدا کنند.
اما «نجات» در میدان جنگ معنای متفاوتی پیدا میکند.
در ویتنام، میلیونها نفر درگیر جنگی شدند که آمریکا آن را بخشی از نبرد جهانی علیه کمونیسم میدانست. در افغانستان، پروژهای که قرار بود دولت و جامعهای پایدار بسازد، در نهایت به فروپاشی سریع ساختار مورد حمایت آمریکا پس از خروج انجامید. در عراق نیز سرنگونی حکومت صدام پایان بحران نبود و کشور سالها درگیر پیامدهای اشغال و جنگ شد.
بر همین اساس، منتقدان سیاست خارجی آمریکا استدلال میکنند که مسئله را نمیتوان صرفاً با ادبیات «اشتباه محاسباتی» توضیح داد؛ زیرا در اسناد خود واشینگتن، حفظ نفوذ، اعتبار، مسیرهای راهبردی و موازنه قدرت همواره بخشی از محاسبات بوده است. اسناد تاریخی آمریکا درباره ویتنام این موضوع را بهصراحت نشان میدهد.
جنگ، در چنین چارچوبی، فقط جنگ با یک دشمن نیست؛ جنگ برای ساختن نظمی است که واشینگتن بتواند آن را مدیریت کند.

جمهوری اسلامی ایران برخلاف دولتهایی که آمریکا در این سه جنگ با آنها مواجه شد، یک ساختار سیاسی و امنیتی مستقر دارد، سابقه چند دهه تقابل با واشینگتن را پشت سر گذاشته و جامعه، جغرافیا و ظرفیتهای منطقهای آن با هیچیک از نمونههای قبلی قابل مقایسه مستقیم نیست.
با آغاز عملیات نظامی آمریکا علیه ایران در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶، واشینگتن نیز همان ادبیات آشنای سالهای گذشته را به کار گرفت: تهدید هستهای، توان موشکی، نیروهای نیابتی و ضرورت حذف تهدید علیه آمریکا و متحدانش. کاخ سفید اهداف عملیات را نابودی توان موشکی و دریایی ایران، جلوگیری از دستیابی ایران به سلاح هستهای و محدود کردن توان منطقهای جمهوری اسلامی اعلام کرد.
اما مسئله جنگ فقط به تعداد اهدافی که با بمباران منهدم میشوند محدود نمیشود.
پرسش اصلی این است که پس از بمباران چه اتفاقی میافتد؟
آمریکا در ویتنام توانست قدرت نظامی عظیمی وارد میدان کند، اما نتوانست نتیجه سیاسی موردنظر خود را تثبیت کند. در افغانستان بیست سال جنگید و میلیاردها دلار هزینه کرد، اما ساختاری که ساخته بود با خروج نیروهایش فرو ریخت. در عراق حکومت را سرنگون کرد، اما کشور برای سالها درگیر بحران شد و خود آمریکا نیز پس از یک خروج، سه سال بعد دوباره به میدان برگشت.
تجربه این سه جنگ نشان میدهد که برتری نظامی الزاماً به معنای توانایی ساختن نظم سیاسی مطلوب نیست.

امروز که پنتاگون پایان حضور نظامی آمریکا در عراق را اعلام کرده، تصویر سایگون، کابل و بغداد دوباره در حافظه تاریخی منطقه زنده میشود. آمریکا در هر سه پرونده زمانی وارد شد که تصور میکرد قدرت نظامی میتواند مسیر تحولات سیاسی را تعیین کند؛ اما خروج، پایان همان مسیری شد که قرار بود با حضور نظامی واشینگتن به نتیجه برسد.
حالا تهران در برابر همان الگو قرار گرفته است؛ با این تفاوت که ایران نه کشوری فروپاشیده در آغاز یک جنگ داخلی است، نه دولتی است که از بیرون ساخته شده باشد و نه جامعهای است که ساختار سیاسی آن با خروج یک نیروی خارجی از هم بپاشد.
به همین دلیل، پرونده ایران برای واشینگتن فقط یک عملیات نظامی دیگر نیست؛ آزمون این ادعاست که آمریکا میتواند با قدرت نظامی، اراده سیاسی خود را بر یک کشور مستقل تحمیل کند.
و شاید مهمترین پرسش همین باشد: اگر تجربه سایگون، کابل و بغداد قرار است راهنمای آینده باشد، آمریکا این بار قرار است با بمب چه چیزی را بسازد که در سه جنگ قبلی نتوانست بسازد؟