سریال آسباد با تکیه بر فضایی رازآلود و پیوند میان سنت، طبیعت و باورهای کهن، مخاطب را به جغرافیایی کمتر دیدهشده در تلویزیون میبرد. در این میان، شخصیت دکتر خلج با بازی سلمان فرخنده، حضوری متفاوت در جهان داستان دارد؛ شخصیتی که در مواجهه با پیچیدگیهای انسانی و بومی، به بخشی از مسیر روایت تبدیل میشود.
فرخنده که سابقه فعالیت در تئاتر، نویسندگی و کارگردانی را در کارنامه دارد، در گفتوگو با شهرآرانیوز از نگاه خود به بازیگری، همکاری با عوامل آسباد و ضرورت توجه بیشتر به ظرفیتهای فرهنگی و هویتی مناطق کمتر دیدهشده ایران میگوید.
در جهانی که قصه آسباد برای مخاطب ترسیم میکند، رازآلودگی و پیوند سنت، خاک و باورهای کهن حضوری سیال دارند. دکتر خلج مانند نقطهای از عقلانیت مدرن یا شاید نگاه یک غریبه مشاهدهگر است که وارد بافتی پر از پیچیدگیهای انسانی و بومی میشود. حضور او نباید بار اضافهای به قصه تحمیل کند، بلکه باید کارکردی مانند کاتالیزور یا بازکننده گرهها داشته باشد.
برای من اندازه نقش هرگز معیار نیست؛ کارکرد و جنس حضور اهمیت دارد. وقتی متن فرهاد نقدعلی را خواندم، دیدم دکتر خلج قرار نیست صرفاً یک تیپ پزشکی تخت و تکراری باشد. او انسانی است با ناگفتههای خودش که در نقطهای حساس، مسیر زندگی آدمهای روستا را قطع میکند. همین کشف ریزهکاریهای پنهان شخصیت و امکان خلق کاراکتری ملموس در بستری رازآلود برایم جذاب بود.

با توجه به سابقه تئاتری شما، برای رسیدن به شخصیت دکتر خلج چقدر از تکنیکهای بازیگری و تجربههای زیسته خودتان کمک گرفتید؟
تئاتر برای ما فقط خاستگاه آغاز کار نیست، بلکه شیوهای برای نگاه کردن به جهان و رفتارشناسی انسان است. در تئاتر یاد میگیریم شخصیت را از ریشه تا ساقه بسازیم، حتی اگر در قاب تصویر فقط برگهایش دیده شود.
برای دکتر خلج، بخش عمده کار به درونی کردن حس و ریتم رفتار مربوط میشد؛ آرامشی که سنگینی موقعیت پشت آن پنهان است. تجربه زیسته همیشه یکی از مهمترین منابع الهام بازیگر است؛ دیدن آدمهایی که در دورافتادهترین جغرافیاها مسئولیت دیگران را به دوش میکشند. اطلاعات اولیه پزشکی نیز در متن وجود داشت، اما تمام تلاشم این بود که این تخصص در خدمت هویت انسانی شخصیت قرار بگیرد تا تماشاگر بهجای دیدن یک روپوش سفید و شنیدن اصطلاحات پزشکی، تنهایی و مسئولیت یک انسان را باور کند.
کار در اقلیم سیستان و بلوچستان و همکاری با بازیگران باتجربه و بومی چه چالشهایی برای شما داشت؟
خاک و اقلیم سیستان و بلوچستان شوخیبردار نیست؛ باابهت، صبور و سنگین است. هر کاری که دوربینش را از آپارتمانهای تهران بیرون میبرد و به چنین اقلیمهایی احترام میگذارد، بهخودیخود کاری دشوار و شریف است. شرایط آبوهوایی خاص و لوکیشنهای دستنخورده سختیهای فیزیکی خودشان را دارند، اما همان خاک به بازیگر اتمسفر و اصالت هدیه میدهد.
از طرف دیگر، حضور رفقا و استادانی چون سیامک صفری، علی اوسیوند، مجید پتکی، حسام خلیلنژاد و رضا خدادادبیگی، از پیشکسوتان سیستان، در کنار دیگر بازیگران توانمند بومی، به صحنه غنا و عیار میداد. چالش اصلی در چنین کارهایی هماهنگ شدن با نبض جغرافیاست؛ اینکه حس بازیگر از اقلیم بیرون نزند و تافته جدابافته نباشد، بلکه بخشی از همان خاک، باد و آسباد شود.

از آنجا که پیشتر هم با آقای معینی در سریال ابر که میبارد همکاری دلنشینی داشتم، این بار نیز گفتوگوهای سازنده و دقیقی میان ما شکل گرفت. من اصولاً معتقدم باید به ستونهای اصلی متن و نگاه کارگردان وفادار بود؛ چون کارگردان کل پازل را میبیند و بازیگر تنها بخشی از آن است.
بداهه برای من به معنای اضافه کردن کلمات نیست، بلکه کشف سکوتها، نگاهها و خردهرفتارهایی است که لابهلای سطرهای فیلمنامه پنهان شدهاند. در حوزه لحن و میزان فاصله گرفتن یا نزدیک شدن دکتر به اهالی، تعامل خوبی شکل گرفت. توافق ما این بود که از خودنمایی و اغراق پرهیز کنیم تا شخصیت در دل آن بافت بومی، وقار و متانتی باورپذیر داشته باشد.
هر پروژهای جهان مختص به خودش را دارد. آسپرین فضایی مهیج و ریتمی تند و مدرن داشت، مینو روایت تلخ و پرغرور مقاومت در خرمشهر بود و بچه مهندس قصهای انسانی و خانوادگی را دنبال میکرد.
اما آسباد برای من تجربهای در بستر یک فرهنگ کهن و پیوند میان جهان مادی و رازهای نادیده بود. آنچه در این کار تازگی داشت، حس مکان و رازآلودگی نهفته در بستر بومی شرق کشور بود. کار کردن در جغرافیایی که کمتر در قاب تلویزیون دیده شده، به شخصیت هم هوای دیگری برای نفس کشیدن میداد.
نمیتوان آن دو را کاملاً بیرون در گذاشت، چون نگاه نویسنده و کارگردان ابزار درک جهان متن است. دانستن ساختار درام به من کمک میکند ریتم صحنه را بفهمم و بدانم نقشم کجای این منحنی ایستاده است.
اما وقتی بهعنوان بازیگر مقابل دوربین میایستم، حاکمیت کارگردان بر اثر را به رسمیت میشناسم. بازیگر اگر با عینک کارگردانی خودش به صحنه نگاه کند، ممکن است دچار وسواس شود و از حس زنده فاصله بگیرد. نویسنده و کارگردان درونم تا لحظه تحلیل نقش کار میکنند، اما وقتی ضبط آغاز میشود، فقط بازیگری هستم که خود را به اتفاقات صحنه و نگاه هدایتگر کارگردان میسپارد.
سیستان و بلوچستان در قابهای تصویری گاهی بهاشتباه درگیر کلیشههای محرومیت صرف یا ناامنی شده است، در حالی که این خطه مهد فرهنگ، صبر، اصالت و رازهای کهن است. آسباد تلاش کرده به هویت تاریخی این منطقه و پیوند ناگسستنی مردم با ریشههایشان احترام بگذارد؛ تصویری از مردمی که پای باد و خاکشان ایستادهاند.
راستش را بخواهید، عادت ندارم کارهای خودم را پای تلویزیون تماشا کنم. گاهی برای بررسی بیشتر این کار را انجام میدهم، نه لزوماً با نگاه منتقدانه، بلکه با دقت. باورم این است که وقتی نقشی جان گرفت و در قاب نشست، باید آن را رها کرد تا متعلق به مخاطب شود.
با این حال، در بازخوردهای پراکندهای که از دوستان و مخاطبان جدی گرفتم، برایم جالب بود که حتی در سکانسهای کوتاه، آرامش و لحن درونی دکتر خلج در آن فضای پرچالش و پررمزوراز توجهها را جلب کرده و در خاطر مانده بود.