پرونده «مردان صادق» | روایت ششم، شهید حاج اکبر خاجی، آقا سعید

  • کد خبر: ۴۵۲۷۰۰
  • ۲۳ مهر ۱۴۰۵ - ۱۷:۳۶
رهبری
شهید حاج اکبر خاجی، معروف به «آقا سعید»، عضو دفتر ویژه رهبر شهید انقلاب اسلامی بود؛ مردی که از سال ۱۳۶۳ به نهاد ریاست جمهوری آمد و پس از آن در بیت رهبری خدمت می‌کرد. او مظهر اخلاص و بی‌ادّعایی در محلّ کار، و پدری مهربان در خانواده بود. آقا سعید در نهم اسفندماه ۱۴۰۴ در محلّ کارش در دفتر رهبری به همراه رهبر شهید انقلاب به شهادت رسید.

به گزارش شهرآرانیوز، پرونده «مردان صادق» روایت ششم شهید حاج اکبر خاجی.

رسانه‌ی خامنه‌ای دات آی آر، در ادامه مطالب پرونده «مردان صادق»؛ ویژه معرفی شهدای تیم حفاظت و دفتر مقام معظم رهبری در جنگ تحمیلی سوم، در گزارشی کوتاه، بخش‌هایی از حیات نورانی شهید حاج اکبر خاجی، معروف به «آقا سعید»، عضو دفتر ویژه رهبر شهید انقلاب اسلامی را که برگرفته از گفت‌و‌گو با خانواده‌ی وی است، منتشر می‌کند.

در دیداری با فضای صمیمی و آکنده از عطر ایثار در منزل شهید حاج اکبر خاجی، همسر شهید با صبری که از سال‌ها همراهی با مردی از جنس خدمت و ولایت نشئت می‌گرفت، رشته‌ی کلام را به دست گرفت و ما را به سال‌های دور در دهه‌ی ۶۰ برد؛ زمانی که حاج اکبر با عنوان «آقا سعید» ــ نامی که حضرت آقا برایش برگزیده بودند ــ وارد حریم بیت شد.

نشستن در خانه‌ی شهید حاج اکبر خاجی شبیه ورق زدن کتابی از جنس اخلاص و بی‌ادّعایی بود. وقتی همسر و فرزندانش از او می‌گفتند، نه از یک کارمند، بلکه انگار از سایه‌ای سخن می‌گفتند که سال‌های سال، بی‌صدا و باوقار، در حریم خورشید ولایت زیسته بود.

داستان زندگی او از سال ۱۳۳۸ شروع می‌شود، امّا نقطه‌ی عطف آن، سال ۱۳۶۳ و ورود به نهاد ریاست جمهوری است. همسر ایشان با یادآوری آن روز‌ها این خاطره را بیان داشت که وقتی آقا به آقای محمّدی‌دوست ــ منشی رهبر شهید انقلاب ــ فرمودند که کسی را می‌خواهم که کنار دست من باشد، نام خاجی مطرح شد. همان روز اوّل در بیت، آقا او را «آقا سعید» نامیدند و اتاقی که در آن مشغول به کار شد، از آن پس به «اتاق سعیدین» معروف شد؛ آقا سعید خاجی و آقا سعید صاحبدل.

خانواده‌اش تعریف می‌کردند که حاج اکبر پیش از آن، معلّم کلاس اوّل و مدرّس قرآن و دینی در مدرسه‌ی مؤتلفه بود. او حتّی در زمان ریاست جمهوری هم تدریس را رها نکرد، امّا وقتی وارد دفتر آقا شد، تمام وجودش در اطاعت خلاصه شد. همسرش می‌گفت: «همیشه تأکید داشت که برای انجام هر کاری باید اجازه بگیرد.» زندگی او در این سال‌ها هندسه‌ی عجیبی داشت؛ در دوران کرونا، برنامه‌اش یک هفته قرنطینه، دو هفته خدمت به آقا و یک هفته خانه بود. در آن ایّام، از ترس اینکه ناقل بیماری نباشد، هیچ جا نمی‌رفت و مهمان هم به خانه‌شان نمی‌آمد.

او در سال، دو بار همراه آقای شهید به مشهد می‌رفت. در جنگ دوازده‌روزه نیز چنان غرق کار در دفتر بود که تا مدّت‌ها نمی‌توانست به خانه بیاید و نهایتاً سه روز یک بار سری به خانواده می‌زد. شهید خاجی سراسر وجودش خدمت به رهبر مجاهد شهید بود تا جایی که خود وی بیان می‌کرد که هنگام خدمت در دفتر، تمام تلاش خود را می‌کرد تا در اتاقش بماند که نکند زنگ اتاق زده شود و آقا کاری با ایشان داشته باشند، امّا حضور نداشته باشد.

فرزندانش، آقا محمّدرضا و زهرا خانم، از پدری می‌گفتند که کتمان سِر در جانش ریشه داشت. اگر از او درباره‌ی کارش سؤال می‌کردند، با مهربانی، امّا قاطع می‌گفت: «از من این سؤالات را نکنید.» او با شهید حاج سعید صاحبدل چنان رفاقتی داشت که گویی برادر بودند. همسرش با بغض از آن شنبه‌ی غم‌بارِ نهمِ اسفند گفت که روز تعویض شیفت شهیدان صاحبدل و خاجی بود. می‌گفت: «ساعت ۱۱:۳۰ و ۱۴:۳۰ با خانم صاحبدل تماس گرفتم؛ وقتی گفت آقای صاحبدل نیامده، همان لحظه مطمئن شدم که آقا سعید هم شهید شده است.»

صحنه‌های پُرشور زندگی این شهید بزرگوار، مملو از لطف رهبر شهید بود. همسرش روایت می‌کرد که در یک روضه‌ی خصوصی، آقا فرموده بودند: «ما به آقا سعید خیلی زحمت می‌دهیم؛ هر چه آقا سعید کار می‌کند، نصف ثوابش برای شما است.» و همسر شهید در پاسخ با لبخندی از سر صدق گفته بود: «آقا! آقا سعید پسر پنجم شما است.»

این صمیمیّت تا جایی بود که وقتی آقا او را تا دیروقت در محلّ کار می‌دیدند، با مهربانی می‌گفتند: «چرا هنوز اینجا هستی؟ برو پیش خانواده‌ات.» دخترش زهرا خانم از پدری می‌گفت که در اواخر عمر، نگاهش و رفتارش چنان شبیه به آقای شهید شده بود که حتّی با دیدن یک خواب ساده درباره‌ی آقا، اشک از چشمانش سرازیر می‌شد. او از آن نوه‌ی کوچکشان می‌گفت که بسیار ناآرام بود، امّا تا آقا او را بغل کردند، آرام گرفت؛ گویی عطر ولایت، آتش درون کودک را خاموش کرد.

غم‌انگیزترین بخش، روایت همان روزی بود که در معراج شهدا اجازه ندادند صورت شهید را ببینند. همسرش گفت: «روی ایشان باز نشد؛ فقط در قبر لب‌هایش را دیدم.»، امّا با وجود همه‌ی این سختی‌ها، همسرش با قلبی آرام می‌گفت: «خیلی راضی هستم که او شهید شد، آن هم در رکاب حضرت آقا.»

حاج اکبر خاجی یا همان «آقا سعید» بیت، از پیش ما رفت، امّا میراثی از وفاداری از خود به جا گذاشت. او نه‌فقط در دفتر که در خانه‌اش هم پدری مهربان بود. حالا خانه اگرچه خالی از حضور او است، امّا پُر از خاطرات مردی است که ثابت کرد مقامِ خادمیِ ولی بالاترین مقامی است که یک انسان می‌تواند برای خود دست‌وپا کند. به‌راستی که «عاشَ سَعیداً وَ ماتَ سَعیداً».

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.