سفری کوتاه در قاب تصویر | شرق خراسان؛ از مزار شیخ احمد جام تا مدرسه غیاثیه خرگرد

  • کد خبر: ۴۵۰۲۴۱
  • ۲۱ مهر ۱۴۰۵ - ۱۵:۱۶
آسباد
شرق خراسان، سرزمین پیوند تاریخ، معماری و آیین‌های کهن است؛ جایی که ردپای قرن‌ها تاریخ را می‌توان در مزار شیخ احمد جام، مزار زین‌الدین ابوبکر تایبادی، مسجد ملک‌زوزن و مدرسه غیاثیه خرگرد دنبال کرد. در این سفر کوتاه، از میان بناهای تاریخی و آسبادهای نشتیفان گذشتیم و در کنار این یادگارهای خاموش، با گوشه‌هایی از فرهنگ زنده خراسان روبه‌رو شدیم؛ از رسم‌ها و آیین‌های محلی تا موسیقی و رقص‌های خراسانی که هنوز بخشی از حافظه جمعی این سرزمین‌اند. این مجموعه، روایت تصویری پراکنده‌ای است از سفری به شرق خراسان رضوی.
الهام نکوئی
نویسنده الهام نکوئی

شهرآرانیوز، بعضی سفر‌ها بیش از آنکه با دیدن مکان‌های تازه در خاطر بمانند، با قصه‌هایی ماندگار می‌شوند که در طول مسیر شنیده‌ایم؛ قصه‌هایی که گاهی از زبان یک راهنمای محلی نقل می‌شوند، گاهی در صدای ساز و حرکات یک رقص آیینی جان می‌گیرند و گاهی از میان آجر‌ها و کاشی‌های بنایی چندصدساله سر برمی‌آورند.

سفر به شرق خراسان برای من از همین جنس بود؛ سفری در میان آرامگاه عارفان، آسباد‌های کهن، بنا‌های تاریخی و مردمانی که هرکدام بخشی از گذشته و فرهنگ این سرزمین را در خود حفظ کرده‌اند.این سفرنامه، روایت همان دیدار‌ها و لحظه‌هاست؛ آنچه در قاب دوربین ثبت شد و آنچه بیرون از قاب، در گفت‌وگوها، صدا‌ها و خاطره‌ها باقی ماند.

اولین دیدار، با شیخ احمد جام بود. راهنمای مجموعه، مردی مسن با لهجه‌ای غلیظ، از درخت پسته‌ای می‌گفت که بالای سر مزار روییده بود و روایتی قدیمی درباره آن نقل می‌کرد؛ باوری که می‌گوید در نافِ مرد خدا، هسته درخت پسته‌ای نهفته است و پس از مرگ و دفن او، آن دانه بدل به درختی بالای مزار او می‌شود.

شعری که سینه‌به‌سینه از این روایت به جا مانده را برایمان می‌خواند:

«که شیخ احمد دو تا گلدسته داره

به نافگاهش درخت پسته داره

به قربون همو پیل خدا شُم

به یَک حلقه سه زِنجیر بِسته داره»

مزار شیخ احمد جام

برای مشاهده تصاویر در کیفیت و سایز استاندارد، روی آن‌ها کلیک کنید.

دیدار بعدی، مزار مولانا زین‌الدین ابوبکر تایبادی بود؛ جایی که حتی فاصله قبر‌ها از بنای آرامگاه هم داستانی برای شنیدن داشت. راهنما توضیح می‌داد که در سنت اهل‌سنت، ساخت بنا بر روی قبر چندان پسندیده نیست و به همین دلیل، قبر‌ها با فاصله از بارگاه قرار گرفته‌اند.

کنار مزار، درخت پسته‌ای قدیمی ایستاده بود؛ درختی که به گفته راهنما، حضورش تنها یک انتخاب طبیعی یا تزئینی نبود. او از تناسب بصری یک‌سوم میان درخت و بنا می‌گفت و توضیح می‌داد که در معماری این منطقه، جای درخت را با دقت انتخاب می‌کردند تا ترکیب آن با بنا از نظر بصری متعادل باشد.

از سوی دیگر، درخت پسته عمر طولانی دارد و همین ماندگاری باعث می‌شده نام عارف، به موازات عمر درخت، در حافظه مکان باقی بماند؛ حتی اگر روزی قبر یا نشانه‌های آن از میان می‌رفت، جای درخت می‌توانست به بازشناسی و بازسازی محل مزار کمک کند.

روایت دیگری می‌گفت عارف باید شبیه درخت پسته باشد؛ شاخه‌هایش خمیده و در دسترس مردم، نه مانند کاج و سرو که تنها رو به بالا می‌روند و به تعبیر راهنما، سودی برای دیگران ندارند.

روایتی دیگر نیز به محل کاشت درخت اشاره داشت؛ درخت را در شرق مقبره می‌کاشتند تا بخشی از روز، سایه‌اش بر مزار بیفتد و در ادامه روز، خودِ بنا سایه ایجاد کند؛ تداعی زمینی از همان «سایه بهشتی» که برای عارف وعده داده شده است.

راهنما پس از همه این روایت‌ها، دوباره به همان باور قدیمی و شناخته‌شده میان مردم تربت‌جام و قدیمی‌های تایباد بازگشت؛ اینکه بذر پسته در ناف عارف نهفته بوده و پس از مرگ، از مزارش روییده است. اما در پایان تأکید کرد که اینها بیشتر روایت و قصه‌هایی است که در طول سالیان مردم ساخته‌اند و علت اصلی را باید در تناسب ریاضی و آنچه «ریاضیِ بصری» میان درخت و بنا می‌نامید، جست‌و‌جو کرد.

روی دیوار‌های داخلی آرامگاه هم یادگاری‌هایی از سال‌های دور باقی مانده بود؛ نوشته‌هایی ساده و شخصی از آدم‌هایی که زمانی به این آرامگاه پناه آورده و چیزی از خودشان بر دیوار جا گذاشته بودند. نوشته‌هایی که شاید روزی تنها یک یادگاری بوده‌اند، اما حالا خودشان بخشی از حافظه این مکان شده‌اند.

چند قدم آن‌طرف‌تر، پس از عبور از قبرستانی وسیع، به مزاری رسیدیم که آن را منسوب به پدر مولانا زین‌الدین ابوبکر تایبادی می‌دانستند. پیرزنی دمِ در ایستاده بود و از نامرتب بودن فضای داخل مزار، دلخور و نگران به نظر می‌رسید. نگاه نگرانش تا بعد از خروج از آرامگاه در سرم حک شده بود.

 مزار مولانا زین‌الدین ابوبکر تایبادی

برای مشاهده تصاویر در کیفیت و سایز استاندارد، روی آن‌ها کلیک کنید.

شب را در آبیِ دلنشین اتاق اقامتگاه بوم‌گردی گذراندیم و بامداد، نشتیفان با قصه‌های تازه به استقبالمان آمد.

موسیقی و رقص‌های خراسانی هم سهمی از آن روز داشتند؛ از چوبازی (چوب‌بازی) تا رقص آیینی «هَتَن». هر حرکت و هر نوای موسیقی، انگار چیزی از گذشته این سرزمین را با خود داشت و خراسان‌شناسی آن روزمان را کامل‌تر می‌کرد.

در میان همین اجرا‌ها و گفت‌وگوها، جمله‌ای از یکی از هنرمندان محلی توجهم را جلب کرد. داشت از گذشته و زندگی‌اش می‌گفت که ناگهان اشاره کرد زمانی از روستایی‌بودن و تعلقش به این منطقه احساس خوبی نداشته است؛ احساسی که به مرور تغییر کرده بود.

همین اعتراف کوتاه کنجکاوم کرد. چطور ممکن بود کسی که حالا با اجرای آیین‌ها و رقص‌های بومی، بخشی از فرهنگ زادگاهش را زنده نگه می‌داشت، روزگاری از همین تعلق احساس ناخوشایندی داشته باشد؟ سر صحبت را با او باز کردم و گفت‌وگویی شکل گرفت که برای من، به اندازه تماشای آن اجرا‌ها شنیدنی بود.

آنچه در ابتدا تنها جمله‌ای گذرا به نظر می‌رسید، دریچه‌ای شد به تجربه شخصی کسی که نسبتش با زادگاه و هویت بومی خود در طول زمان تغییر کرده بود. این بار، خراسان را نه فقط در حرکت دست‌ها و پا‌ها یا نوای سازها، که در روایت زندگی یکی از مردمانش می‌شناختم.

اقامتگاه بومگردی و رقص خراسانی

برای مشاهده تصاویر در کیفیت و سایز استاندارد، روی آن‌ها کلیک کنید.

آسباد‌های نشتیفان، از همان بدو ورود به شهر، با باد صدایمان می‌زدند و ما را به سوی خود فرامی‌خواندند. دیوار‌های گِلی‌شان انگار هنوز صدای آسیابان خسته و همهمه آدم‌هایی را در خود نگه داشته بودند که روزگاری با کیسه‌های گندم، در صفی بلند پای آسیاب‌ها می‌ایستادند و چشم‌به‌راه رسیدن نوبتشان بودند.

پای همین آسباد‌های تاریخی، استاد حسین دامن‌پاک موسیقی مقامی «بارانی» یا «باران‌خواهی» را اجرا کرد؛ نوایی برای طلب باران. هومن بزم‌آرا نیز با نمایشی از آفرینش و چرخه کاشت، داشت و برداشت گندم، روایت را کامل کرد؛ گویی باد، آسباد، موسیقی و گندم، هرکدام بخشی از یک قصه قدیمی را دوباره زنده می‌کردند.

آسبا‌دهای تاریخی نشتیفان

برای مشاهده تصاویر در کیفیت و سایز استاندارد، روی آن‌ها کلیک کنید.

آبیِ لاجوردی و فیروزه‌ای دیوار‌های مسجد ملک زوزن، بیش از هر جای دیگری در شرق خراسان، مرا به خود جذب کرد. طرح‌ها و نگاره‌های بنا زیر نگاه خیره‌ام انگار جان می‌گرفتند و من، بی‌اعتنا به گذر زمان، فقط از این همه زیبایی لذت می‌بردم.

از آن بنای عظیم، امروز بیشتر دو ایوان روبه‌روی هم باقی مانده است؛ دو قامت بلند در میان دشتی باز که هنوز رد آجرکاری‌ها، کتیبه‌ها و کاشی‌های فیروزه‌ای و لاجوردی را بر خود دارند.

راهنما از ستون‌هایی می‌گفت که روزگاری بخشی از شبستان‌های بنا را بر دوش داشته‌اند و از فضایی بسیار گسترده‌تر از آنچه امروز می‌بینیم. بنایی که در سال ۶۱۶ هجری قمری شکل گرفته و گذر قرن‌ها، جنگ‌ها و ویرانی‌ها، بخش بزرگی از آن را از میان برده است.

اما آنچه برای من مانده بود، نه فقط تاریخ بنا، که رنگ‌ها بود؛ همان آبی‌هایی که پس از قرن‌ها هنوز میان آجر‌های خاکی می‌درخشیدند. بعضی نقش‌ها هندسی بودند، بعضی گیاهی و بعضی در دل کتیبه‌ها پنهان؛ انگار معمار بنا از همان ابتدا می‌دانسته که برای ماندگارشدن، باید چیزی بیشتر از آجر بر دیوار‌ها بگذارد.

راهنما از نسبت مسجد و مدرسه هم گفت؛ از اینکه این بنا تنها جای عبادت نبوده و کتیبه‌های باقی‌مانده، پیوندش را با سنت آموزشی حنفی نشان می‌دهند. پژوهشگران نیز همین کتیبه‌ها را از دلایل مهم شناخت بنا به‌عنوان مسجد ـ مدرسه دانسته‌اند.

من، اما هنوز درگیر همان فیروزه‌ای‌ها بودم؛ رنگ‌هایی که میان این همه خاک و آجر، بعید بود این‌قدر زنده مانده باشند.


مسجد تاریخی ملک‌زوزن

برای مشاهده تصاویر در کیفیت و سایز استاندارد، روی آن‌ها کلیک کنید.

آخرین غروب سفر، در مدرسه غیاثیه خرگرد گذشت؛ یادگاری باشکوه از دوران تیموریان که هنر خواجه قوام‌الدین و غیاث‌الدین شیرازی هنوز در گوشه‌گوشه آن پیداست.

بنایی چهارضلعی و دوطبقه با حیاطی که دیوارهایش به کاشی‌های معرق آراسته شده‌اند. اما آنچه بیش از همه نگاهم را گرفت، بازی آسمان و معماری بود. ابر‌ها بر فراز حیاط، چنان در امتداد خطوط و اضلاع بنا نشسته بودند که گویی معماران، آسمان را هم بخشی از طرح خود دیده بودند. انگار دیوار‌ها برای به تصویر کشیدن این همه زیبایی کافی نبودند و ابر‌ها ادامه معماری را بر عهده گرفته بودند.

غروب آرام‌آرام بر دیوار‌های مدرسه می‌نشست و سفر به پایان می‌رسید؛ اما تصویر آن آسمان، با ابر‌هایی که انگار جزئی از معماری شده بودند، چیزی نبود که به این زودی‌ها فراموش کنم.

مدرسه غیاثیه خرگرد

برای مشاهده تصاویر در کیفیت و سایز استاندارد، روی آن‌ها کلیک کنید.

 

گزارش خطا
ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.