ویدئو | تجمع مردم چهارمحال و بختیاری برای رفع مشکل آب خراسان رضوی رتبه‌دار در مرگ‌های برقی چینی‌ها کف خلیج فارس را جارو می‌کنند؟ روایتی از فراموش شدن شهروندان معلول در گیر و دار مشکلات روزگار کرونا گزارشی از روش غیرقانونی برخی مدارس برای حضور دانش آموزان | رضایت بده، مدرسه بیا زلزله ۵.۱ ریشتری سیستان و بلوچستان را لرزاند + جزئیات (۳ آذرماه ۱۴۰۰) حکم قصاص «آرمان عبدالعالی» اجرا شد (۳ آذرماه ۱۴۰۰) بلایی که دیابت و فشار خون بر سر کلیه ها می آورند تراژدی تلخ خودکشی اعضای یک خانواده در مهاباد! نشانه های وجود لخته خون در بدن چیست؟ کاهش استرس با مصرف امگا ۳ حادثه در متروی تهران جان کارگر را گرفت تایید حکم حمید صفت در دیوان عالی کشور | او مرتکب قتل غیرعمد شده است آتش‌سوزی مهیب انبار لوله‌های پلاستیکی در خیابان کوشش مشهد + فیلم و عکس ادعای عجیب درباره صدور ماهانه ۵ هزار کارت ملی هوشمند! آخرین آمار کرونا تا ۲ آذر ۱۴۰۰ | فوت ۱۳۲ بیمار کرونایی جدید در ۲۴ ساعت گذشته ماجرای لباس پوشیدن «دهقان فداکار» در کتاب درسی + تصاویر برای ارتباط با فرزند اوتیسمی خود، این مهارت‌ها را بیاموزید
خبر فوری

یک خواب آسوده

  • کد خبر: ۸۵۰۲۵
  • ۰۱ آبان ۱۴۰۰ - ۱۱:۳۹
یک خواب آسوده
محمدرضا امانی - نویسنده

هر جنگی با خودش ویرانی به همراه دارد، اما در کنار این ویرانی، نوعی تفکر و خلق‌و‌خو هم میان آدم‌هایی که مدت‌ها آن را تجربه کرده‌اند، به وجود می‌آورد. یکی از همین خوبی‌ها حس فداکاری است و این شاید به‌دلیل این باشد که آدم‌های جنگ خودشان را بیش از پیش به مرگ نزدیک احساس می‌کنند.

اخلاقی که با وجود دهه‌ها از پایان جنگ، در رفتار پدرانمان که ماه‌ها در سخت‌ترین شرایط برای حفظ جان و ناموس عزیزانشان زندگی کردند، نمایان است. آن‌ها همیشه بهترین‌ها را برای فرزندانشان خواسته‌اند و شادی حقیقی را در شادمانی خانواده‌هایشان دیده‌اند.

حالا بسیاری از آن نسل به رحمت خدا رفته‌اند و آن‌هایی هم که مانده‌اند یا از عوارض ماه‌ها درجبهه‌ها‌بودن خانه‌نشین شده‌اند یا غبار پیری و کهولت بر شانه‌ها و تنشان نشسته است.

عمل بابا ۴ ساعت طول کشیده بود و وقتی او را داخل بخش آوردند، نزدیک ظهر شده بود. یک ساعتی طول کشید تا هوشیاری‌اش طبیعی شود. درد بعد از عمل بی‌طاقتش کرده بود، اما آ‌ن‌قدر صبوری داشت که ناله نمی‌کرد و این درد را فقط از روی فشردن پلک‌هایش می‌فهمیدم.

ناهار را که آوردند، بابا با وجود تأکید پزشکان هیچ میلی به خوردن نداشت. آن ۳ هفته هم که در بیمارستان بستری بود، کم پیش می‌آمد که بیش از چند قاشق غذا بخورد. چشمانش در گودی نشسته بود و گردنش مانند یک پسربچه یازده‌ساله باریک شده بود.

بابا هر چنددقیقه که درد کمی مجالش می‌داد، با کلماتی نیمه مفهوم حالی‌ام می‌کرد که غذایم را بخورم. ۲۰ روز شبانه‌روزی در بیمارستان ماندن من را هم به غذا‌های بی‌مزه و چاشنی بیمارستان عادت داده بود. غذای آن‌روز ماهی قزل‌آلا بود و برای من گرسنه‌ماندن صدمرتبه بهتر بود تا چنگال میان آن قزل‌آلای درسته غمگین فرو ببرم، آن‌هم بدون هیچ چاشنی و افزودنی.

اما وقتی دیدم بابا با وجود آن‌همه درد در آن لحظات تنها دغدغه‌اش این بود که من گرسنه نمانم، شروع کردم و با اکراه جلو نگاهش قطعه‌های ماهی را به دهان بردم. جفا بود اگر می‌خواستم در آن شرایط بد‌غذایی کنم و عذابی برایش درست کنم.

وقتی خاطرش جمع شد که دیگر گرسنه نیستم، زنگ بالای تخت را به صدا درآورد. پرستار که آمد، از درد طاقت‌فرسایش گفت. پرستار برایش مسکنی قوی تزریق کرد و بابا با خیالی آسوده چند ساعتی به خواب رفت.

ارسال نظرات
نام:
ایمیل:
* نظر:
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.
پربازدید
{*Start Google Analytics Code*} {*End Google Analytics Code*}