رونمایی از ویژه نامه انجمن ادبیات داستانی «سمر» «چرا گریه نمی‌کنی؟» از لیست فیلم‌های جشنواره فجر خط خورد؟ استاد رحیم پور ازغدی: مدیون شهید نواب صفوی هستیم سرمایه‌های غبارگرفته! حکایت پسر بی شعور و کانال چهل وپنج هزار تومان تنفس در هوای فرهنگ توصیه برای کمتر رنج بردن! برگزاری نخستین همایش توانمندسازی صنایع فرهنگی و اقتصاد فرهنگ در مشهد آغاز جشنواره فیلم فجر ۱۴۰۱ در مشهد + جزئیات مدیرکل فرهنگ و ارشاد خراسان رضوی: مشهد می‌تواند پایگاه صنایع فرهنگی کشور باشد + فیلم کدام کارگردانان سرشناس در جشنواره چهل و یکم فیلم فجر حضور ندارند؟ سریال «خجالت نکش ۲» ساخته می‌شود بازیگران پرکار جشنواره چهل‌ویکم فیلم فجر| از رضا کیانیان، امیر جعفری و پژمان بازغی تا سارا بهرامی صدور مجوز متن ۴۰ سریال در شبکه نمایش خانگی اسامی فیلم‌های سودای سیمرغ چهل‌ویکمین جشنواره فیلم فجر اعلام شد پخش زنده اعلام اسامی فیلم‌های بخش سودای سیمرغ فجر ۴۱ + زمان پخش «سقوط» پربازدیدترین سریال فیلیمو شد کوچه‌ ای به نام زنده یاد «خسرو شکیبایی» ثبت شد آغاز به کار جشنواره هنر‌های تجسمی فجر از ۷ بهمن
خبر فوری

این داستان حقیقت دارد

  • کد خبر: ۱۴۷۲۶۸
  • ۰۵ بهمن ۱۴۰۱ - ۱۵:۲۵
این داستان حقیقت دارد
نبات چوب دارش را داشتم توی چای می چرخاندم و از بخار چای و نبات زعفرانی لذت می بردم که پرگاز پیچید توی دایره میدان.

داریوش دیر کرده بود. زنگ زدم و گفتم «دوساعته من رو کاشتی! معلومه کجایی؟» کلی عذرخواهی کرد و گفتم «حالا خوبه گفته بودی وقتی خونه خریدم، اولین رفیقم که خونه م رو می بینه تویی! ولی حالا خودت این جوری دیر کردی...» دوباره زبان ریخت و قسم خورد که توی ترافیک مانده است. گوشی را قطع کردم و از دست فروشی که با فلاسک و بساطی تر و تمیز می چرخید و داد می زد «چایی چایی» یک فنجان چای خریدم.

نبات چوب دارش را داشتم توی چای می چرخاندم و از بخار چای و نبات زعفرانی لذت می بردم که پرگاز پیچید توی دایره میدان. زیر طاقی میدان ایستاد. کفش هایش را درآورد و رو به سمتی که قبله نبود، شروع کرد حرف زدن با کسی که انگار خودش می دید و می شنید. شانه هایش تکان می خورد از هق هق. یک ربعی مشغول بود و داریوش هنوز نرسیده بود. رفتم جلو. فقط این جمله را شنیدم که «گفتنی ها رو گفتیم مشتی. خود دانی. من این بچه رو از شما می خوام.» رفتم جلو و گفتم «ببخشین، مشکلی پیش اومده؟» گفت «نه، یه جلسه با سلطان داشتم. تموم شد.»

گفتم «سلطان؟» گفت «ما به امام رضا(ع) می گیم سلطان.» گفتم «جلسه وسط میدون؟!» گفت «اسم این میدون چیه؟» گفتم «خراسون» گفت «باریکلا، حالا سلطان خراسون کیه؟» گفتم «امام رضا(ع)» گفت «یه دوره ای می گفتن مشهد حج ما فقیربیچاره هاست. حالا گویا همین حج رو هم نمی شه بریم. دخترم مریضه. لنگ سه تومن پول بودم. دیگه کسی نمونده ازش قرض نکرده باشم. کی به پیک موتوری پول قرض می ده؟ اومدیم پیش سلطان. این آقا روم رو زمین نمی زنه.»

داریوش زنگ زد و گفت «کجایی؟» گفتم «وسط میدون.» گفت «دارم می رسم.» گفتم «پارک کن، بیا وسط میدون.» به موتوری گفتم «بمون، می آم.» به داریوش گفتم «خونه که خریدی، گفتی می خوام گوسفند بکشم.» گفت «خب؟» گفتم «چقدر گذاشته بودی کنار؟» گفت «سه تومن.» زانوهایم لرزید، غرق اشک شدم. رفتم سمت موتوری و قصه را موبه مو گفتم. حالا سه تامان اشک بودیم و لبخند. داریوش پول را همان جا کارت به کارت کرد. من چای فروش را صدا کردم و سه  فنجان چای خواستم. کفش ها را درآوردیم. حالا سه تایی در صحن سلطان خراسان داشتیم چای می خوردیم.

ارسال نظرات
دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تائید توسط شهرآرانیوز در سایت منتشر خواهد شد.
نظراتی که حاوی توهین و افترا باشد منتشر نخواهد شد.
پربازدید
{*Start Google Analytics Code*} {*End Google Analytics Code*}