به گزارش شهرآرانیوز، ترس از آینده و انواع فشارهای طولانیمدت افراد را با استرس بالا بار میآورد. دردسرهای زندگی و به موازات آن، استرس کار بر سلامت روان تاثیر بسزایی دارد.
در سالهای اخیر، نشانههای فشار روانی در بخش قابل توجهی از جامعه بهصورت الگوهای پایدار و فراگیر قابل مشاهده است؛ از خستگی مزمن و اضطراب مداوم گرفته تا کاهش انگیزه، بیحوصلگی و احساس ناتوانی نسبت به آینده.
آنچه این وضعیت را نگرانکنندهتر میسازد، نه صرف وجود این نشانهها، بلکه عادیسازی و پذیرش تدریجی آنها در سطح فردی و جمعی است. در این شرایط خسته بودن دیگر نشانه ضعف نیست؛ وضعیت پیشفرض زندگی است.
در سالهای اخیر، توصیفهای مشترکی در گفتوگوهای روزمره شنیده میشود: «همه خستهایم»، «اعصاب نداریم»، «دیگه انرژی ندارم». این جملات آنقدر تکرار شدهاند که دیگر هشداردهنده به نظر نمیرسند؛ انگار حال بد، حالت عادی زندگی شده است. اما این وضعیت چگونه شکل گرفته و چرا جامعه به آن عادت کرده است؟
در روانشناسی، تمایز مهمی میان استرس حاد و استرس مزمن وجود دارد. استرس حاد واکنشی کوتاهمدت به یک تهدید مشخص است و معمولاً پس از رفع عامل استرسزا فروکش میکند. در مقابل، استرس مزمن زمانی شکل میگیرد که فرد یا جامعه برای مدت طولانی در معرض فشار، بیثباتی و عدم قطعیت قرار گیرد.
در شرایط استرس مزمن، سیستم عصبی بهطور مداوم در حالت هشدار باقی میماند. این وضعیت میتواند به اختلال در تنظیم هیجانی، کاهش تمرکز، خستگی ذهنی و افزایش اضطراب زمینهای منجر شود. در سطح اجتماعی، تداوم این شرایط موجب میشود فشار روانی نه بهعنوان یک وضعیت هشداردهنده، بلکه بهعنوان حالت عادی زندگی درک شود.
بسیاری از جوامع با بحران روبهرو میشوند، اما آنچه فشار روانی را فرساینده میکند، تداوم آن است. اضطراب مزمن، آرامآرام جای سلامت روان را میگیرد و، چون همه درگیر هستند، غیرعادی بودن دیده نمیشود. وقتی بیثباتی اقتصادی، نگرانیهای معیشتی، ابهام نسبت به آینده و اخبار منفی سالها ادامه پیدا میکند، ذهن انسان دیگر فرصتی برای بازگشت به آرامش پیدا نمیکند. در چنین شرایطی، اضطراب دیگر واکنش به یک اتفاق خاص نیست؛ به پسزمینه دائمی زندگی تبدیل میشود.
مفهوم فرسودگی روانی که در ابتدا در محیطهای کاری بررسی میشد، امروزه در سطح گستردهتری از زندگی اجتماعی قابل مشاهده است. در این وضعیت، فرد دچار احساس خستگی عمیق، فاصلهگیری هیجانی و کاهش احساس اثربخشی میشود.
در سطح اجتماعی، این فرسودگی با تغییر نوع انگیزش همراه است؛ انگیزش رشدی و آیندهمحور، جای خود را به انگیزش بقامحور میدهد. تمرکز ذهنی از پیشرفت و معنا به دوام آوردن و مدیریت روزمره منتقل میشود؛ تغییری که بهتدریج امید و برنامهریزی بلندمدت را تضعیف میکند.
یکی از مکانیسمهای شناختهشده روان انسان، سازگاری با شرایط دشوار است. وقتی وضعیت نامطلوب طولانی میشود، ذهن برای حفظ کارکرد روزمره، آستانه تحمل خود را تغییر میدهد. در نتیجه، نشانههایی مانند اضطراب، بیانرژی بودن یا کاهش لذت از زندگی، کمتر بهعنوان علامت اختلال تلقی میشوند.
این فرآیند که میتوان از آن بهعنوان کاهش حساسیت روانی یاد کرد، اگرچه در کوتاهمدت به بقا کمک میکند، اما در بلندمدت باعث میشود افراد دیرتر به فکر مداخله، کمک تخصصی یا تغییر سبک زندگی بیفتند.
این سازگاری در کوتاهمدت کمککننده است، اما در بلندمدت باعث میشود نشانههای فشار روانی طبیعی جلوه کند. خستگی دائمی، بیحوصلگی، کاهش انگیزه یا اضطراب، دیگر بهعنوان مشکل شناخته نمیشوند، بلکه بهعنوان وضعیت معمول پذیرفته میشوند.
در مواجهه با فشار روانی گسترده، جوامع نیز مانند افراد، از راهبردهای دفاعی استفاده میکنند. طنز تلخ، شوخی با مشکلات و کوچکنمایی رنجها، میتواند بهعنوان نوعی مکانیسم دفاعی جمعی تفسیر شود؛ راهی برای کاهش تنش و حفظ انسجام روانی.
طنز تلخ، میمها و شوخی با بدبختی، نشانه شاد بودن نیست؛ نشانه بیپناهی روانی است. وقتی امکان تغییر یا تخلیه سالم احساسات وجود ندارد، جامعه درد را میخندد تا فرو نپاشد. با این حال، وقتی این راهبردها به شکل غالب واکنش اجتماعی درمیآیند، ممکن است مانع از تشخیص عمق مسئله و گفتوگوی جدی درباره سلامت روان شوند.
در شرایطی که مسائل معیشتی و امنیت روانی پایهای در اولویت قرار میگیرند، توجه به سلامت روان اغلب به تعویق میافتد. در نتیجه، مراجعه به خدمات روانشناختی یا حتی گفتوگوی آزاد درباره فشار روانی، کمتر بهعنوان یک نیاز ضروری تلقی میشود. این روند، چرخهای معیوب ایجاد میکند که در آن فشار روانی تداوم مییابد و همزمان عادیتر میشود.
وقتی بخش بزرگی از انرژی جامعه صرف مسائل معیشتی و روزمره میشود، رسیدگی به سلامت روان به حاشیه میرود. مراجعه به روانشناس یا صحبت درباره اضطراب و افسردگی، هنوز برای بسیاری از افراد ضروری تلقی نمیشود؛ بلکه گاهی بهعنوان تجمل یا اغراق دیده میشود. این نگاه، عادیسازی فشار روانی را عمیقتر میکند.
وقتی همه خستهاند، خستگی معیار نرمال میشود. وقتی همه مضطرباند، آرامش مشکوک به نظر میرسد و وقتی ناامیدی همهگیر میشود، امید به سادهلوحی تعبیر میشود. جامعهای که زیاد درد کشیده، دیگر فریاد نمیزند؛ بیحس میشود و بیحسی جمعی، از خشم هم خطرناکتر است، چون انرژی تغییر را میکشد. جامعه ایران افسرده نیست؛ به افسردگی عادت کرده و عادت، خطرناکتر از بحران است.
خطر این وضعیت، فوریت ندارد؛ اما در بلندمدت میتواند به فرسودگی جمعی، کاهش مشارکت اجتماعی، افت خلاقیت و افزایش بیانگیزگی منجر شود. جامعهای که خستگی را طبیعی میداند، کمکم توان تصور آیندهای متفاوت را از دست میدهد.
آنچه امروز در جامعه دیده میشود، صرفاً حال بد نیست؛ بلکه عادت کردن به حال بد است. بازشناسی این وضعیت، اولین قدم برای جدی گرفتن سلامت روان فردی و جمعی است؛ حتی اگر تغییر شرایط بیرونی زمانبر باشد. بدون این بازشناسی، خستگی، اضطراب و ناامیدی همچنان بهعنوان وضعیت طبیعی زندگی پذیرفته خواهند شد؛ در حالی که از منظر روانشناختی، نشانههایی از فشار پایدار و نیازمند توجه هستند.
یکی از راهکارها مراقبت و مدیریت فردی سلامت روان است که میتوان با نوشتن روزانه احساسات یا گفتوگو با خود، تمرینات تنظیم هیجان، محدود کردن تماس با منابع خبری بیش از حد منفی یا شبکههای اجتماعی و فعالیت بدنی و خواب منظم میتوان خستگی مزمن را کاهش داد.
توسعه مهارتهای مقابلهای و تابآوری با آموزش مهارتهای حل مسئله، تمرین تابآوری روانی از طریق مرکز بر منابع فردی و اجتماعی که حس امید و کنترل را افزایش میدهند و شناخت و بازسازی باورهای محدودکننده نیز در این راستا کمککننده هستند.
از طریق حمایت اجتماعی نیز میتوان این فشار و بار روانی را کاهش داد. گفتوگو و اشتراک تجربه از طریق صحبت با خانواده، دوستان یا گروههای حمایت روانی و مشارکت در شبکههای حمایتی از جمله گروههای همسان از جمله این روشها است. مراجعه به متخصصان سلامت روان از دیگر راهکارها است.
تغییرات ساختاری و اجتماعی (سطح جمعی) از طریق ارتقای آگاهی جامعه درباره سلامت روان، ایجاد فرصتهای گفتوگو درباره فشارهای روانی در محیطهای کاری، آموزشی و اجتماعی و برنامههای تابآوری سازمانی و اجتماعی نیز امکان افزایش تابآوری روانی و مهارتهای مقابلهای فراهم میکند.
عادیسازی فشار روانی، لزوماً نشانه ناتوانی فردی نیست؛ اما مقابله با آن نیازمند ادغام راهکارهای فردی، حمایتی و اجتماعی است. تمرین خودآگاهی، مهارتهای تابآوری، حمایت اجتماعی و ایجاد محیطهای روانسلامتمحور، میتواند از فرسودگی مزمن جلوگیری کند و امید و انگیزه را در سطح فردی و جمعی بازسازی کند.