به گزارش شهرآرانیوز، سیدمرتضی سادات فاطمی یکی از داوران بینالمللی قرآن کریم در شهر مشهد است. او در سالهای جوانی با رهبر معظم انقلاب آشنا شد و سالها در کنار ایشان در جلسات قرآن حاضر میشد. جلسه قرآن مسجد کرامت که با پیشنهاد آیتا... خامنهای تأسیس شد، زیر نظر او اداره میشد. در سال ۱۳۵۳ نیز او یکی از قاریان درس تفسیر رهبر معظم انقلاب در مسجد امامحسنمجتبی (ع) بود. او در همان زمان به سفارش رهبر معظم انقلاب ضبطصوتی برای ضبط درس تفسیر ایشان خرید و همه این درسها در طبقه بالای مسجد ضبط میشد. این ارتباط نزدیک پس از پیروزی انقلاب اسلامی و تا آخرین روز زندگانی رهبر شهید نیز ادامه پیدا کرد. استاد فاطمی در این گفتوگو روایت خود را از روز ترور رهبر معظم انقلاب در ششم تیر ۱۳۶۰ برای ما بیان کرده است.
آن روز طبقه بالای خانه بودم و همسرم خبر حادثه را شنیده بود و فریاد زد: «آقامرتضی، آقای خامنهای!» تا نام آقا را به زبان آورد، گفتم: «چیزی نگو!» حس کردم ممکن است چه اتفاقی افتاده باشد و متوجه حادثه ترور ایشان شدم. از شدت اضطراب همان روز بلیت گرفتم و به تهران رفتم. پس از رسیدن به تهران، به سمت منزل آقا رفتم که آن زمان در خیابان ایران بود. در زدم. آقامصطفی، پسر بزرگ آقا، در را باز کرد. حالواحوال کردیم و توضیح دادم که خبر را شنیدهام و، چون نگران بودم، آمدهام تهران و میخواهم آقا را ببینم.
آقا مصطفی گفت: «البته آنجا (بیمارستان شهیدرجایی کنونی) فقط آقای هاشمیرفسنجانی را راه میدهند و هیچکس دیگری اجازه ورود ندارد. اما چون پدرم غذای بیمارستان نمیخورند، مادرم سوپی درست کرده است و میخواهم ببرم. صبر کنید ظرف غذا را بردارم و با هم برویم.» منتظر ماندم. سپس همراه آقامصطفی به بیمارستان رفتیم. چند دقیقه پس از رسیدن ما، حضرت آقا را هم از اتاق عمل بیرون آوردند. در راهرو آقا چشمشان را باز کردند و متوجه حضور من شدند. من همراه برانکارد ایشان به داخل اتاقی رفتم که قرار بود آقا را در آنجا بستری کنند. پزشکان که آقا را روی تخت گذاشتند، من همانطور دم در ایستاده بودم.
آقا اشاره کردند بیا جلو. بعد با صدای بسیار آهسته از اینکه به تهران آمدهام تشکر کردند و گفتند التماس دعا. بغض گلویم را گرفته بود و نمیتوانستم حرف بزنم. سری به نشانه پذیرفتن سخن تکان دادم و آمدم بیرون و شروع کردم به گریهکردن. در همین زمان یکی از پزشکان آمد جلو و سؤال کرد: «شما قاری قرآن هستید؟» گفتم بله. دکتر ادامه داد: «با توجه به روحیاتی که از آقا سراغ داریم، آقا به قرآن خیلی علاقهمند هستند. حالا هم عمل سختی داشتهاند و ما ناچار شدیم برای کاهش درد به ایشان مسکنهای بسیار قوی تزریق کنیم. ایشان باید بخوابند. در عین حال، درد اجازه نمیدهد. اگر ممکن است، شما بروید کنارشان قرآن بخوانید، شاید تسکین پیدا کنند.»
اتاقی که آقا در آن بستری بودند، به یک اتاق کوچک راه داشت. اندکی بعد من درحالیکه فرزندان آقا، پرستار و چند پزشک نیز کنارم بودند، شروع به تلاوت قرآن کردم. خاطرم هست که آیات انتهایی سوره مبارکه فرقان را تلاوت کردم. سهچهار آیه که خواندم، دکتر رفت بالای سر آقا و برگشت و تشکر کرد و گفت: «متشکرم، آقا خوابشان برده است.»