از فکر و عقل تهی شدن، از عاطفه و احساس خالی شدن، دور افتادن از هرآنچه آدمی را آدمی میکند، و در یک کلام «مسخ شدن»، آنقدرها هم دور از آدمی نیست. خارجنشینها را رها کنید. همین دوروبر خودتان را هم که ببینید، یکی از مسخشدگان اسرائیل اینترنشنال را پیدا میکنید. بین فامیلهای دور یا نزدیک، لای همکاران یا همسایگان یا سایر بستگان و آشنایان.
میگویی: ورزشگاه را بمباران کردهاند. میگوید: نظامیان داخلش پنهان شده بودند. میگویی: کارخانه فولاد را زدهاند. میگوید: برای موشکسازی از آن استفاده میشده. میگویی: کارخانه تولید دارو را موشک زدهاند. میگوید: آنجا سلاح شیمیایی تولید میکردهاند. میگویی: انبار نفت، میگوید: سوخت موشک. میگویی: ایستگاه هواشناسی، میگوید: برنامهریزی پرتاب موشک.
اینها طنز و فان و شوخی نیست. اینها عین حرفهای مسخشدگان است که گفتهاند و نوشتهاند و میگویند و مینویسند. شک نکنید بیشتر هم خواهند گفت و خواهند نوشت.
اگر از انستیتو پاستور بگویی، خواهند گفت نیروهای سرکوب را واکسینه میکرده. اگر از پل بگویی، خواهند گفت نیروهای سرکوب برای سیزدهبهدر رفته بودند جاده چالوس، ارتباطشان را با مرکز قطع کردهاند. شیرینیفروشی؟ آخوندها در جشنهایشان شیرینی میخورند. رستوران؟ نیروهای سپاه غذا میخورند. دستشویی بینراهی؟ نظامیان روزی چند بار قضای حاجت میکنند.
دلم نمیآید آرزو کنم روزی بمبی، موشکی، ترکشی، چیزی در خانه خودشان فرود بیاید و آنها را به عزای عزیزی بنشاند. هم دلم نمیآید، هم بعید میدانم در آن صورت نیز از این خواب که به اراده خودشان در آن فرو رفتهاند بیدار شوند.
آنوقت هم خواهند گفت از کجا معلوم، شاید خودم هم از خودشان بوده باشم. کاش مسخشدگان بفهمند عموهای بیحیایشان کمر به کلنگیکردن «سرزمین» ما بستهاند، نه برانداختن «نظام سیاسی حاکم بر سرزمین ما».
کاش بفهمند آنچه دارد ویران میشود خانه ماست.
بفهمند آنکه دارد جان میدهد خودمانیم.
و دیگر هیچ ...