مهدی دوست من است. در یکی از شهرهای اطراف کرج یک مغازه باصفا دارد که پاتوق بچههای موسیقی و شعر و داستان است. وسط شعر خواندن و تصنیفهای شجریان گوش کردن و نقد فیلمهای استنلی کوبریک، گاهی پشت کلهای هم خط میکند و ریشی اصلاح میکند و مویی مرتب. مهدی مثل یک شکارچی ماهر است که آنجا را راه انداخته تا سوژه برای داستان هایش شکار کند.
دیالوگ احتکار کند و به وقت وقتش یک جایی وسط داستان هایش خرجشان کند. همین آقا مهدی ما پریشب زنگ زد، گپ و گفت کردیم و بعدش گفت دیشب که داشتم مغازه را جارو میکردم که ببندم بروم، یک صحنه دیدم که اگر هزار سال دیگر بخواهم از این شبهای جنگ برای نوه هایم تعریف کنم همین را تعریف میکنم. گفتم: بگو. گفت: روبه روی مغازهام یک مغازه همیشه بسته است.
کسی کلید قفلش را سالها نچرخانده و احتمالا بین وارث گیر کرده است. میگفت یک شیر پاک خوردهای از جنگ دوازده روزه آمده روی نردههای این مغازه یک پرچم ایران چسبانده و این پرچم رفته رفته رنگ باخته است. یک تکه اش پاره شده و از چارگوشه اش که به نرده وصل بود یکی از گوشههای بالایش هم گره شل کرده بود و در دست باد میرقصید.
ما هم توجهی نداشتیم تا پریشب. پریشب کارگر محترم شهرداری که داشت خیابان را جارو میزد، جاروزنان به جلو این پرچم رسید. اطراف را پایید، بعد پرچم را یواش از نردهها باز کرد، بوسید و بعد یک مشما از جیبش درآورد و پرچم را چهارتا کرد و توی مشما گذاشت، بعد نگاهش به من افتاد، بعد حس کردم یک حس گناهی توی چشم هایش باشد. نزدیک من آمد و گفت: ببخشید من این پرچم را میشود ببرم خانه بدهم خانمم پارگی هایش را کوک بزند؟
چند شبی بدهم دخترم در میدان نزدیک خانه بچرخاند و بعد بیاورم دوباره نصبش کنم؟ پرچم خیلی گران شده، راستش شما مردی به شما میگویم زورم نمیرسد برای همه اهل خانوادهام پرچم بخرم، این را اشکالی ندارد ببرم؟ مهدی از اینجای حرف هایش را با بغض تعریف میکرد. من هم از اشک، بینی بالا میکشیدم و میشنیدم.
مهدی میگفت: من توی ماشین یک پرچم داشتم. آن را هم با چوبش به او تقدیم کردم و حالا او هم اشک بود. مهدی میگفت: نشستم تا آخر پرسپکتیو مقابل چشم من را جارو بزند و من یک وطن پرست واقعی را بی پلک زدن نگاه میکردم.
مهدی میگفت: همین طور که جارو میزد دو سه بار با خودش زمزمه میکرد: دمت گرم پیرمرد، دمت گرم پیرمرد. اولش نگرفتم چه میگوید تا اینکه جمله اش را تمام کرد: کتابخون بودی، شاعر بودی، سالی یه درخت میکاشتی، ما رو عاشق ایران بار آوردی، مثه مرد توی خونه خودت پر زدی رفتی. یه لوتی خوب ایران بخواد داشته باشه فقط به تو میرسه.