به گزارش شهرآرانیوز، بعضی خبرها را نمیشود فقط خواند و از کنارشان گذشت؛ خبرهایی که ناگهان آدم را از نوشتن بازمیدارند، کلمهها را در ذهنش خاموش میکنند و تا مدتها رهایش نمیکنند. خبر قتل داریوش مهرجویی و وحیده محمدیفر برای من از همین جنس بود. میان نوشتن و فکرکردن، چشمم به آن خبر افتاد و دیگر نتوانستم یادداشتم را به پایان برسانم. باور اینکه خالق «گاو»، «هامون» و «اجارهنشینها» چنین تلخ از میان ما رفته است، آسان نبود. حالا سه سال از آن روز هولناک گذشته، اما داغ رفتن این سینماگر بزرگ همچنان تازه است؛ مردی که با فیلمهایش بخشی از حافظه جمعی ما را ساخت و نامش، فراتر از زمان، در تاریخ سینمای ایران ماندگار خواهد ماند.
مشغول نوشتن بودم. غرق در افکارم، کلمهها را کنار هم میچیدم تا شاید بتوانم آنچه را در ذهن دارم، به جمله تبدیل کنم و یادداشتم را به پایان برسانم. خبرها یکییکی روی صفحه لپتاپم بالا میآمدند و سعی میکردم نخوانم شان؛ میخواستم ذهنم را متمرکز نگه دارم. اما ناگهان چشمم به خبری افتاد که هنوز هم یادآوریاش برایم تلخ و تکاندهنده است؛ خبر قتل داریوش مهرجویی و وحیده محمدیفر.
مکث کردم. انگار کلمهها از حرکت ایستادند. باورکردنی نبود. چه اتفاق هولناک و تلخی! چطور ممکن بود داریوش مهرجویی، همان مردی که با فیلمهایش زندگی کرده بودیم، چنین پایانی داشته باشد؟ دیگر نتوانستم به نوشتن ادامه بدهم. رشته افکارم گسست و یادداشتی که مشغول نوشتنش بودم، ناتمام ماند. خبر، تمام ذهنم را بلعیده بود.
امروز، سه سال از آن واقعه تلخ میگذرد؛ سه سال از روزی که سینمای ایران یکی از بزرگترین و تأثیرگذارترین فیلمسازانش را در حادثهای هولناک از دست داد. داریوش مهرجویی و همسرش، وحیده محمدیفر، ۲۲ مهر ۱۴۰۲ در خانه خود در کرج به قتل رسیدند؛ خبری که نهفقط جامعه سینمایی، بلکه بسیاری از علاقهمندان فرهنگ و هنر را در بهت و اندوه فرو برد.
عالیجناب مهرجویی، خالق «گاو»، «آقای هالو» و «اجارهنشینها»، مردی که جهان سینمایی خودش را داشت و با هر فیلمش پنجرهای تازه به زندگی، تنهایی، عشق، جامعه و انسان باز میکرد، چه پایان تلخی داشت. هنوز هم وقتی به آن روز فکر میکنم، نمیتوانم از کنار این پرسش بگذرم که چرا باید قصه زندگی یکی از ستونهای سینمای ایران چنین دردناک به پایان برسد؟
حیف و صد حیف که سینمای ایران، در سالهای پایانی عمر مهرجویی، شاهد دشواریها و دلنگرانیهای او برای اکران فیلمهایش بود. فیلمسازی با آن همه سابقه، اعتبار و اثرگذاری، برای دیدهشدن ساخته تازهاش با موانع روبهرو میشد. چه تلخ است که هنرمندی با چنین کارنامهای، بهجای آنکه آسودهتر و با احترام بیشتری روزگار بگذراند، ناچار باشد برای رساندن اثرش به مخاطب تلاش کند.
حالا سه سال است که مهرجویی نیست؛ اما مگر میشود سینمای ایران را بدون او تصور کرد؟
دیگر مهرجویی نیست تا برایمان سفرهای پهن کند و همه را مهمان «مهمان مامان» کند. نیست تا دوباره ما را به خانه اجارهنشینها ببرد و با خندهها و کنایههایش، تصویری آشنا از زندگی و مناسبات آدمها پیش چشممان بگذارد. نیست تا در جهان پرآشوب «هامون»، ما را با پرسشهای بیپاسخ انسان تنها بگذارد و از عشق، تردید، رهایی و سرگشتگی بگوید.
هنوز صدای هامون در گوشم میپیچد؛ همان مردی که با تمام وجود فریاد میزد: «این زن، این زن سهم منه، حق منه، عشق منه... من طلاق نمیدم.» چه کسی میتوانست آن آشفتگی، آن عشق و آن استیصال را چنان به تصویر بکشد که بعد از سالها، هنوز بخشی از حافظه جمعی ما باشد؟
علی سنتوری دیگر ساز نمیزند، اما زخمههایش هنوز در جانمان مانده است. «بانو» هنوز در جستوجوی معنای بخشش و انسانیت است. «سارا» هنوز با انتخابهای دشوارش روبهروست، «پری» هنوز در پی معنایی برای بودن میگردد و «لیلا» هنوز با سکوتها، رنجها و تصمیمهایش در گوشهای از ذهن ما زندگی میکند.
مهرجویی فقط فیلم نساخت؛ آدمهایی خلق کرد که از پرده سینما بیرون آمدند و در زندگی ما ماندگار شدند. شخصیتهایش با ما خندیدند، رنج کشیدند، عاشق شدند، شکست خوردند و گاهی پرسشهایی پیش رویمان گذاشتند که سالها بعد هم نمیتوانیم بهسادگی از کنارشان بگذریم. همین است راز ماندگاری یک هنرمند؛ اینکه اثرش با پایان فیلم تمام نشود.
و چه زود سه سال گذشت؛ سه سال از آن خبر هولناک، سه سال از آن بهت و ناباوری، سه سال از روزی که نام مهرجویی برای همیشه با یکی از تلخترین اتفاقهای تاریخ سینمای ایران گره خورد. سه سال است که دیگر نمیتوانیم منتظر فیلم تازهاش باشیم، از جهان تازهای که قرار بود خلق کند سراغ بگیریم یا چشمبهراه بازگشتش به پرده سینما بمانیم.
اما مگر مرگ میتواند همهچیز را تمام کند؟ مگر میشود با رفتن یک هنرمند، جهانهایی را که ساخته است، از میان برد؟ نه، عالیجناب مهرجویی! سه سال که هیچ، سیصد سال هم بگذرد، نسلهایی که هنوز متولد نشدهاند، میتوانند با فیلمهایت آشنا شوند، دیالوگهایت را به خاطر بسپارند و در جهان شخصیتهایت، بخشی از خودشان را پیدا کنند.
تو در قاب فیلمهایت ماندهای؛ در خانههایی که ساختی، در آدمهایی که آفریدی، در موسیقیهایی که به خاطره بدل شدند و در دیالوگهایی که هنوز بر زبان ما جاریاند. شاید دیگر صدای تازهای از تو نشنویم، اما صدای فیلمهایت خاموش نخواهد شد.
امروز، به یاد تو و وحیده محمدیفر، با اندوهی که گذر زمان از سنگینیاش کم نکرده است، سر تعظیم فرود میآورم. به احترام لحظههایی که برایمان خلق کردی، به احترام سینمایی که با نامت بخشی از هویت خود را تعریف میکند و به احترام هنرمندی که آثارش فراتر از زمان و مرزهای زندگیاش باقی خواهد ماند.
عالیجناب مهرجویی، جای تو در سینمای ایران خالی است؛ جای تو در خاطره ما خالی است و جای تو در فرداهایی که دیگر فیلم تازهای از تو نخواهند دید، خالی خواهد ماند.
روحت شاد و نامت ماندگار عالیجناب مهرجویی؛ برای همیشه.