از مدتی پیش کمتر کارتون میدیـــدم. تمــاشـــای تلویزیون با آن تصاویر تار و کدر خستهام میکرد.
کد خبر: ۱۷۷۳۴۹ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۶/۲۸
ساعت ۷ صبح بود. باد خنکی برگهای زرد و نارنجی درخت انجیر را توی باغچه تکان میداد. تلویزیون داشت یک سرود زیبا پخش میکرد.
کد خبر: ۱۷۷۳۴۵ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۷/۰۲
وقتی که وحید برای اولین بار چشمش از پنجرهی هواپیما به گنبد زیبا و گلدستههای طلایی حرم افتاد دلش آرام گرفت.
کد خبر: ۱۷۷۰۳۸ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۶/۲۵
هر سال محرم و صفر که میشود، کلی هیئت عزاداری از شهرها و روستاهای دور و نزدیک به مشهد میآیند تا کنار حرم امام رضا(ع) عزاداری کنند.
کد خبر: ۱۷۷۰۳۱ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۶/۲۰
به سال گذشته فکر میکنم، به قبل از اینکه باباحاجی خانهی روبهرویی را خالی کند، درخت سپیدار را تنها بگذارد و برای همیشه از این دنیا برود.
کد خبر: ۱۷۶۹۶۶ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۶/۱۱
اربعین که از راه میرسد، کوچهها پر از بوی خوش نذری میشود. خالهجان هم هر سال اربعین، نذری داشت. شلهزردهای نذری او حرف نداشتند.
کد خبر: ۱۷۶۹۵۶ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۶/۱۴
بیستم صفر، یعنی اربعین، روزی است که جابربنعبدا... انصاری، یکی از یاران رسول خدا(ص)، از مدینه به کربلا رسید تا به زیارت قبر امامحسین(ع) بشتابد. او نخستین کسی است که قبر آن حضرت را زیارت کرده است.
کد خبر: ۱۷۶۹۵۱ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۶/۰۷
روی جلد مجله درشت و پررنگ نوشته بود: «صفحهای برای چاپ داستانهای نویسندگان نوجوان ایجاد کردهایم.»
کد خبر: ۱۷۶۹۴۴ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۵/۲۴
این ناصر تقوایی بود که با اقتباسی آزاد، از دل «داشتن و نداشتن» فیلمی آبرومند درآورد و به داد همینگوی رسید و نشان داد از آن اثر چه فیلمی میشود ساخت. «ناخدا خورشید»ی که در بندر کُنگ ساخته شد، به مراتب از نسخه هالیوودی آن بهتر است.
کد خبر: ۱۷۵۰۹۴ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۴/۲۹
محمدامین روی صندلی چوبی کنار آشپزخانه نشسته بود و بهآرامی با ماهی داخل تنگ حرف میزد. تلویزیون هم روشن بود و کارتون تام وجری پخش میکرد.
کد خبر: ۱۷۵۰۲۵ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۵/۱۶
دفتر و نوشتن را کنار گذاشتم. همهچیز را فراموش کردم و دویدم سمت بابا. پرسیدم: «میخواهید بروید کوه. کدام کوه؟ من هم بیایم؟» بابا لبخندی زد و گفت: «جایی که میخواهم بروم از کوه زیباتر است.»
کد خبر: ۱۷۵۰۲۱ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۶/۱۲
مرد میان سال آمد سرخط تاکسی ها. چندتا از رانندهها هرکدام چیزی گفتند. یکی گفت: «آقا فلکه پارک میری بپر بالا.»
کد خبر: ۱۷۴۷۶۶ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۴/۲۷
مثلا قهر کردهام! از صبح رفتهام توی اتاق و در را روی خودم بستهام. پشت در اتاق برگهای چسبانده و رویش نوشتهام: «لطفا کسی مزاحم نشود، مخصوصا یوسف!»
کد خبر: ۱۷۴۴۸۵ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۴/۲۶
کندوی زنبورها همیشه پر از زنبور است. همیشه پر از عسل است، عسل خوشمزه و شیرین. همین باعث میشود خیلیها دنبال کندوها باشند و ... .
کد خبر: ۱۷۴۴۷۱ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۵/۱۰
«خانمجان ۷ نوه دارد ماشاءا...! هفت روز هفته روزی یکی از شما را ببیند و قصه بگوید، خسته میشود.»
کد خبر: ۱۷۴۴۶۸ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۶/۱۲
نیم ساعت است پروندهام را گرفتهام دستم، سرم را انداختهام پایین و به سرامیکهای کف اتاق نگاه میکنم.
کد خبر: ۱۷۴۴۶۲ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۶/۰۹
سال پیش همین روزها در یکی از روزهای خوب خدا، پس از اینکه کارگاه ادبی کولهپشتی به پایان رسید، به دیدار آشناترین آشنایان یعنی شهدای آرمیده در میدان شهدا رفتیم.
کد خبر: ۱۷۴۴۶۱ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۷/۰۵
بابابزرگ در جنگ اسیر شده بود، یک اسیر جنگی! بابابزرگ لبخندزنان گفت: «اوه، کجایش را دیدهای؟! کلی خاطره دارم برایت تعریف کنم.»
کد خبر: ۱۷۴۲۷۷ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۵/۲۶
دیگر بدشانسی از این بیشتر نمیشد. مامان را با هزار بدبختی راضی کرده بودم که اجازه بدهد با بچههای همسایه برویم پارک اما...
کد خبر: ۱۷۴۲۶۸ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۵/۱۸
من خاری بودم در صحرای سوزان دشت نینوا که با وزش باد، به این طرف و آن طرف میرفتم. سال ۶۱ هجری بود که کاروانی دیدم. ۷۲ مرد و زنان و کودکانی که با آنها بودند.
کد خبر: ۱۷۴۲۶۵ تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۶/۱۴