داستان - صفحه 33

داستان
| شهرآرانیوز
داستان کودک | نماز عمه‌خانم
صدای اذان بلند شد. بساط سفره‌ی افطار در حیاط پهن بود. سارا به همراه مادر و پدرش پس از نماز مشغول خوردن افطار شدند.
کد خبر: ۱۵۰۵۲۵    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۱/۳۱

نمایشنامه | پرخوری عید ممنوع!
سلام بچه‌ها، خوش اومدین به کارگاه نمایشنامه‌نویسی!
کد خبر: ۱۵۰۵۲۱    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۱/۰۶

داستان کودک | مأموریت عمو نوروز
شاید همه‌ی ما اسم ننه‌بهار و عمو نوروز را شنیده باشیم اما هیچ‌وقت فکرش را هم نمی‌کنیم که آن‌ها واقعا وجود داشته باشند.
کد خبر: ۱۵۰۵۰۱    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۱/۰۷

کارتون | ماجراهای یکی‌یکدونه
در عید نوروز یکی از سنت های ایرانی گذاشتن ماهی قرمز بر سر سفره هفت‌سین است، بیایید درباره سرنوشت ماهی‌های قرمز هفت‌سین بخوانیم.
کد خبر: ۱۵۰۴۹۹    تاریخ انتشار : ۱۴۰۲/۰۱/۲۹

چاپلوس ۷ صبح
ساعت هفت صبح معمولا مسافران مترو دانشجویان یا دانش آموزان دبیرستانی هستند که به دانشگاه و مدرسه می‌روند یا کارمندان شرکت‌ها و ادارات هستند که به قصد رفتن به محل کار سوار شده اند.
کد خبر: ۱۵۰۲۸۸    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۲۵

پیرمرد و خیال
توی بحبوحه جنگ به این نتیجه رسیده بود که لنجش را باید توی ساحل خرمشهر ول کند و همراه خیل مهاجران راه بکشد و بیاید مشهد.
کد خبر: ۱۴۹۹۱۳    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۲۳

داستان کودک و نوجوان | ساده و زیبا مثل ما
صبح روز عید بود، عید مبعث. همگی تعطیل بودیم و با خیال راحت، در خانه دور هم جمع شده بودیم.
کد خبر: ۱۴۹۸۴۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۳۰

داستان کوتاه | خانه‌ی آقابزرگ
حتما پیش آمده است که در محله‌ی شما مراسمی برگزار شود. این‌جور وقت‌ها همه دست‌به‌کار می‌شوند و برای کمک از راه می‌رسند.
کد خبر: ۱۴۹۸۴۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۳۰

داستان کوتاه کودک | هفته‌ی به‌یادماندنی
هر طرف شهر را که نگاه می‌کنی شور و شادی موج می‌زند. ریسه‌ی پرچم‌های رنگی که به مناسبت جشن بزرگ مبعث پیامبر اسلام* و تولد امام حسین(ع) و حضرت ابوالفضل(ع) کوچه‌ها را زیباتر کرده است واقعا دیدنی است.
کد خبر: ۱۴۹۸۳۹    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۲/۰۶

داستان نوجوان | معجزه‌ی زمان
اسفند که از راه می‌رسد، نسیم ملایمی که صورتم را نوازش می‌کند، عطر بهار که در خیابان‌های شهر ‌می‌پیچد، من این‌شکلی می‌شوم: پرامیدتر، مهربان‌ و شادمان.
کد خبر: ۱۴۹۵۸۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۲/۰۹

از آن روزی که سربازی بنا شد جفا بر ما نشد بر دخترا شد
من هم در اینجا تهران می‌باشم و سرباز می‌باشم، من دلم از برای تو بسیار تنگ می‌باشد و دوست دارم زودتر بیاییم به محی آباد و در آنجا ازدواج کنیم، ما پادگانمان خیلی از شهر دور است و فخط؟!
کد خبر: ۱۴۹۵۶۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۲۰

صدای زوزه گرگ
دکتر حکم کرده بود ریه راحله تحمل هوای تهران را ندارد باید بزنند بیرون و دوماه طول کشیده بود تا اینجا را پیدا کرده بود.
کد خبر: ۱۴۹۲۲۳    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۱۸

جمعه شرشره‌ای
اصلا جعفر ته ماست مالی‌های دنیا بود و هرطور بود باید رفیق ششدانگ من می‌شد که اساسا نیاز به یک آنتی تز داشتم تا کمی مرا متعادل کند بلکه دست از سرم بردارند و گناه‌های نکرده را پای من ننویسند.
کد خبر: ۱۴۸۸۱۵    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۱۶

بی بی گوهر
بی بی چادر به کمر بسته و خودش با تمام کمردردش چشم از دیگ‌ها بر نمی‌داشت.
کد خبر: ۱۴۸۸۱۴    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۱۶

داستان کودک | اگر خدا بخواهد
آسمان که پر از ابر می‌شود، همه منتظر باران می‌شوند. منتظر می‌شوند تا آسمان سر و صدا راه بیندازد و برق بزند و ببارد، البته اگر خدا بخواهد.
کد خبر: ۱۴۸۷۶۵    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۲۵

زنی با مو‌های تنباکویی
نوک بینی اش سرخ شده بود، گوش هایش دو گلبرگ یخ زده بود، باد توی مو‌های تنباکویی اش می‌پیچید و سرما را  معطر می‌کرد.
کد خبر: ۱۴۸۴۲۹    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۱۲

وقتی سنگ‌ها می‌شکفند
عمه بزرگ آدم سرد و بی حالی بود. نه عاشق شده بود و نه طعم غذایی یا فیلم و سریالی می‌شد پیدا کرد که او را سر ذوق بیاورد.
کد خبر: ۱۴۷۸۴۲    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۰۹

داستان نوجوان | جناب خلبان
سپهر را همه دوست داشتند. از آن بچه‌هایی بود که به قول بی‌بی، نمک داشت. هرجا که می‌رفت توی دل همه جا باز می‌کرد.
کد خبر: ۱۴۷۴۷۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۰۸

این داستان حقیقت دارد
نبات چوب دارش را داشتم توی چای می چرخاندم و از بخار چای و نبات زعفرانی لذت می بردم که پرگاز پیچید توی دایره میدان.
کد خبر: ۱۴۷۲۶۸    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۰۵

رژه دیگ‌های سیار در دروازه قوچان
دست تکان دادم و با صدای بلند گفتم: دربست چهارراه شهدا.
کد خبر: ۱۴۷۰۳۶    تاریخ انتشار : ۱۴۰۱/۱۱/۰۴

پربازدید
آخرین اخبار پربازدیدها چند رسانه ای عکس
Start Google Analytics Code <-- End Google Analytics Code -->