از دور که نگاهش میکردی مثل یک توده بود. انگار دو سه تا گونی را گذاشته باشند روی هم، همانجا اول بازار بمانند. بعد که نزدیکتر میشدی، میدیدی تکان میخورد و هرآن ممکن است از جایش بلند شود. بعد دوزاریات میافتاد کسی است که روبهروی بساطش نشسته و چرتوپرت میفروشد. بازار شهرک آنوقتها شلوغ بود و چند بساطی اول بازار خنزرپنزرهایشان را پهن میکردند و این سنت تا همین حالا برقرار مانده است.
مرد پالتوی ضخیمی داشت که همیشه خدا تنش بود و عصرها سوار آن دوچرخه لقلقوی۲۸ میشد که حروف چینی آلومینیومی روی تنهاش پرچ شده بود. در آفتاب تنبل پاییز روی دوچرخه تاب میخورد و سایه درازش روی آسفالت بین بلوکها کش میآمد. ما همه این تصویرها را خوب یادمان هست، اما محسن یکی از همان روزها روی نرده طبقه پنجم خم شد و سؤالی پرسید که تا همین حالا یادم مانده است.
اینکه چه شد این ماجرا آمد توی ذهنم از یک کتاب شروع شد. توی یک سایت چشمم افتاد به عنوانش و دربارهاش خواندم. دیدم چقدر کتاب جذابی است. همانجا یک پاراگراف از کتاب را گذاشته بودند. آن را خواندم و دیدم نه! جذابتر از آن است که فکرش را میکردم. بعد تا انتهای صفحه رفتم و گفتم نظرات مردم را بخوانم. وقتی همه نظرها را خواندم دیگر همه چیز تمام شد.
کتاب را همانجا خریدم بدون اینکه ذرهای شک و تردید داشته باشم. همین قضیه مخمخهام کرد که بروم توی کتابهای کتابخانهام بلولم بلکه کتاب دیگری از همین نویسنده پیدا کنم و دیدم عینا همان کتاب را دارم بیاینکه یادم مانده باشد. مثل گیجها یک لنگه دیگر از همان کتاب را خریده بودم درحالیکه مدتها بود همان نسخه را توی خانه داشتم، اما به چشمم نیامده بود. همین ماجرا بود که من را یاد مرد و بساطش و بازار شهرک انداخت.
ما آدمها موجودات عجیبی هستیم و اگر زود نجنبیم و به خودمان نرسیم همانطور بیریخت و قراضه میمیریم. یادم هست که مرد بیاسم خیلی ناگهانی غیب شد و از یکجایی به بعد دیگر ندیدیمش. دربارهاش هم صحبت نمیکردیم. به همین سادگی. تصور میکنم شاید در یک محله دیگر مرده باشد. جایی که نه کسی اسمش را میشناخته و نه کسی سراغی از کسوکارش داشته یا اصلا چیزی دربارهاش میدانسته.
راستش را بخواهید توی شهرک هم وضع بهتری نداشت، یک غریبه حرفهای بود، یک ناشناس که به هیچکس و هیچجا وصل نبود؛ انگار آموزش دیده بود که ناشناس و غریب بماند. عابری بود که مثل سایه رد شده بود.
نهایتا یک مکث کوچک کرده بود تا در همین حد کم و ناچیز در یادها بماند. محسن وقتی روی نردهها خم شده بود داد زد «هوووی اسمت چیه؟» ما الکی زدیم زیر خنده. آفتاب دایره روشن کمجانی بود که پشت بلوک۲۳ داشت غروب میکرد. مرد انگار نه انگار چیزی شنیده باشد، همینطور روی دوچرخه میرفت و سایهها هم درهم شده بودند و هیچ سایهای از سایه دیگر مجزا نبود.
برای همه چیزهای فراموش شده.